دراکول رومانیایی ما
سه پسر داشت که ولاد فرزند وسطی و رادو آخرین و کوچکترین بچهی اونها بود.
عثمانیها برای انتقامجویی و به روشی تلافی برای ساخت گروه شوالیههای اژدها، اعضای گروه رو به بهانهی صلح به قلعهی خودشون دعوت کردن.
ولی غافل از اینکه، همه و همهاش نقشه بود.
سلطان مراد دوم دو بچهی دراکول یعنی ولاد و رادو رو به اسارت گرفت و از دراکول شرط گرفت که اگر همراه عثمانیها نباشه به طور حتم پسرانش رو خواهد کشت.
دراکول مسیحی ما، مجبور شد دستش رو هم روی قرآن و هم روی انجیل بذاره و قسم بخوره که همراه عثمانیها خواهد بود.
سالها گذشت، این اسارت شاهزادگان و سوگند گرفتن از پادشاهان جزو امور روزمره و عادی به حساب میومد. سلطان مراد دوم با بچههای ولاد نه به عنوان اسیر بلکه به عنوان دو پرنس رفتار میکرد و اونها رو کنار پسر خودش یعنی سلطان محمد تربیت میکرد و زندگی خوبی براشون میساخت.
رادو ارومترین و ساکتترین پسر دراکول عاشق آسیا و فرهنگ و تمدن عثمانی ها شد. اون و سلطان محمد رفیق های خیلی صمیمی شدن و این رابطه تا روز مرگشون پا برجا بود. اما ولاد...
از آسیا متنفر بود
از عثمانیها متنفر بود
از سلطان مراد و محمد متنفر بود
به تمام جشنها و فرنگ آسیایی تنفر میورزید و
همیشه خودش رو به دردسر مینداخت و باعث میشد بارها و بارها شلاق بخوره
رادو با آسیا یکی شده بود، اما ولاد، هیچوقت نژادشو فراموش نمیکرد
این داستان خیلی طولانیه، بذارید خلاصش کنم.
بعد از سالها یک شخصی به اسم شوالیهی سفید تصمیم گرفت دوباره جنگهای صلیبی رو به راه بندازه و اینبار دراکول که خیلی وقت بود پسرهاش رو ندیده بود، دست در دست شوالیهی سفید به عثمانیها حمله کرد.
فکرشم نمیکرد که سلطان مراد متوجه حملهی اون بشه و کاری به بچههاش نداشته باشه. یک فکر احمقانه.
زمانی که عثمانی ها متوجهی این موضوع شدن رادو و ولاد رو به زندان انداختن و هر روز شکنجشون کردن. همینجا بود که ولاد متوجهی شکل اعدام عثمانیها شد. عثمانی ها تمام اسیراشون رو به سیخ میکردن و اینگونه به زندگیشون پایان میدادن. ولاد همیشه فکر میکرد قراره اینطوری بمیره. ولاد نوجوان که سن زیادی هم نداشت هر روز و هر روز شاهد چنین اعدام هایی شد.
عثمانیها ترانسیوانیا رو گرفتن و خانوادش رو کشتن، شهر رو نابود کردن و این باعث شد خشم ولاد فوران تر بشه. اون برعکس برادرش دنبال انتقام بود دنبال کشتن قاتلان پدرش.
ولی ولاد، آدم صبوری بود. صبور تر از چیزی که فکرشو میکردن.
شخصیت ولاد خیلی منو یاد هنیبال میندازه توی یک دورهی زمانیای که بعد از حکومتش یک بار شکست میخوره و دوباره اسیر میشه، یک جنتلمنی بود که همه دوستش داشتن قافل از اینکه یک روز قراره از پشت خنجر بزنه.
ولاد اون سگ ملوسی بود که رفته رفته وحشیتر میشد، اونقدری که حتی به صاحبش هم رحم نکنه. چون میدونه که اون صاحب، هرچه که داشته رو نابود کرده حتی خانوادهای که به زور به یاد میاره.
روش کشتن ولاد به این شکل بود
هزاران نفر رو به سیخ میکشید و با لذت به مرگ تدریجیشون نگاه میکرد.
حتی زمانی که عثمانیها قصد حمله داشتن، اون برای به وحشت انداختن و عقب نشینی ارتش عثمانی، تمام اسیرای عثمانی که در خدمتش بودن رو به سیخ کشید سیخ ها رو توی جنگلها و راه هایی که به قلعش کشیده میشد جاگذاری کرد.
سربازای عثمانی هرچقدر که جلوتر میرفتن، همرزمندگان بیشتری رو میدیدن که به طور وحشیانه به سیخ کشیده شدن و تا قلعهی ولاد، ادامه دارن.