بدترین و دردناک ترین اتفاق اینه که ندونی بار آخریه که باهاش حرف میزنی بار آخریه که گوش میکنیش بار آخریه که بغلش میکنی بار آخریه که نگاش میکنی که اگه بدونی بیشتر باهاش حرف میزنی حواس جمع تر گوش ،میکنیش محکم تر از قبل بغلش میکنی و عمیق تر نگاش میکنی.
بارون متوقف میشه ؛ شب میگذره
درد و رنج محو میشه . .
اما امید هیچوقت ،
اونقدر گم نمیشه ، که نشه دوباره پیداش کرد ؛)
اون دیالوگ که میگفت:
«آدم کسی که دوسش داره رو یادش نمیره..
فقط یاد میگیره کمتر راجبش حرف بزنه، کمتر فکر کنه تا کمک کنه کمتر دلش تنگ بشه،همین..
گوش کردی؟! "یادش نمیره!"»
چقدر حق بود..
ولی من برگشتنتو نمیخوام ،فقط میخوام از فکرو قلبم بری بیرون ،میخوام دیگه با هرکلیپی ک میبینم تو ذهنم نیای ،میخوام دیگه بهت فک نکنم ،دیگه دلم تنگ نشه فقط میخوام دیگه تو ذهنم پیاده روی نکنی همین.
آندیا!
من فقط با تو باشم ؛ مهم نی کجا بریم .
حس میکنم یه خوابه ؛ چون شبیه بیداری نی .
چاره چیست؟ بخوابیم ، بعد بیدار شویم و اینکار را آنقدر تکرار کنیم تا روز ضیافت مورچهها برسد.
وقتی یکیو دوست داری تنهاتر میشی چون ب هیچکس اون حرفارو نمیتونی بزنی . .
اگرم بتونی اونجور ک باید آروم نمیشی :]
- تو فیلم ‹ 𝒔𝒕𝒂𝒍𝒌𝒆𝒓 › یه دیالوگ خوب داشت
ك شخصیت اصلی وقتی از نوع سرنوشت
خودش گلایه میکرد گفت :
‹ ما ك از زندگی هیچ ندانستهایم ،
چگونه میتوانیم از مرگ
چیزی درك کنیم ك ندیدهایم . . )! ›