عالی... همینطور ادامه بده رمان رو...
.
خیلی لحن پیامت آشناست واسم...😂
چشم... فقط من یخورده رمانیک مغزم ضعیفه 😁
تا الان که خوب بوده ، پارتای بعدی بهترم میشه ..
.
مرسییی
در این مورد شکی نیست💃🏻😎
Aram man(:
لپتو بکشمممممم؟؟؟؟؟؟؟ + نه!
بگیرم برنمش؟
خب میخوام بکشم توام حق نداری بگی نه...
مایی که ع ادامه اش خبر داریم ، ایناش برام جذابیت نداره😊😊 مردی بزار چنل جوابشو بده🤣
.
جالب شد...
منکه تو چنل میذارم در جواب هم باید بگم منو که میشناسی یهو دیدی همه چیو عوض کردم
Aram man(:
مایی که ع ادامه اش خبر داریم ، ایناش برام جذابیت نداره😊😊 مردی بزار چنل جوابشو بده🤣 . جالب شد... منکه
البته اگه منظورت رمان قبلیمه باید بگم که سخت در اشتباهی ... اگرم که برات از ادامه ش گفتم باید بگم من هر ساعت دارم یه ایده میدم و دوساعت بعد نقصش میکنم😁
#part_37
#Aram_man
صدای فلش...
خانم عزیزی: کافیه حالا یک وجب فاصله بگیرید.
عقب رفت... لب هایش را میگویم. چشم هایم را باز کردم، رنگ مشکی چشم هایش روشن تر از همیشه بود...
دیوانه شده بودم؟ مشکی مگه روشن و تیره داشت؟ ولی داشت... حاضر بودم قسم بخورم که داشت!
خانم عزیزی: عروسی خانم دست راستتو بذار روی صورت آقا داماد...
دستم خشک شده بود... دستگاه عصبی ام از کار افتاد بود.
مسخ شده بودم؟ آروین تکان ریزی خورد و لب زد:
_هورا؟
نفس هایش به صورتم برخورد میکرد، نفس عمیقی کشیدم و به سختی بلند کردن یک وزنه ۲۰ کیلویی دستم را بالا آوردم گذاشتم روی
صورتش.
خانم عزیزی: یکم پایین تر... آهان انگشتاتو از هم فاصله بده...آقا داماد شما هم یکم برو بالاتر.... عالی شد!
باز هم سه بار فلش زد...
خانم عزیزی:تموم شد.
آروین به سرعت بلند شد و به سمت کتش رفت. نشستم روی صندلی که دوباره صدای عزیزی بلند شد.
_بریم توی تراس دم غروب ویدئو ها خیلی خوب میوفته.
تراس نزدیک بود.
خانم عزیز: عروس خانم شما برو اونجا پشت به دوربین وایسا بعد آقا داماد میان نزدیکتون دستشو میندازه دور کمرت بعدم هر دو نیمرخ
میشید بعدش بعد ۵ ثانیه شما سرتو میذاری رو شونه داماد.
عصبی شدم از این عروس و دامادی که راه انداخته بود:
+ببخشید میتونید منو هورا و ایشونو آروین صدا کنید.
نگاه خیره ای بهم کرد و سری تکان داد.
به سمت لبه تراس رفتم و ایستادم، دست هایم را لبه سنگ گذاشتم و خیره شدم به غروب، باد نیمه تندی وزیدی و دامن لباسم تکان خورد.
دستش را دور کمرم حلقه کرد، برگشتم سمتش. خیلی از من بلند تر بود، کاملا مقابلش قرار گرفتم. گردنم درد گرفت، اختلاف قدی که کفش
های پاشنه بلند هم جبرانش نمیکرد!
خانم عزیزی: هورا جان سرتو بذار روی سینه آقا آروین.
نگاه از چشماش گرفتم و سرمو گذاشتم روی سینه ش.
خانم عزیزی: دست چپت رو هم بذار روی سینه ش!
دست چپم را بالا آوردم و همون کارو کردم.
خانم عزیزی: آقا آروین دست چپتو بذار پشت گردنش.
چه خیمه شب بازیی راه افتاده بود...
چه عروسک وار باهامون رفتار میشد...
هردو بی هیچ حرفی اطاعت میکردیم چند تا سکانس دیگه توی تراس گرفت و رفتیم توی باغ.
دستهام یخ کرده بود... هوای سردی بود!
از در پشتی وارد حیاط پشتی باغ شدیم و باید اعتراف کنم بی نظیر بود...
ترکیب دو رنگ سبز و سفید بی اختیار حالم را خوب میکرد...
+اینجا واقعا خیلی قشنگه!!!
دو قدم جلو رفتم و دستهایم را باز کردم و چندین دور تند دور خودم چرخیدم...
بوی گل، نسیم، هوای سرد...
میچرخیدم دقیقا مثل بچه های ۴ ساله...
_نیوفتی!!
داد زدم:
+ولی من میخوام بچرخم...
سرم گیج میرفت و سرعتم کم شده بود، تلو خوردم و نزدیک بود با این کفش های پاشنه بلند زمین بخورم که دست راستم را گرفت و با
دستش متوقفم کرد...
سرم قیلی ویلی میرفت...
سعی کردم صاف وایسم ولی با این کفش های پاشنه نازک سخت بود...
دستش را پشت گردنم گذاشت و سرم فیکس کرد.
خانم عزیزی: عالی بود. سکانس قشنگی شد!