یه اتفاقی افتاده بود در یه برههای از زندگیش.
وقتی داشتم میخوندمش اینطوری بودم که چجوری آخه
تصور کنید
برای تابستون در انتظار برنامه چیدین که برید خارج و از فامیلای فضولتون دور بمونید و بعد مدتها یه حالی به زندگی خودتون بدید بعد کلی بدبختی.
در همون روزهای اول یهو میبینید عه دست دخترتون که قبلا شکسته و بعد سرجاش انداختتنش حالت عادی نداره.
متوجه میشید که وقتی دخترتونو پیش اون مثلا پزشک دلغوزآبادی بردید دست دخترتونو اشتباهی جا انداخته و اسخوانهای اشتباهی به هم وصل شدن.
پس مجبور میشید برگردید به کشور خودتون و چون پول نداشتید و خونهی تو کشور خودتونو فروختید و بازم پول ندارید که بخاطر یه ماه خونه جدید بخرید(چون یه خونه تو سفر تابستانه دارید) پس مجبور میشید رو بندازید به بقیه و برید خونه اونا زندگی کنید🎉
بنابراین پسر شیرخوارتونو میذارید پیش دایههاش تو یه کشور دیگه و با دختر و همسرت میرید کشور خودتون تا دست دخترتون رو عمل کنید.
در بدو ورود به خاک کشور، متوجه میشید که خواهر سی سالتون که چهارتا بچه داشته فوت شده، مادرتون انگشتش زیر مبل مونده و باید قطع بشه، همسر برادرتون هم مریضه هم حاملست، همسرتونم که طبق معمول صرع داره و خودتونم که دارید روانی میشید.
آشنایی من با داستایوفسکی برمیگرده به پنج سال پیش_درست دو سال قبل از وایرال شدن این ترندیات مسخره_ و چیزی که باعث شد من خیلی دوستش داشته باشم این بود که به عنوان یه مسیحی نگاه متفاوتتری به خدا داشت. طرز فکر و نگاهش به دنیا متفاوت بود و بخش موردعلاقه من توی کتاباش بخشیه که درمورد فلسفه خدا و تشکیلات کلیسا تو کتاب برادران کارامازوف نوشته.
داستایوفسکی برای من برخلاف نویسندههای دیگه( و درست مثل اورول) یه آدم آرمانیه، که در هر کتابش یه هدفی رو میبینم که سعی کرده به نگارش درش بیاره و پشت نوشتههایی که شاید بهنظر برخی ساده بهنظر بیان چه فلسفهها و اصولی رو به کار برده.
ورود من به دنیای ادبیات از همین نویسنده شروع شد و اگه ایشون نبود شاید الان من به خوندن ادبیات ایران هم ترغیب نشده بودم.
هدایت شده از Living kills