در روسیهی اون زمان، حکومت تزاری یه حکومت دیکتاتور بود و یه قانونی که برای همه صدق میکرد این بود که نباید درمورد مسائل سیاسی و یا هرآنچه که مورد سانسور قرار گرفته حرف بزنن، این عمل به اقتضای میزام کم یا زیاد بودنش مجازاتهای مختلفی رو در پی داشت.
پنجشنبهشبها در خانه فردی بهنام میخائیل پتراشفسکی محافلی برگذار میشد که به محافل پتراشفسکی معروف شده بود. در این جلسات پنهانی و مخفیانه ادبا، نویسندهها و نقادهای ادبی روسیه دور هم جمع میشدند تا درمورد مسائل سیاسی و سانسورهای جامعه صحبت کنن.
اما همونطور که انتظار میرفت، یهروز همه افرادی که در این محافل شرکت داشتند رو بازداشت کردند و داستایوفسکی هم با اینکه در طول سال فقط سه بار شرکت کرده بود بازداشت و هشت ماه مورد بازجویی قرار گرفت.
بعد از اتمام بازجوییها، به فرمان تزار نیکولای اول، دادگاه تشکیل شد و داستایوفسکی به جرم "خواندن، گزارش ندادن و توزیع نامههای ضددینی و ضدحکومتی" به تیرباران محکوم شد.(شرح بازجوییهاش رو میتونید تو استنطاق بخونید.)
داستایوفسکی میگفت من در انتظار مرگ بودم و زمانی که میخواستم پای سکوی اعدام برم فقط نام خدا رو به زبون آوردم و درست زمانی که در شمارش معکوس برای تیرباران کردن ما بودن پیک تزار با خبر لغو مجازات اعدام از راه رسید.
اما خب تجربه عذاب روحی این اتفاق و این لحظات خیلی تاثربرانگیزه و فکر کردن بهش باعث میشد که حملات صرع بهش دست پیدا کنه.
درعوض به مدت هشت سال(شایدم ده سال دقیق یادم نیست) به اردوگاه اجباری در سیبری تبعید شد(که خاطرات زندانش رو میتونید در خاطرات خانه اموات بخونید)
یکی از خاطرات جالبش درمورد مرد مسلمونی به نام علی بود که برادراش براش پاپوش دوخته بودن و افتاده بود زندان. علی به داستایوفسکی عربی و متقابلا اونم به علی روسی یاد داد و چون زندان پر خلافکارای غیرسیاسی بود اینا دوتا گوگولی بیآزار بودن که باهم رفیق شده بودن و این حرفا.
درمورد ازدواجش بگم براتون
همسر اول داستایوفسکی خانمی به نام "ماریا دیمیتروونا کانستانت" بود. قبل از ازدواج دومش با الکساندر ایوانوویچ عیسایف ازدواج کرده بود و پسری به نام پاول داشت. بعد از مرگ همسرش با داستایوفسکی ازدواج کرد.
ماریا از لحاظ روانی مشکل داشت و خیلی تندمزاج بود(زنیکه واقعا روانی بود😭) و خب چون در دین مسیحیت طلاق ممنوعه نمیتونستن از هم طلاق بگیرن. ولی ماریا در ۳۹ سالگی، بعد از هفت سال زندگی مشترک با داستایوفسکی فوت کرد و داستایوفسکی مجبور شد پاول رو به عنوان پسرخوندهش تحت سرپرستی بگیره.
اینو هم بگم که ماریا قصد داشت با معلمی به نام نیکولای باریسیویچ وِرگونف ازدواج کنه ولی چون داستایوفسکی دوبار ازش تقاضای ازدواج کرده بود دیگه روشو زمین ننداخت و قبول کرد.
بعد از مرگ ماریا داستایوفسکی با "آپالیناریا سوسلاوا" آشنا شد، اما بهمرور زمان متوجه شدن که نمیتونن زوج مناسبی برای همدیگه باشن، پس رابطهشونو بهعنوان دوست تا پایان زندگی ادامه دادن.
زن دوم داستایوفسکی یه تیکه ماه بود.💘دختری که بیست سال ازش کوچکتر بود! "آنا گریگوریونا" موقعی که داستایوفسکی داشت توی فقر غرق میشد به عنوان یه تندنویس برای نگارش کتاب قمارباز وارد زندگیش شد و از همونجا این دو نفر عاشق هم شدن. در کمال تعجب زندگی این دو در طی سیزده چهارده سال(تا مرگ داستایوفسکی) به خوبی و خوشی سپری شد و این دو نفر زوج مناسبی برای همدیگه بودن.
داستایوفسکی در طول زندگیش با مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکرده.
در هجدهسالگی هیپوکندریاسیس داشت و در طول زندگیش به بیماریهای کبدی و صرع مبتلا شد و درنهایت بخاطر مشکل آمفیزمش براثر خونریزی ریوی به دیار باقی شتافت.
زمانی که برادرش میخائیل فوت کرد، زن و بچههای برادرش و طلبکارهای برادرش ازش تقاضای پول کردن، حتی بعضیها اصلا طلبکار نبودن و برادرش رو نمیشناختن، فقط بخاطر اینکه از یکی پول بگیرن صرف عیاشیهای خودشون کنن خودشونو طلبکار جا میزدن! داستایوفسکی هم این وسط یه مرد ساده بود که بدون بررسی طلبکارهای واقعی طلب اونها رو میداد. خانواده برادرش و پسرخوندهش پاول هم خیلی پرتوقع بودن و دخالت میکردن تو زندگیش(حتی زمانی که با آنا ازدواج کرده بود)، حتی زمانی که میخواست با آنا یه سفر خارجه برای تعویض حال و هوا بره، پاول و خانواده برادرش انقدر ازش تقاضای پول کردن که از سفر منصرف شدن.☺️
علاقه زیاد داستایوفسکی به قمار هم از همین نشئت میگیره. اون سعی داشت با قمار کردن برای طلبهاش پول جور کنه ولی همیشه میباخت و بیشتر بیپولتر میشد.(همسرش هم راضی بود حرفای اینستا رو باور نکنید) اما بعد از مدت چند سال داستایوفسکی یکمقدار عزتنفس پیدا کرد و خانواده برادر، پاول و طلبکارای غیرواقعیش رو به چپش گرفت، قمار رو هم کنار گذاشت و تونستن زندگی بهتر و نسبتا متوسطی رو سرپا کنن.
البته اینم بگم که کتابهایی که داستایوفسکی با وسواس فوقالعاده زیادی مینوشت چون فقیر بود راحت سرش کلاه میذاشتن و چارهای نداشت جز اینکه پول کمتری نسبت به اونچیزی که باید برای کتاباش پرداخت میشد دریافت کنه. مبلغ دقیقش رو یادم نیست ولی تقریبا نصف اون پولی که تولستوی و تورگنیف برای یه صفحه کتابش دریافت میکرد رو میگرفت.
یکی از اتفاقات بد زندگیش درمورد فرزندانش بوده.
فرزند اولش سونیا بود که در سه ماهگی بخاطر یه سرماخوردگی ساده فوت کرد.
فرزند و دختر دومش لیوبوف بود.
فرزند سومش فیودور بود.
و فرزند چهارمش آلکسی که در سهسالگی بخاطر صرع فوت کرد.
یه اتفاقی افتاده بود در یه برههای از زندگیش.
وقتی داشتم میخوندمش اینطوری بودم که چجوری آخه
تصور کنید
برای تابستون در انتظار برنامه چیدین که برید خارج و از فامیلای فضولتون دور بمونید و بعد مدتها یه حالی به زندگی خودتون بدید بعد کلی بدبختی.
در همون روزهای اول یهو میبینید عه دست دخترتون که قبلا شکسته و بعد سرجاش انداختتنش حالت عادی نداره.
متوجه میشید که وقتی دخترتونو پیش اون مثلا پزشک دلغوزآبادی بردید دست دخترتونو اشتباهی جا انداخته و اسخوانهای اشتباهی به هم وصل شدن.
پس مجبور میشید برگردید به کشور خودتون و چون پول نداشتید و خونهی تو کشور خودتونو فروختید و بازم پول ندارید که بخاطر یه ماه خونه جدید بخرید(چون یه خونه تو سفر تابستانه دارید) پس مجبور میشید رو بندازید به بقیه و برید خونه اونا زندگی کنید🎉
بنابراین پسر شیرخوارتونو میذارید پیش دایههاش تو یه کشور دیگه و با دختر و همسرت میرید کشور خودتون تا دست دخترتون رو عمل کنید.
در بدو ورود به خاک کشور، متوجه میشید که خواهر سی سالتون که چهارتا بچه داشته فوت شده، مادرتون انگشتش زیر مبل مونده و باید قطع بشه، همسر برادرتون هم مریضه هم حاملست، همسرتونم که طبق معمول صرع داره و خودتونم که دارید روانی میشید.