کسی من را نمیفهمد ...
که چگونه در پارادوکس عمیقی از زندگی به سر می برم .
که چگونه تضاد آشکار آدم های اطرافم را نادیده میگیرم .
که چگونه حرف هایشان را که آمیخته به ایهام است را نشنیده میگیرم .
کسی من را نمیفهد که چگونه تمام زندگی ام را در میان استعاره هایی نامفهوم سپری میکنم .
قبلا هم گفته بودم ، که ادبیات بخشی از زندگی همه ماست .
اما اکنون که با دقت مینگرم ؛
میبینم که زندگی هر یک از ما ؛ خود یک ادبیات جداگانه و مختص به خود را دارد .
ای کاش تضاد همدیگر نباشیم .
و ای کاش مترادف هم باشیم در زمانی که مجاز ها دل هایمان را دچار سردرگمی و تفرقه میکنند .
در آخر ؛ ای کاش کنایهی یکدیگر باشیم در زمانی که آدم ها ، مفهوم دیگرمان را نادیده میگیرند .
-من
و چه یلدای دردناکی ست برای من ...
که باید با خودم تکرار کنم یک دقیقه بیشتر از دستت داده ام .
باید به خودم یادآوری کنم که یک دقیقه بیشتر دلم برایت تنگ می شود .
باید کنار بیایم با زمستانی که امسال ، یک دقیقه بیشتر سرد است ؛ بدون تو :)
اگر هنوز کسی را دارید که میتوانید یلدا را به او تبریک بگویید ، یک دقیقه بیشتر در آغوشش بگیرید ، یک دقیقه بیشتر به او بگویید که دوستش دارید ؛
دریغ نکنید .
زیرا من هم نمیدانستم که یلدای پارسال ، آخرین یلدای من و اوست :)
یلدا مبارک .