یهمدت طولانی تا یهروز مونده به سفر، من خلاء خیلی وحشتناکی داشتم. همش میخواستم هرچهزودتر بریم سفر تا برای مدتی از خودم دور بمونم و بیخیالِ چیزی خودمو بسپارم به دریا.
الان که دارم برمیگردم دوباره دچار همون خلاء شدم.
من تعریف مشخص و دقیقی برای واژه "دوست" دارم و خب خیلی توی بهکاربردن واژهها دقت میکنم. الان طوری هستم که اون دوسهتا دوستی که عزیز میشمردمشون رو هم دیگه به چشم دوست در معنای لغویِ واژگانیِ خودم نمیبینم.
نمیدونم کجای این گردباد قرار دارم که هیچیبههیچیه و باز همهچیِ من توی این هیچی قرار داره.
دوستی نیست، کتابی نیست، امیدِ همیشهواهیِ من داره کور میشه.
خودم نیستم توی این نامعلومِ ناکجا.
داشتم دنبال یه درزی میگشتم که ببینم تا حالا کسی اومده بهم بگه که " آهای جنجگو پاشو بیا یه بستنی کیم برات بگیرم و زبون دایناسورای زبوننفهمو یادت بدم"
نه با یه نقطه. مگه تو کی هستی تو این دنیای به این بزرگیِ پر از نفرت؟
من تو منظرهی اطراف یه جنگجو نبودم، فقط یهپارچه دندون سفید و چشم چروکبرداشته بودم.
من برای خودم یه جنگجو بودم، جنگجویی که کاپیتان زندگی خودشه، کاپیتانی که اسب آزادِ بزرگی رو با خودش حمل میکنه، جنگجویی که یه بچهلاکپشت تکوتنها تو این دنیای آبیِ بزرگه و فقط از شانسه که تا اینجا تونسته زنده بمونه.
او و دوستانش - he and his friendsاو_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_مروارید_Pearl.mp3
زمان:
حجم:
17.3M
آهای آدمیزاد؛
حواست به میلیاردها سلول توی بدنت که حواسشون فقط و فقط به توعه هست؟
اَی آدم خودخواهِ ازخودراضی
دیدی باز یادت رفت غیر خودت خدایی هست و زمین و زمانی؟
زیرزمین
آهای آدمیزاد؛ حواست به میلیاردها سلول توی بدنت که حواسشون فقط و فقط به توعه هست؟ اَی آدم خودخواهِ
میخندید دیو صدسر به رویاش؛
تو؟ با کدوم یار؟ تو که یاری نداری"
تکون خورد یهو زمین زیرِ پاش
کی گفته تو بیکسوکاری..