من همیشه یه حرفی میزنم، اونم اینکه هیچکدوم از ما نمیدونیم دل و روحمون چقدر از صافیِ زندگی گذشته(اصلا گذشته؟) بخاطر همین در هر لوکیشن و موقعیت زمانی باشیم، به نفسهایی که برامون دعا میخونن و به یادمونن نیاز داریم. چهبسا منی که کنار ضریحم دل پاکی نداشته باشم، اما شمایی که حسرت موقعیت من رو میخورید پاکتر از من باشید و بیشتر از من الک شده باشید. به یاد همهتون هستم، ولی من خیلی به نفسهای گرم شما نیازمندم_خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید.
وقتی دارید با خدای خودتون مناجات میکنید یادتون نره برای کسایی که تو منجلاب دنیا دستوپا میزنن و نجات پیدا نمیکنن هم دعا کنید.
پ.ن: روبهروی هر حرمی که بودم ویژه دعاتون کردم.
زیرزمین
من جامانده نیستم. من دلم را خیلی پیشتر از حالا فرستادم. من خیلیوقت است دلم ساکن بینالحرمین است. من روحم سرگردان #خیابان_نجف تا کربلاست. من اشکم دارد شستشو میدهد غبار قدمهای زائرالحسین را. من گوشهایم میشنود هلابیکم یازوار ابوسجاد را. من دارد لبهایم میسوزد از داغی چای عراقی. من پاهایم تاول زده از بس برایت دویدم.
من جا نماندهام، من تا ابد به پای تو ماندم...
پ.ن: بهجامانده از سالیان دورِ بیقراری
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
در این صحرای برهوتِ سرشار از خار و خاشاک، در بیابانی که گویا به قیامت بدیل شده است، آتشِ گرمای آفتاب تن را میسوزاند و ریگهای صحرا را به جانِ کمتوان آدمیزاد میاندازد.
نگاه کن! گویا که کاروانی میآید از دوردستهای خستگیناپذیر، انگار کن که لذتیست بیش از آنچه که باید داشته باشند.
اما لذت برای که؟ برای کارگزاران ملاعین تاریخ و یا برای سرسبزترین ارواح تمام عالم؟ آخر این هم سوال است که میپرسی؟
کاروان که نه؛ قتلگاه است، زجرخانه است.
دخترکانِ خردسالی را میبینی که با گوشهای خونینِ خالی از گوشواره و دست در دست زنجیر بیرحم شکنجه راه میروند؟ آنهم زمانی که سر بیپیکر پدر را بر روی نیزهی خونین میبینند_ همان زمانی که پدر دیگر نیست تا دختر را ببوسد و بر روی چشمهایش بگذارد. دخترِ بابا حال چه میکند؟ هیچ پدر، چیزی نیست جز کتکهای مفصل و خونریزی پیدرپی زخم در زیر دستبندهای آهنین.
آه پدر، به مادر اهانت میکنند و گردنآویز طلایش را به عیش و نوش حرامشان بدیل میکنند، و چه خوب که تو نیستی تا این عذابِ مرگآور را به چشم ببینی_ و اگر بودی که دیگر عذابی در پیِ دیگری نمیآمد.
در این معرکهی خونینِ جهنمی، زینب است و رقیه، در مرکزِ فرماندهی تقوایِ ایمان؛ و سجاد هم در آن گوشه در حالِ خویش میگرید که من چیستم در میانِ این دایرهی خدایی؟
چهل روز است که بیهیچ توقفی، خونین و زجردیده_با چشمانی سرشار از نفرت، با خاطرهی دیرین گذشتگان و با شکنجههای فراوان به شام رسیدن باید.
زینب استوار ایستاده و چون کوهی ستبر بر بامِ سربلندیِ ایمان خویش ندای "هیهات مناالذلة" سر میدهد: در مجلس سرتاسر تاریکیِ مطلقِ معطوف به ظلم، این زینب است که با خستگیهای طاقتناپذیر، در برابر این آحاد کفر و ستم قد علم کرده و نطق شهامت سر میدهد، انگار کن که پدر باری دیگر قدم بر زندگی نهاده و با آن صدای رسایِ سختیکشیده سخن میگوید! زینب غم هستی را با خود حمل میکرد، غم مرگ عزیزانِ بیشمارِ ازجانگذشتهاش را؛ و با این حال این زینب بود که مجلس عیش و نوش یزید را به فلاکتی مبذول و متزلزل بدیل کرد.
اینک، بنگر زمان و زمین و زمانهی درحال گذر را، در این صحرای ماتمگرفته و نفرینشده چه میبینی؟ تو در اعماق نگونبختیهای روحِ خود_که هیچ است در برابر صُوَرِ عجیبِ اینگونه حقایق_ نالان و گریان شکایت به خدای میبری و لحظه به لحظه بهانههای ویژهای میتراشی برای پرمدعا بودنت!
نگاه کن آدمیزاد فانیِ! این زینب است که در قعر جهنمِ جسمانیِ انسانهای دیگر گرفتار شده و چون کبوترِ سفیدی آزاد است؛ و تو در قعر بهشتِ خداوندگار جای داری و باز گرفتاری!
چگونه میتوان از این دیدگاه و منظر نگریست؟ که در اعماقِ سختیِ جان باشی و باز وجودِ خود را در گندمزارهای طلاییِ خنکآواز احساس کنی.
تنها به این فکر کن که چگونه میتوانی "ما رأیتُ الّا جمیلاً" را به زبان بیاوری...
#گنجه
زیرزمین
در این صحرای برهوتِ سرشار از خار و خاشاک، در بیابانی که گویا به قیامت بدیل شده است، آتشِ گرمای آفتاب
اینو خیلی دوست دارم
با اینکه چندروز برای نوشتنش فکر کردم بازم نتونستم چیزی که پس ذهنمه رو توصیف کنم، ولی خب بخونید شما.
اگه این پیام رو میبینید به نیابت از شما دورکعت نماز در حرم حضرت علی و امام حسین خوانده شد.
بچها مهرنوش بادپر میشناسید؟
برید آشنا بشید باهاش و نقاشیاشو تو توییتر ببینید بیاید باهم نفرتپراکنی کنیم راجع بهش💘
یهمدت طولانی تا یهروز مونده به سفر، من خلاء خیلی وحشتناکی داشتم. همش میخواستم هرچهزودتر بریم سفر تا برای مدتی از خودم دور بمونم و بیخیالِ چیزی خودمو بسپارم به دریا.
الان که دارم برمیگردم دوباره دچار همون خلاء شدم.
من تعریف مشخص و دقیقی برای واژه "دوست" دارم و خب خیلی توی بهکاربردن واژهها دقت میکنم. الان طوری هستم که اون دوسهتا دوستی که عزیز میشمردمشون رو هم دیگه به چشم دوست در معنای لغویِ واژگانیِ خودم نمیبینم.
نمیدونم کجای این گردباد قرار دارم که هیچیبههیچیه و باز همهچیِ من توی این هیچی قرار داره.
دوستی نیست، کتابی نیست، امیدِ همیشهواهیِ من داره کور میشه.
خودم نیستم توی این نامعلومِ ناکجا.
داشتم دنبال یه درزی میگشتم که ببینم تا حالا کسی اومده بهم بگه که " آهای جنجگو پاشو بیا یه بستنی کیم برات بگیرم و زبون دایناسورای زبوننفهمو یادت بدم"
نه با یه نقطه. مگه تو کی هستی تو این دنیای به این بزرگیِ پر از نفرت؟
من تو منظرهی اطراف یه جنگجو نبودم، فقط یهپارچه دندون سفید و چشم چروکبرداشته بودم.
من برای خودم یه جنگجو بودم، جنگجویی که کاپیتان زندگی خودشه، کاپیتانی که اسب آزادِ بزرگی رو با خودش حمل میکنه، جنگجویی که یه بچهلاکپشت تکوتنها تو این دنیای آبیِ بزرگه و فقط از شانسه که تا اینجا تونسته زنده بمونه.
او و دوستانش - he and his friendsاو_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_مروارید_Pearl.mp3
زمان:
حجم:
17.3M
آهای آدمیزاد؛
حواست به میلیاردها سلول توی بدنت که حواسشون فقط و فقط به توعه هست؟
اَی آدم خودخواهِ ازخودراضی
دیدی باز یادت رفت غیر خودت خدایی هست و زمین و زمانی؟