eitaa logo
انوار الهی💥
297 دنبال‌کننده
14.1هزار عکس
15.2هزار ویدیو
268 فایل
حال خوش را با ما تجربه کنید💖
مشاهده در ایتا
دانلود
⚛بارها و بارها خوانده شود⚛ 1⃣نمی گویم نباش ولی عاقل باش. بِس بِسی مباش که ی این و آن می شوی. 2⃣ باش و باش. 3⃣خویشتن را به حق کن و او را وکیل خود بگیر که و و و مهربانتر و پاینده تر از او نخواهی یافت "حسبُنا الله و نِعمَ الوکیل". 4⃣سوره ی مبارکه ی " را با اخلاص بر زبان داشته باش. 5⃣با خدا باش. 6⃣از سخنان اگر چه به باشد برحذر باش. 7⃣ مگو" اگرچه به باشد. 8⃣از خوردن اگرچه به باشد احتراز کن. 9⃣چو ای دست گیر. 0⃣1⃣تا می توانی را در اول وقت" بجای آور. 1⃣1⃣"تجارتت" را بشمار که انسان بیکار از دنیا و آخرت هر دو می مانَد. 2⃣1⃣ "داد و سِتَد" بندگی نیست "رجالٌ لا تلهیهم تجاره و لا بیعٌ عن ذکر الله و أقام الصّلوه و إیتاء الزکوه". 3⃣1⃣در امور رو" باش. 4⃣1⃣بر " اهتمام داشته باش 🔸...اگرچه الف دنباله دارد، ولی؛ 🍁گرچه بس است و مقصد ناپدید 🍁هیچ راهی نیست کآنرا نیست پایان غم مخور 🔴دستورالعمل هایی از 🔴علامه حسن زاده آملی 🔴۲۳ دی ماه ۱۳۵۱شمسی.....قم @arefan_313
🌸🍃🌸🍃 🎗 ۴ 📢‼️ این داستان واقعی است !! 🎬 این قسمت | نقشه بزرگ به توسل کردم و روز نذر کردم ... التماس می‌کردم : خدایا! تو رو به عزیزترین هات ... من رو از این شرایط و بدبختی نجات بده هر که زنگ می‌زد، مادرم قبول می‌کرد ... صاف و ساده‌ای بود علی الخصوص که پدرم قصد داشت هر چه زودتر از دست لجباز و سرسختش خلاص بشه تا اینکه مادرِ زنگ زد و قرار خواستگاری رو گذاشت ... شب که به پدرم گفت، رنگ صورتش عوض شد!! است؟ چرا باهاشون قرار گذاشتی؟ ترجیح می‌دم آتیشش بزنم اما به این جماعت ندم عین همیشه داد می‌زد و اینها رو می‌گفت مادرم هم بهانه‌های مختلف می‌آورد آخر سر قرار شد بیان که آبرومون نره اما همون اول، جواب نه بشنون ولی به همین راحتی‌ها نبود من یه ایده داشتم! که تا شب خواستگاری روش کار کردم به خودم گفتم : خودشه ... این همون فرصتیه که از خدا خواسته بودی ... از دستش نده علی، گندم گون، و بلندقامتی بود چهره‌اش همون روز اول چشمم رو گرفت کمی دلم براش می‌سوخت اما قرار بود قربانی نقشه من بشه ... یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم ... وقتی از اتاق اومدیم بیرون ... مادرش با اشتیاق خاصی گفت ... به به ... چه عجب ... هر چند انتظار بود اما دهن‌مون رو هم می‌تونیم شیرین کنیم یا ... مادرم پرید وسط حرفش ... ، چه عجله ایه... اینها جلسه اوله همدیگه رو دیدن... شما اجازه بدید ما با هم یه صحبت کنیم بعد!! ولی من تصمیمم رو توی همین یه جلسه گرفتم گفتم : اگر نظر علی آقا هم مثبت باشه، جواب من مثبته!! این رو که گفتم برق همه رو گرفت ... برق خانواده رو ... برق تعجب پدر و مادر من رو ... پدرم با چشم‌های گرد، متعجب و عصبانی زل زده بود توی چشم‌های من ... و من در حالی که خنده‌ی پیروزمندانه ای روی هام بود بهش نگاه می‌کردم می دونستم حاضره هر کاری بکنه ولی دخترش رو به یه طلبه نده... ✍ نویسنده: شهید_سید_طاهای_ایمانی ..... @anvar_elahi ❣ ❣🖇❣ ❣🖇❣🖇❣ ❣🖇❣🖇❣🖇❣