سوال اینجاست ...
که تو کجا هستی؟
تو کجا هستی در این لحظات سخت که بفهمی مرا ؟
کجا رفتی وقتی میدانستی این سرمای بی سابقهی قلبم را فقط گرمای آغوش تو درمان خواهد شد ؟
کجا رفتی وقتی این روز ها همه من را نا امید میکنند ؟
کجا هستی الان که من نیاز دارم به بودنت ، به وجودت ...
نیاز دارم با حرف هایت آرامم کنی ؛ حتی اگر از مشکلات گوناگونم سر در نیاوری .
اما باز هم نیاز دارم که حداقل مرا بشنوی ...
جوابم را بده !
جهنم کرده ای دنیای مرا که بهشت چه کسی شوی ؟
چه کسی الان تو را اسراف میکند در حالی که من حتی به بوی عطرت نیاز دارم ؟
یادم نمی رود این روز ها را ...
چرا که ذره ذره در حال تمام شدنم اما تو نمیفهمی ؛ نمیدانی ؛ نمیبینی .
اما نه ...
شاید میبینی و نمیخواهی کاری کنی !
اما نه ...
خدا کند که اینگونه نباشد :)))))
-من
عمیقا دلم میخواد همون بلایی که سر من آوردی رو خودتم تجربه کنی .
دوست دارم یکی پیدا شه و اونی که دوستت داره رو ازت بدزده ؛ ازت بگیره ...
و من باشم و با چشمای خودم تموم شدنتو ببینم .
-من