نشر ماهی: شبهای روشن، یک اتفاق مسخره، بانوی میزبان، رویای مرد مضحک، همزاد، شوهرباشی
نشر برج: تاملات و مجادلات، استنطاق، سفرنامه اروپا، تمساح
نشر نیلوفر: نیهتوچکا، قمارباز، شیاطین
نشر چشمه: یادداشتهای زیرزمینی، قلب ضعیف و بوبوک، نازنین
نشر ثالث: روستای استپانچیکووا و ساکنانش، شوهر حسود و رمانی در نه نامه، شوهرم داستایوفسکی(زندگینامه به قلم همسر)
نشر ناهید: برادران کارامازوف
نشر جامی: رویای عموجان
نشر مجید: خاطرات خانه اموات
نشر نی: بیچارگان
نشر خوارزمی: ابله
نشر اختران: جوان خام
کتاب دست دوم: جنایت و مکافات، آزردگان
فیودور میخائیلوویچ داستایوفسکی در سه اکتبر ۱۸۲۱ در روسیه زاده شد.
پدرش پزشک نظامی بود و درعین حال به عنوان مشاور کالج نظامی هم کار میکرد. مادرش هم به طبقه تاجران خردهپا تعلق داشت.
مذهب او ارتدوکس یونانی_روسی بود.
او در آموزشکدهی عالی مهندسی(اولین آموزشگاه نظامی مهندسی روسیه) تحصیل کرد و هزینه تحصیل هم برعهده خودش بود؛ چون در سن ۱۴ سالگی مادر و در ۱۸ سالگی پدرش رو از دست داده بود و از طریق ترجمه کتابهای مختلف امرار معاش میکرد. او با اتمام کلاسهای افسری آموزشکده در سال ۱۸۴۳ در ۲۲ سالگی فارغالتحصیل شد و در دپارتمان طراحی مهندسی خدمت نظامیاش را آغاز کرد. در سال ۱۳۴۴ با درجه ستوانی از خدمت در نظام استعفا داد.
در روسیهی اون زمان، حکومت تزاری یه حکومت دیکتاتور بود و یه قانونی که برای همه صدق میکرد این بود که نباید درمورد مسائل سیاسی و یا هرآنچه که مورد سانسور قرار گرفته حرف بزنن، این عمل به اقتضای میزام کم یا زیاد بودنش مجازاتهای مختلفی رو در پی داشت.
پنجشنبهشبها در خانه فردی بهنام میخائیل پتراشفسکی محافلی برگذار میشد که به محافل پتراشفسکی معروف شده بود. در این جلسات پنهانی و مخفیانه ادبا، نویسندهها و نقادهای ادبی روسیه دور هم جمع میشدند تا درمورد مسائل سیاسی و سانسورهای جامعه صحبت کنن.
اما همونطور که انتظار میرفت، یهروز همه افرادی که در این محافل شرکت داشتند رو بازداشت کردند و داستایوفسکی هم با اینکه در طول سال فقط سه بار شرکت کرده بود بازداشت و هشت ماه مورد بازجویی قرار گرفت.
بعد از اتمام بازجوییها، به فرمان تزار نیکولای اول، دادگاه تشکیل شد و داستایوفسکی به جرم "خواندن، گزارش ندادن و توزیع نامههای ضددینی و ضدحکومتی" به تیرباران محکوم شد.(شرح بازجوییهاش رو میتونید تو استنطاق بخونید.)
داستایوفسکی میگفت من در انتظار مرگ بودم و زمانی که میخواستم پای سکوی اعدام برم فقط نام خدا رو به زبون آوردم و درست زمانی که در شمارش معکوس برای تیرباران کردن ما بودن پیک تزار با خبر لغو مجازات اعدام از راه رسید.
اما خب تجربه عذاب روحی این اتفاق و این لحظات خیلی تاثربرانگیزه و فکر کردن بهش باعث میشد که حملات صرع بهش دست پیدا کنه.
درعوض به مدت هشت سال(شایدم ده سال دقیق یادم نیست) به اردوگاه اجباری در سیبری تبعید شد(که خاطرات زندانش رو میتونید در خاطرات خانه اموات بخونید)
یکی از خاطرات جالبش درمورد مرد مسلمونی به نام علی بود که برادراش براش پاپوش دوخته بودن و افتاده بود زندان. علی به داستایوفسکی عربی و متقابلا اونم به علی روسی یاد داد و چون زندان پر خلافکارای غیرسیاسی بود اینا دوتا گوگولی بیآزار بودن که باهم رفیق شده بودن و این حرفا.