سینما برای من، معناییست به حقیقتِ تمام زندگی.
در مقابل پرده سفید نمایش مینشینم و از درسگفتارهای تجارب زندگیِ شخصیتهای خیالیِ واقعیتر از واقعی، شهدِ شیرین لذت را میچشم.
با تمام خرج و مخارج و سختیهایی که سینما رفتن دارد، باز هم من حیفم میآید پشت پردهی نمایش ننشینم و برخی شاهکارهای دست بشر را با فوکوس چشم نبینم.
شاید هنوز به نمایشهای زنده_که در لغت خارجی به آن تئاتر میگویند_زیاد عادت نکردهام، اما سینما و مشتقات سینمای ایران، در تلویزیون و صحنههای نمایش حضوری از کودکی با روح من عجین شدهاند.
-و چه خاطرات پیدرپی و بسیاری که در سینما قدس و ۲۹ بهمن رقم خوردهاند..
از این حجمِ کمبود علم، کمبود دانش، کمبود تعقّل، کمبود عشق و کمبود هر آنچه که نیاز هست در هر جامعهای و بهخصوص در جامعه ما، بیاندازه رنج میبرم.
شاید بخاطر همینه که بعد از مدتی از معاشرت با معمول آدمها دوری میکنم.
برخی در خودشان اطلاعات تاریخی، برخی خاطرات و تجاربی بهاندازه یکتاریخ زندگی، برخی صحبتهای دلنشین و برخی....
برخیهای دیگر و بیشتر و بهتری هستند در روزگار چنین تاریک ما؛ اما مسئله من این است که انسان چرا بدون دانستن دلیل رویدادی آن را میپذیرد و در صحبتهای روزمره خود از آنها استفاده میکند؟!
زندگیمان شده لباسهای مد روز و اتفاقات داغ دنیا و علتومعلولهای مثلا درست تاریخی که صرفا در سوشالمدیاهای بینهایتِ فضای مجازی به چشممان میبینیم!
چهوقت قرار است "انسان" را موجودی باارزش بدانیم؟ چهوقت قرار است برای افکار و روح خود ارزشی_لااقل کم_ قائل باشیم؟
میروم و میچرم و مینگرم چون اینطور به من گفتهاند و آنطور در فلانکس دیدهام! آخر من نمیدانم گاویم یا انسان که با ترکهای بر پشتمان بزنند و از ما سواری بگیرند که بیا و چنین کن!؟
همه ما، بدون استثناء در باتلاق این "بردگیِ دنیا" فرو رفتهایم؛همه ما به گونهای طناب بردگیِ دنیا را بر گردن داریم_و یا داشتهایم.
اما شگفتیِ ذهن من در این است: تو با این برو و بیا و اتلاف زندگی بشریات، و با پرورش جسم حیوانیات، چگونه به روح خود خواهی رسید؟
#یادداشت