یه وقتایی ، بارِ بعدی وجود نداره ،
شانسِ دومی نیست ، وقت اضافه و استراحتی نیست
گاهی وقتا، یا الان هست و یا هرگز ..
- سریالِ 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑬𝒗𝒆 یه دیالوگ داشت که میگفت :
من میدونم نباید خسته شد میدونم نباید بُرید میدونم زندگی ادامه داره، فقط دلم میخواست یه وقتایی یه جایی یه گوشهای ، وایسم بگم خستم و یکی بفهمه چی میگم ، نه که فقط بشنوهها؛ بفهمه !((( :
نمیدونم
یه چیزی راهِ گلومو گرفته بود و داشت خفهم میکرد!
نمیدونستم باید چیکار کنم
فقط گریه کردم ؛
گریه کردم که اون چیزِ لعنتی که راهِ گلومو بسته بود،
تموم شه،که خالی شه!
نمیدونستم اون گریه ها تبدیل به یه طناب میشن
دورِ گردنم ، و یه روزی خودشون خفهم میکنن
حالا این طناب هر روز داره کلفت تر و سفت تر میشه
همین روزاست که اون طناب بالاخره نفسمو بگیره ..
اگه آدم دو سه لیتر بی حسی هم قورت بده بازم یجایی یه تایمی بین حرکتای اطرافیانش کم میاره.