اونشب داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر آدما باهم متفاوتن، چقدر دنیاهای متفاوت و آدمهای متفاوت با مشکلات و دیدگاههای متفاوت باهم وجود دارن
خدا چی دیده تو وجود ما که سر راه تکتکمون اینهمه استخون و پوستموز گذاشته؟
هرچقدر بیشتر زندگی میکنم و بیشتر از زندگی آدمای اطرافم مطلع میشم، میفهمم که چقدر آدما زندگی سخت و در عینحال غیرقابلباوری دارن
و من و تویِ فعلی نمیتونیم کسی رو متهم به این کنیم که چرا از خدا یا هر چیز و فرد دیگهای کمک نمیگیره، چرا فردی در اوج بدشگونیهای خودش هنوزم دنیا رو پر از ستاره و اخترک و سحابی میبینه.
حتی اگر من و تو عینالفعل درد و رنج همدیگه رو چشیده باشیم، روح همدیگرو عوض نکردیم، پس من و تو برابر نیستیم؛ زندگی که به ما تحمیل شده باعث بهوجود اومدن عقاید، باورها، دیدگاهها، احساسات و عقدههای متفاوت و مشترکِ در ما شده.
من و تو هیچوقت نباید به خودمون حق بدیم که دیگران رو درک کرده باشیم.
همهی ما داریم تاوان پس میدیم
من و اون تاوان هم هستیم، عذاب هم، جبران هم؛
من تاوان افعال و حرفهای خودم و اون تاوان افعال و حرفهای خودش.
اجحاف در برابر هم، و تاوان همون اجحاف برای هم و باز هم در برابر هم.