eitaa logo
Aram man(:
17 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تب که نداری... میخوای بمونی امشبو؟ فردا بری تهران؟ +نه مامان، خوبم چیزیم نیست. نفس عمیقی کشیدم که بوی غذا تهوع ام را بیشتر کرد و با سرعت بلند شدم و در سرویس گوشه اتاق را باز کردم، دم روشویی دستم را ستون کردم و عوق زدم. چیزی در معده ام نبود و طعم تلخ و گس اسید معده ام حالم را بدتر کرد و چندین بار دیگر عوق زدم... صدای نگران مامانم بلند شد و از طرفی صدای مامان نازی هم اومد. _مامان هورا اصلا حالش خوب نیست... مامان نازی وارد سرویس شد و آروم بین کتف هایم را ماساژ داد: _چیزی نیست. شب عروسی خودت یادت رفته؟ یکم سردیش کرده. دوباره لحظه های توی عمارت برایم مرور شد... با حرص کف دستم را لبم کشیدم و خواستم مقداری آب به صورتم بزنم که دست مامان نازی مانع شد: _میخوای آرایشتو خراب کنی. دستمالی برداشت و خیس کرد و لبهایم را تمیز کرد با همان دستمال با احتیاط و آروم زیر چشم وگونه هایم را خیس کرد. دستهایم را شستم و از سرویس بیرون آمدم، آروین بلند شده بود و سرش توی گوشی بود. _مامان هورا رو بفرست بره دکتر. روی صندلی نشستم که مامان نازی به آروین نزدیک شد و با لبهای منحنی گفت: _چیز خاصی نیست... آروین تو که کاری نکردی؟ آروین سرشو بالا آورد نگاهشو بین چشمای خندون مامان نازی و چشمای نگران مامان من رد بدل کرد و گفت: _چیکار؟ مامان نازی یکم بیشتر بهش نزدیک شد و دم گوشش چیزی گفت. قیافه ش دیدنی بود! _نهه ... چشمامو بستم... زندگی متاهلی ام بد دردی بود! حالم بهتر شده بود، بلند شدم و خداروشکر سر گیجه ام کمتر شده بود. +من کاملا حالم خوبه به بچه ها قول دادم باید برم! _کجا؟ فیلمبردار شامشو خورده میخواد بیاد از شما فیلم بگیره... با حرص دست گل را برداشتم و دامنم را بالا گرفتم و سمت در رفتم: +بس کنید تورو خدا بیاد از غذا خوردنمون فیلم بگیره که چی بشه؟ از اتاق بیرون زدم و به سمت جایگاه رفتم. دیدن آروین حالمو بد میکرد... الان دیگه توی بزرخ نبودم مشخص بود که اوضاع آینده قراره چجوری باشه! نگاهی به دخترا که روی میزی نزدیک جایگاه نشسته بودند انداختم. مسیرم را کج کردم. جمع پنج نفره شان مشغول صحبت بود. نازنین و نگار دختر دایی ام بودند، نازنین دو سالی از من کوچکتر و نگار سه سالی بزرگتر بود. _ به به ببین کی از اتاق اومد بیرون؟! ترانه بلند شد و دستش را روی شانه ام انداخت و دم گوشم گفت: _معلومه شام خوبی داشتی رنگ به لبت نمونده! خیره نگاهش کردم و دستی به لبم کشیدم: +جدی خیلی بی رنگه؟ _خیلیی! خنده بقیه هم بلند شد. +زهر مار... بابا من حالم بد شد... تا اسید معده مو برگردوندم. نازنین بلند شد و کنارم وایساد: _ راست میگه نگاه رنگشم پریده. ترانه یه صندلی بیکار از میز بغلی برام آورد و نشستم. _خب حالا چیشد که حالت بد شد؟ نگاه خیره ای به نگار کردم و در جواب گفتم:
نگاه خیره ای به نگار کردم و در جواب گفتم: _چمیدونم. دوباره خنده شون بلند شد: +درد... من واسه قولی که به شما دادم اومدم. آوا قیافه متفکری به خودش گرفت و دستش را زیر چانه اش گذاشت: _چه قولی؟ ماهرخ حینی که میز را کمی مرتب میکرد تا کار گارسون راحت تر باشد گفت: _اینکه یه رقص تانگو بره دیگه! چشمام گرد شد و خیز برداشتم سمتش: +چی میگید شما... قبل شام درگیر رسم و رسوم بودید گفتید قر تو کمرمون مونده بعد شام یه حالی بکنیم. منم اصلا حوصله تانگو مانگو ندارم! _انگار آروین داره! خیره نگاهی به ماهرخ کردم. از روی صندلی بلند شدم و یک قدم عقب رفتم: +ببینم میتونید یه کار کنید از عروسی خودمم فرار کنم یا نه؟! عقب گرد کردم و یک قدم برداشتم که دستم کشیده شد. _بابا اینا یه چی گفتن چرا باور میکنی؟ نگاهی به آوا انداختم... چهره اش با آرایش کم سن تر و بامزه تر شده بود. _شاید الکی گفتم شایدم نه؟ خیز برداشتم سمت ماهرخ که امشب بد جوری بلبل شده بود ، ماهرخ پشت نگار پناه گرفت: +ماهرخ یک کلمه... فقط یک کلمه دیگه حرف بزن تا خودم امشب نیما رو بندازم به جونت. قیافه ش دیدنی بود و حالا با این تهدید تا آخرش سکوت میکرد. دو ماهی از خاستگاریش میگذشت و یک ماه بعد هم مراسم نامزدی گرفتن. زیاد از حد بهم میومدن، هر چند که ماهرخ سر تر بود ولی خب اگه اینو جلو نازنین میگفتم جلوی مهمونا آبرو ریزی میشد... بالاخره خواهر شوهر بود. _نازی این فلشو بده وصل کنن. ترانه خودش را بین من آوا جا کرد: _آخ که دلم لک زده بود واسه یه عروسی... البته بخش آهنگ و رقصشو بیشتر میپسندم. نگار بلند شد آینه را مقابل صورتش گرفت رژ لبش راتمدید کرد بعد هم رژ را سمت ترانه گرفت: _اینو بزن به لبای اون، بقیه که مثل ما روشن فکر نیستن! ترانه قبل اینکه جواب دندان شکنی بهش بدن چانه ام را گرفت و سرخابی به لبهایم زد. صدای موزیک بلند شد و نور سالن کم شد، رقص نور وسط سالن روشن شد و دستم کشیده شد و طولی نکشید که گل وسط سالن را اشغال کردم. مهمونا زیاد از حد پایه بودن... بوی عطر ادکلنی که پیچیده بود معده ام تحریک میکرد. چهل دقیقه میشد که همه وسط بودند و من عروسک واری همراهی میکردم، قبل شام زیر بار رقص دونفره با آروین نرفته بودم و حالا این خطر در کمین بود. صدای موزیک کم شد و نور سالن بیشتر شد. مامان جلو اومد و دستم رو گرفت و سمت پله جایگاه برد: _ساعت ده نیمه... دست گلتو پرت کن. ساعت ۱۲ پرواز داشتیم و باید زود بساط اینجا جمع میشد نگاهی به دخترا کردم و دست گل رز سفیدم را بالا گرفتم و پشت کردم بهشون، تا جایی که فکر میکردم در عروسی نگار دسته گلی نصیب من نشد ولی حالا عروس من بودم... گل را پرتاب کردم و برگشتم ببینم این رسم واقعی میشود یا نه؟! دسته گل با شدت به صورت ترانه خورد! خنده ریزی کردم که ترانه نگاه چپ چپی بهم انداخت: _میمردی آروم تر پرت کنی؟! شانه ای بالا انداختم، مامان شنل و کیف دستی ام را آورد. مامان نازی با احتیاط شنل را روی شانه و موهایم تنظیم کرد و نگاه پر احساسی بهم انداخت. بغلش کردم و در مقابل آرزوی های خوشبختی شان سر تکان فقط دادم. آروین جلوی در بود و باز هم سرش توی موبایل بود، برای پایین رفتن از پله ها دستمو گرفت. در ماشین را باز کرد و سوار شدم. فیلمبردار را فرستادیم تو ماشین های دیگر و تا فرودگاه عروس کشون داشتیم که البته نیم ساعت بیشتر طول کشید و دم فرودگاه هم ول کن نبودند که!
حس میکنم دیگه نمیخونید😐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تازه یکی هم لف داد😂
یه پارت دیگه بدم؟
توی سفرم نمیتونم بنویسم تا جمعه پارت کم میارم... پس پارت نمیدم☺️
زهره؟
آقا؟؟؟
واییییییی
بیا ناشناس ببینم
چون داداش کوچیکم عضو شد امشب یه پارت میدم که منو نزنید😅 ولی اونم برسه تو خوندن بهمون🤗