زیرزمین
کتاب نوزدهم؛ کورسرخی
میگوید: ایرانیها چرا نمیروند از افغانها دفاع کنند، اگر اینطور آدمهای خوبی هستند؟
با عصبانیت میگویم: لابد چون لاغرند و اینقدر مهربان نیستند. چه میگویی سلما؟ چرا ایرانیها باید بروند از افغانها دفاع کنند؟
میگوید: بله لاغرند، تو نباید بهخاطر شویت این را منکر باشی.
سلما در مقابل چشمانم به هزار تکه تقسیم شده، تکههای ناشناختهای که نمیدانم از بدبختی خودمان است یا خصلت مهاجرت و یا همان جادوی نژاد برتر. اما حرفهایش را نمیخواهم. چرا آنقدر بدبختیم که دنبال کسی میگردیم تا برود و از خاک مادریمان دفاع کند؟ خودمان کجاییم؟ مردهای ما کجا هستند؟
میگویم: هیچ فکر کردی مردهای افغانستان کجا هستند؟ چرا قهرمان نیستند؟
با سادهترین لحنی که در زندگی شنیدهام جواب میدهد: چون حتی پدر بچههای ما هم نیستند. مرد بودند حتماً ما زنشان بودیم.
جانم میلرزد. سلما با تمام تحلیلهای درنظر من احمقانهاش حرفی میزند که جانم میلرزد. راست میگوید. مردهای افغان سالهاست پدرِ بچههایی نیستند که من و باقی دختران همنسل من در کشورهای مختلف میزاییم. به اندازه تمام مردان سرزمینم یخ میزنم و احساس اختگی میکنم. دوست دارم کسی باشد تا برایش از این اخته شدن بگویم و سلما آن کس نیست. جنگ خودش را در فاصلههای دور به رخمان کشیده، مثل جنگهای کلاسیک صدر مسیحیت: مردان اخته و زنان غارتشده.
به که بگویم؟ به همسر ایرانیام؟ دوستان ایرانی یا اروپاییام؟
سلما به طرز بیرحمانهای حرف ناجوری را راست میگوید.