+دنبال بابایم هستم او را میشناسی؟
هرشب میآمد و برای ما یتیم ها غذا میآورد..
-دیگر او نمیآید، برایش مشکلی پیش آمده..
+نه او خیلی مهربان بود، حتما میآید!
میخواهم خبر خوبی به او بدهم..
-چه خبری؟
+خبر مرگ علی را! میدانم خوشحال میشود..
هر شب که من و مادرم علی را نفرین میکردیم
او هم با ما نفرین میکرد!
-او هم علی را نفرین میکرد؟!!
+آری.. میگفت خدایا مرگِ علی را برسان...
#اول_مظلوم_عالم
بلاخره من ماندم و من، من از من رنجیده است و هیچ کس نیست پا در میانی کند...
عباس کیارستمی
اونایی که به جزئیاتِ کوچیکی در موردِ من
که خودم متوجه اونا نیستم توجه دارن
«قلب» منو لمس میکنن :)