اما بچها، خدای رهبر خدای ما هم هست؛ و ما هیچ چارهای جز امیدواری نداریم، ما نباختیم چون خدا رو داریم، نباختیم چون ایمان و اعتقادمون رو هنوز نابود نکردن، نباختیم چون هنوز هم متحد و همفکر و همدل هستیم. همه ما نگرانیم و دلمون آشوبه، اما ما در برابر تمام شیاطین، در برابر تمام جادو جنبلهایی که اونا دارن، خدا رو داریم؛ همون خدایی که موسی و عیسی و ابراهیم داشتن، همون خدایی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود، ما مردم معمولی فقط میتونیم دعا کنیم برای پیروزی حق علیه باطل، حدیث کساء و سوره فتح رو خیلی بخونیم اینروزا، غمی که الان ته دلمونه خیلی سنگینه، خیلی خیلی زیاد؛ اما این نباید به قیمت تموم شدن امید ما باشه؛ که همانا خداوندِ خدا روزنهایست روشن به سوی هرآنچه که در انتظارش هستیم..
و در آخر هرکسی، حتی اگر آدم نزدیکی باشه؛ اگر خوشحال شد بخاطر شهادت بزرگی، اگر خوشحال شد بخاطر کشته شدن بچههای دبستانی بیگناه، اگر خوشحال شد چون فکر میکنه آمریکا و اسرائیل قراره برای ما حکومتی پر از شادی و خوشی بیارن، بهشون بگید که حرومزادن؛ حرومزادگی خیانت به وطن و کشورته، خیانت به سرزمین و رگههای وجودته؛ بیتفاوتی نسبت به سرزمین و بذر کینه رو درش کاشتن خیانتیه که من و شما هیچوقت نباید ببخشیم.
یقینا حسی قدرتمند و پیشتاز اما ناشناخته، در لحظههایی، به تو اگر ذرهی نوری در دلِ خویش داشته باشی_ ذرهی نوری از جنسِ نسیم سحری، #ایمان، #عشق _میگوید که چاهی پیشِپایت کندهاند؛ تیری برایت در چلّه کمان نهادهاند؛ خنجری در ظلمت، در پس دیواری، به انتظارت برافراشتهاند؛ و بیش از این، میگوید که دیواری که از پایش میگذری، تَرَکی برداشته است؛ و دریایی که در آن، میخواهی قایقت را برانی، به زودی، گرفتارِ توفان خواهد شد؛ و افسوس به زودی برایت خبر تلخی خواهند آورد...
یقینا چنین حسی وجود دارد: اما این حسِ قدرتمندِ غریب، شاید_ چه بسا_ به تو #پرهیز را نگوید، و گریختن را، و سپر برداشتن را، و جان از معرکه به در بردن را. این حس، به امامی_ اعظمِ ائمهی عالم_ سرِ سجاده، بیشک گفته است که شمشیری، در قفا، قد کشیده است تا #خونِ خوبترین #مردِ_تاریخ را بر خاک بریزد، اما نگفته است که احتیاط کن، بگریز، مدد بخواه؛ چرا که انسان، هنوز، نیازمند #شهادت است، و زمین، تشنهی #خونِ خوبانِ روزگار.
این حس غریب، #آگاه میکند، اما تصمیم نمیگیرد.
#هشدار میدهد اما سلب اراده نمیکند.
این حس، وظیفهاش، زنده نگه داشتن نیست، باخبر کردن است؛ و باز، #این_تویی، مانده در کمرکشِ ماندن یا رفتن، زخمنخوردن یا خنجر را در دلِ دردمندِ خویش پذیرا شدن، بازگشتن یا ایستادن و درگیر شدن...
بشنوید، بفهمید، حس کنید، یاد بگیرید و پیوسته بگویید که ما راهِ بسیار دشواری را پیش رو داریم: هرروز، شقاوتی از جانبِ دشمنان، شهادتی از ما. هرروز، مادری، تنِ بیجان فرزندِ نوجوان خود را به خاک خواهد سپرد، و زنی، جسم درهم کوفتهی شوهرِ خود، برادر خود، و حتی پدر پیر خود را.
یک بار دیگر میگویم_برای همیشه. یادتان باشد! ما فقط آمدهایم تا که بجنگیم. نیامدهایم تا قطعا پیروز شویم. ما آمدهایم بجنگیم، بهخاطر #تقدّس این جنگ، #شکوهِ این جنگ، #شیرینیِ این جنگ، #شادیِ این جنگ، و #لزومِ این جنگ؛ اما در عینحال، ما، حتی اگر بخواهیم هم، نمیتوانیم شکست بخوریم؛ زیرا شکست خوردنِ ما به معنای پیروز شدن دشمنان ماست و پیروز شدنِ دشمن به معنای آنکه ما به چشم پوشیدن از تقدّس و شکوه و شیرینی و شادیِ این جنگ رضا دادهایم. شکست خوردنِ ما به معنای حذف ماست، و حذف ما به معنای آنکه هیچ اعتقادی به حقانیتِ خود و درستی راهمان نداشتهایم.
کسی نمانده میان ما، که #زهر نداند و #زخم نشناسد.
کسی نمانده میان ما که نداند #سیاست چیست
و #خائنان و #بدکاران را، عاقبت، یک روز، سیاست چگونه باید کرد.
کسی نمانده میان ما،_ ملتی اینگونه ریشه کرده در #خاک_ که قدر آب نداند_ حتی در کنار #فرات، کنار دریا، کنار اقیانوس...
کسی نمانده در میان ما که خنجرِ روحش را برای روزهای #انتقام تیز نکرده باشد.
آری، این ماییم که در طولِ جادهی چندهزارسالهی ابریشم، چند و چونِ #زیستن_در_خون، #تاختن_درخون، بیمحابا #بانگِ_شهادت برداشتن و #جانباختن_در_خون را به تمامی آموختهایم، و هرگز از یاد نخواهیم برد...
خوب میدانم، و قلبم از این مصیبتِ از راه رسیده_که ای کاش تا زندهام نمیرسید_ پارهپاره است؛ اما #تقدیر که نباید انسان را از پای درآوَرَد...
دستهایتان را به سوی خدا بلند کنید و بگویید: باز هم مرا به #مشقّاتِ تازه بیازمای تا بدانی که #لیاقتِ در رکابت بودن را دارم، باز هم، باز هم، مرا به مشقّاتِ تازه بیازمای....
_پدربزرگم مردی آزادیخواه بود؛
قبل از اینکه تیربارانش کنند،
شعرهایش را پای درخت انار باغچه چال کرد..
من هیچوقت شعرهایش را نخواندم
؛اما از انارهای باغچه میشود فهمید
آزادی باید سرخ و شیرین باشد...