#خاطره 📚
پــاداش #حیا
در خیابان منتظری سوار اتوبوس خط واحد از مثلث به سمت خیابان انقلاب حرکت میکردیم.
نرسیده به ایستگاه نبش بهداشت در افکار خودم شناور شدم.
روزهای جنگ یادم آمد.
دختری نوجوان بودم و در هنرستان نرجس درس میخواندم گاهی اوقات برای تردد از اتوبوس استفاده میکردم.
اتوبوسهای مکعبی شکل بنز که دو در اتوماتیک داشتن.
یکی از بهترین راننده های آن دوران شاهگل محبی بود.
گاهی اوقات حتی اگر معطل میشدیم دلمان میخواست منتظر بمانیم تا اتوبوس خوش رنگ و تمیزش از راه برسد و مسافرش بشویم.
اتوبوسش قشنگ بود و خودش هم با حیا.
یادم هست وقتی به ایستگاه میرسیدیم با لهجه شیرین دزفولیش بلند صدا میزد: ((ایستگاه بهداشت، دختر، مارکوک جا نمنی))
خانم ها یک به یک و پشت سر هم از راهروی اتوبوس میگذشتند تا کرایه را حساب کنند.
کرایه گرفتنش هم با حیا بود برای اینکه خانم ها و دخترها معذب نشوند کاسه کوچکی را که مقداری پول خُرد در آن بود جلوی مسافران زن میگرفت تا خودشان حساب کنند و مبادا در دادن و گرفتن پول ناخواسته دستشان به دستش بخورد.
دو روز بعد بود دقیقا پنجم اسفندماه سال ۶۴ هرچه که سر ایستگاه منتظر بودیم تا اتوبوس شاهگل بیاید و به مدرسه برسیم خبری نشد.
فردایش که تابوت تزیین شده با پرچم سه رنگ شهید شاهگل محبی را با سی و سه تابوت شهدای گردان بلال دزفول دیدم فهمیدم که خدا پاداش حیای بی مثالش را با شهادت داد.
#پی_نوشت:
شاهگل محبی راننده صدیق اتوبوسرانی دزفول بود که پس از عملیات والفجر هشت با سی و سه نفر از کادر گردان بلال که مسافر اتوبوسش شدن در منطقه عملیاتی مورد اصابت موشک هواپیما قرار گرفت و اتوبوسش، اتوبوس آسمانی شد...
روحش شاد و یادش گرامی باد
بازآفرین خاطره:عظیم سرتیپی
#شهید_شاهگل_محبی #دزفول
#عفاف 🌷
#حیا 🌷
#سبک_زندگی_شهدا 🌷
فرار #شهید_عبدالحسین_برونسی 🌷
سربازیش را باید داخل خانهٔ جناب سرهنگ می گذراند.
آن هم زمان شــاه!
وقتی وارد خانه شد و چشمش به زن نیمه عریان سرهنگ افتاد بدون معطلی پا به فرار گذاشت و خودش را برای جریمه ای که انتظارش را می کشید، آماده می کرد
جریمه اش تمیز کردن تمام دستشویی های پادگان بود.
۱۸ دستــــشویی که در هر نوبت ۴ نفر مامور نظافتشان بودند.
هفت روز از این جریمه سنگین می گذشت که سرهنگ برای بازرسی آمد
و گفت:
بچه داهاتی: سر عقل اومدی؟
عبدالحسین گفت:
این ۱۸ توالت که سهله، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت ها رو خالی کن تو بشکه و ببر توی بیابون و تا آخر سربازی هم کارت همین باشه با کمال میل قبول می کنم؛ اما دیگه تو اون خونه پام رو نمی ذارم
📚 کتاب خاک های نرم کوشک،ص ۱۶