این یه حقیقته که هیچوقت نباید فراموشش کنی ؛
چیزی که اتفاق افتاده رو نمیشه تغییر داد اگه هی بهش فکر کنی و حسرتشو بخوری ، باعث میشه تو اون لحظه گیر کنی .
من اگر میدانستم دنیا اینقدر شلوغ است ،
نمی آمدم !
صبر میکردم بعدها ،
آخر اینهمه راه آمدم دلم میخواست ،
تنها تو را ببینم . .
دلم میخواست تو را تنها ببینم !
- عباس معروفی ؛
حالش همیشه بهاری بود ،
یک لحظه آفتابی بود یک لحظه بارونی یهو طوفان میشد همه چیو میزد به هم چند ثانیه بعدش جوری آروم بود که هیشکی نمیفهمید چی تو دلش میگذره .
فکر میکنم دلیل ترس من از شاد بودن اینه که هربار من خیلی خوشحال میشم ؛
بعدش یه اتفاق بد میوفته ؛)
دوست دارمش...!
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را...
دوست دارمش .