eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر
اشک هایم دیگر،بوی خون میدهند!
هدایت شده از زیرزمین فراموش شده من
لبخند تو خلاصه خوبی هاست لَختی بخند، خنده گُل زیباست.
هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و نهم _حس میکنم آنا چهرش خیلی نگران بود رومینا از روی ریشه گیاهی که از زمین بیرون زده بود پرید دریا در جوابش گفت _چطور مگه ؟ اصلا کی با اون آشنا شدی ؟کیه _آنا کسی بود که جونمو نجات داد و بعد ازش کمک خواستم دلشوره ای در دل رومینا افتاد آنا همه چیز را میدانست اسم اصلی اش را، زندگی اش را و خیلی چیز های دیگر که خاله روحه تاکید کرده بود کسی در این دنیا از آنها مطلع نشود باید آنا را از بچها دور میکرد تا از دهانش نپرد و «رومینا»صدایش نکند _هی ایزابلا از فکر بیا بیرون عزیزکم.! الان بهتره فکرت و متمرکز وضعیت الان کنی _دریا مطمئنی به کمک نیاز داریم؟ ببین خودمون از پسش برمیایم ها ..وقتی بریم سرزمین شمالی ی نقشه میکشیم و دریا ایستاد و دست در موهایش کرد _ایزابلا من واقعا گیج ام..ببین تو متوجه خطر الان نیستی..!ببین بیشتر از اون چیزی که تو فکر می‌کنی جونشون در خطره .غول های برفی جزو خطرناک ترین موجودات سرزمینن و تنها کسی که می‌تونه کمکمون کنه الان فقط و فقط اولیویاس! و دست دراز کرد و برگ بالای سرش را محکم کشید در یک آن زمین زیر پایشان خالی شد و تاریکی وجودشان را فرا گرفت..! ✨✨✨ ملودی در لباس خدمه بشدت خنده دار شده بود ساعتها طول کشیده بود تا راهشان را در میان پرز های فرش یخ زده پیدا کنند و از سرمای کشنده ی آن فرش‌ فرار کنند خدمه ی این قصر یخی , الف های شمالی بودند که در اسارت غول ها بودند به پیشنهاد آنتونی آنها به سمت سینی های پذیرایی رفته بودند و اشپزخانه اسیران را یافته بودند خدمه با جان و دل به آزادی آنها کمک کردند و لباس هایشان را به انها دادند حال وقت فرار بود بشقاب غذا ها آنقدر بزرگ بود که الف های خدمتکار، با نردبان بالای آنها میرفتند تا تزیینشان کنند غذا های غول پیکر و تزئین شده یکی یکی با کمک چندین الف بیرون برده میشدند آنتونی نقشه ای از یکی از الف ها گرفت و آن را روی میز تزئین گوشت باز کرد _هی ملودی بوی گوشت انسان میاد.! ملودی سعی کرد حقیقت را از انتونی پنهان کند ولی موفق نبود چهره اش داد میزد که این عاقبتشان است _هی نگو که اگه موفق نشیم بعنوان گوشت خورشت رو این میز سرومون میکنن؟ ملودی نفس عمیقی کشید _پس ما موفق میشیم انتونی بهت زده ،نقشه را رها کرد ملودی برای اولین بار آنتونی را در آغوش کشید _ آنتونی عین بچه ها نترس.!نگران نباش ما از پسش برمیایم... حالا نقشه و بذار تو پیشبندت و همچیو بسپار به من ✨✨✨ رومینا چشم باز کرد و خود را در زیر زمینی خاکی دید مخفیگاهی که دقیقا مشابه لانه های موش کور ساخته شده بود دریا ایستاد و لباس هایش را از خاک تکاند _اولیویا! دختری از پشت دیوار رخ نمایان کرد. موهایی به سیاهی شب که دم اسبی بسته بود و شلوار شیش جیب سبز به پا داشت نیم تنه ای مشکی که کثیف شده بود بالا تنه اش را پوشانده بود با حالتی پسرانه ایستاد و عینک بزرگش را که مخصوص جوش کاری بود برداشت _به به! سلطان دریا خوش اومدن! دریا نزدیکش شد و دست داد _چطوری اولیویا خانوم؟ _خوبم داداش! اینورا نمیبینمت!ریز میبینی مارو؟ _این چه حرفیه دخترم؟!اومدم پیشت تا کمکم کنی؛یعنی کمکمون کنی! اولیویا در حالی که سمت رومینا می‌آمد لبخند زد دستش را به علامت کمک کردن دراز کرد رومینا کمکش را پذیرفت و از جایش بلند شد _اون کمک مربوط به این بانوعه؟ دقایقی بعد هر سه ی آنها روی مبل های تک‌نفره و تا به تا نشسته بودند هر مبل یک شکل بود یکی گل گلی ، دیگری راه راه و سبز... مخفیگاه با نور های مشعل روشن بود و بیشتر به کارگاه شبیه بود تا خانه دریا و اولیویا دوست های دوران مدرسه بودند ولی چند سالی بود که از یکدیگر خبر نداشتند دریا دورانی را که در مدرسه میگذراندند به یاد می آورد وصل کردن برگه ی﴿من ی خر پرنده ام﴾ به بال های معلم ریختن صدف های سمی و مست کردن الف مدیر و از این قبیل کار ها که حتی هیچکس بو نمیبرد ممکن است کار آنها باشد اولیویا که داستان را شنید گفت _من قسم خوردم هیچوقت دیگه به اون دره برنگردم! دریا خم شد و با حالتی نمایشی گفت _پس ترسیدی! دریا دست گذاشته بود روی نقطه ضعف اولیویا او دختری بود که هر چیز خطرناکی که به ذهنتان میرسید را امتحان کرده بود زندگی در جنگل ، شکار شیر شاخ دار، یا حتی کشتی گرفتن با یک خرس‌دریایی! اولیویا اخم کرد و ایستاد صدایش را در سرش انداخت و با صدایی پسرانه گفت _هی فرار کردن از اون غولا کلا ی ساعت بیشتر طول نکشید! _پس فقط کار خودته!من از پسش برنمیام وگرنه تا الان نجاتشون داده بودم _حالا دوتا تحفه و نجات ندیم چیزی میشه؟ رومینا‌ خندید _چیزی نمیشه فقط معشوق دریا تیکه تیکه میشه اولیویا چشم هایش چهارتا شد دریا سرش را پایین انداخت _هی پسر تو کی عاشق شدی من نفهمیدم !حتما خیلی خوشگله که کسی مث تو دوسش داره..!موهای بلند و اندام زیبا؟ متین و باوقاره حتمااا . یا چشمای سبز؟نکنه پری عه؟ رومینا زد زیر خنده _وقتی رسیدیم اونجا خودت میبینیش.. ✨✨✨
هدایت شده از رومینا !'
ملودی و اوژنی وقتی به بیرون سالن رسیدند ، با فاصله از نگهبان ها ایستادند. ملودی به اوژنی علامت داد تا بشیند _این یارو هارو بیهوش کنیم از شر این وضعیت گوهر باران خلاص میشیم! _ملودی همین وسط که نمیتونیم لخت شیم! ملودی نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند _ما که لخت نمیشیم احمق! اینارو لخت میکنیم..! *** دو سرباز که فقط لباس زیر به تن داشتند، بیهوش کنار در سالن جشن افتاده بودند و از کنارشان دو سرباز که از زیر زره هایشان دامنی گل گلی بیرون زده بود رد شدند اوژنی طوری راه میرفت انگار سر کوچه شان است ملودی گفت _آنتونی ابله من! قدمای شل و ولتو یکم محکم کن! اینجا خونه ی عمت نیس! نزدیک در خروجی بودند می‌توانستند بیرون غار را ببینند روشنایی روز چند قدم تا آزادی فاصله داشتند که سر نگهبان جلویشان را گرفت _شما دوتا کجا میرین!؟ این پارچه چیه از زره اتون بیرون زده؟ اوژنی سریع اوضاع را جمع کرد _ام چیزه! بهمون گفتن واسه ملکه یخ در بهشت درست کنیم! داریم میریم برف بیاریم... ملودی پوفی کرد. انتونی باز داشت اوضاع را خراب میکرد سر نگهبان که تابحال همچین کلمه ای را نشنیده بود گفت _یخ در چی چی؟ اوژنی با لحنی شاد جواب داد _یخ در بهشت!ی نوع نوشیدنیه که فقط شاهان و ملکه ها میخورن و انگار از بهشت اومده! _ خب جریان این دامنه چیه؟ _باید بریم وسط برف و تمیز ترین برف رو که ملکه لایقشه بیاریم! ما واقعا سردمون میشه ، پس اینارو پوشیدیم تا نمیریم چهره سر نگهبان شل شد و کنار کشید _زود برگردین! واسه این مراسم باید امنیت برقرار باشه. ملودی بهت زده برگشت _هی انتونی واقعا باورم نمیشه!اولین باریه که گند نمیزنی تو نقشمون!وای اون یخ در باتلاقت نجاتمون داد جدی! اوژنی خندید _بیا بریم یخ در بهشت ببریم و با اعتماد به نفس و خیلی شیک از دروازه خارج شدند! به خیال اینکه کنار دوستانشان برمیگرند و غافل از اینکه دوستانشان در راه ،برای نجات افرادی خیالی ممکن است بمیرند... 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
کجای شهر قدم می‌زنی؟ می‌خواهم کاملا اتفاقی از آنجا رد شوم... _مریم قهرمانلو