eitaa logo
Aram man(:
17 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تازه یکی هم لف داد😂
یه پارت دیگه بدم؟
توی سفرم نمیتونم بنویسم تا جمعه پارت کم میارم... پس پارت نمیدم☺️
زهره؟
آقا؟؟؟
واییییییی
بیا ناشناس ببینم
چون داداش کوچیکم عضو شد امشب یه پارت میدم که منو نزنید😅 ولی اونم برسه تو خوندن بهمون🤗
شنلم را با شال عوض کردم و تاج روی موهایم را داخل کیفم انداختم تا پف موهایم کمتر به چشم بیاد. کمی از شدت آرایش روی صورتم کم کرد، البته ریز کاری هایش ماند. از ماشین پیاده شدم و کت طوسی روشن بلندی را روی لباسم پوشیدم. ترانه و آوا هم موجه تر شده بودند خداحافظی جمعی کردم و خواستم کوله ام را بردارم که آروین بلندش کرد: _من میارم تو برو. مامان سمتم اومد و یک کاور آبی رنگ به سمتم گرفت: _مراقب خودت باش! کاور را از دستش گرفتم. هیراد فاصله رو کم کرد و آروم گفت: _شب خوش! و چشمکی زد، با حرص گوشت بازویش را پیچاندم: +شما سرت تو کار خودت باشه! قهقهه ای زد و با دست چپش بازوی راستش را مالشی داد: _بقیه خواهر دارن ما جکی چان! لبخند محوی زدم و دستی برای همه تکان دادم... همگی باهم وارد سالن فرودگاه شدیم ۴۵ دقیقه به پرواز مونده بود. خداروشکر همگی کوله یا ساک کوچک داشتیم و نیاز به تحویل دادن به بار نبود توی سالن انتظار نشستیم تا گیت باز بشه. _من خیلی خوابم میاد. آوا سرشو گذاشت رو شونه ترانه گفت: _منم همینطور. آروین همچنان توی گوشی بود و روی صندلی مقابل ما سه تا نشسته بود. _میگم ترانه نکنه با این متین ریختی رو هم کلک؟ ترانه چشماشو باز کرد و آوا رو چپ چپ نگاه کرد: _والا هر چقدم بریزیم رو هم که به پای تو و رادین نمیرسیم! خودمو بغل کردم که ترانه زیر گوشم آروم گفت: _نمیخوای مقدماتو از اینجا شروع کنی؟ برگشتم سمتش و چشم تنگ کردم: +مقدمات چی؟ _چیز دیگه!!! بعد هم نوک انگشت اشاره دو دستش را به سمت هم هدایت کرد: +سکوت کن. چشمامو بستم که دوباره سرگیجه ام تشدید شد. _پرواز ۱۴۵ به مقصد تهران... نیم خیز شدم برای بلند شدن که چشمام سیاهی رفت. برگشتم سمت ترانه که با جای خالیش مواجه شدم، چه سرعتی داشت این موجود! _ خوبی؟ دستتو بده من. ناچار انگشانم را به کف دستش رساندم. داغ بود... پیش دستی کرد و دستم را فشرد و به بالا کشید، به ضرب ایستادم اما از شدت سر گیجه سرم به جلو افتاد. _با این حالی که تو داری بهتره امشب پرواز نکنیم. سرم را به شانه اش تکیه داد، سعی کردم آروم باهاش کنار بیام. چشم هایم را باز کردم... امشب دنیا برای من قصد چرخیدن داشت یا از امشب دنیا برای من قصد چرخیدن داشت؟ (به متن بالا خیلییی دقت کنید🤗) +خوبم چیزیم نیست یکم خسته ام فقط. با یک دست من را میکشید و با دست دیگرش سبد چرخ دار چمدان را می آورد. سرم را از روش شانه اش بلند کردم و فشاری به چشم هایم وارد کردم، روی نفسم تمرکز کردم دم های طوالانی و بازدم های کوتاه. صف خیلی زود طی شد وارد محوطه هواپیما ها شدیم، چند قدمی بیشتر با هواپیما فاصله نداشتیم. باد یخ به صورتم میخورد و چشم هایم به آب نشسته بود. خداروشکر ترانه و آوا دم پله های هواپیما منتظر ما ایستاده بودند. ______
هر کدام کیف هایشان را از توی سبد بزرگی که آروین آورده بود برداشتند ترانه با دیدن قیافه ام خنده پنهانی کرد و کوله من را برداشت و چمدان کوچک خلبانی آروین را دست آوا داد: _هورا حالش خوب نیست شما تا میاید بالا ما اینا رو میبریم! درست بود که ترانه گاهی اوقات ورژن اعصاب خورد کنی داشت اما همیشه حامی بزرگی بود. آوا هم موجود خاصی بود... در هر شرایط میتوانست بخشی از خودش را نشان بدهد که تا به حال خودش هم با آن معاشرت نکرده، مثال سر جلسه امتحان یک باهوش بود ولی در کلاس درس خنگی بیش نبود! ولی همیشه آبشن مهربون بودنشو داشت. پله های هواپیما را با احتیاط بالا رفتم. خداروشکر کردم قرص خواب همراهم هست و میتوانم پرواز را بخوابم. به پله آخر رسیدیم، آروین کاغذ بلیط را نشان مهماندار داد و مهماندار با دست ردیف وسط را نشان داد و در آخر نگاه گذرایی به من کرد: _این خانم انگار حالشون خوب نیست! از حالت شیر برنجی در آمدم و صاف تر ایستادم، دهان باز کردم که چیزی بگم که باز هم پیش دستی کرد: _امشب عروسیمون بود یه مقدار استرس داشتن حالشون زیاد خوب نیست. لبخندی زد و دوباره سر تا پای هر دویمان را برانداز کرد و با لبخندی گفت: _تبریک میگم! اگه فکر میکنید مشکل جدیه بهتره با تیم پزشکی درمیون بذارید. تشکری کردیم و وارد هواپیما شدیم. خداروشکر صندلی خیلی دور نبود، صندلی من و آروین وسط افتاده بود و ترانه و آوا کنار پنجره. من صندلی دوم ردیف وسط بودم. ۵ روی به عید مانده بود، مامان اصرار داشت تا عید را رشت بمونیم ولی آروین کارشو بهانه کرد و من هم درس را. چند سال میشد که عیدی نداشتم، این هم روی بقیه؛ از طرفی تمام کار های شرکت نوپایمان مانده بود. کار های اداریی که قرار بود سه ماهه تمام شود ۶ ماه تمام طول کشید که البته از خوش اقبالی قبل عید تمام شد، و الا که ۱۵ روز عید هم باید لنگ در هوا می ماندیم. برای انتخاب اسمش هم داستانی داشتیم، من میخواستم علامت اختصاری و به لاتین باشه اما امیر نظرش یک اسم خاص و کامل فارسی بود. در آخر هم با یک اسم اختصاری خاص راضی شد... البته بماند که پای زمین و زمان و آسمونو کشیدم وسط تا راضی شد. _اینجا رو. نگاهی به صفحه موبایلش کردم. عکس های عروسی بود که نازنین براش فرستاده بود. عکس های دو نفره مان بود، موقع ورود، داخل اتاق عقد، حتی وقتی که برای شام رفته بودیم و آخریش هم دم فرودگاه بود. +تو عکسا بد نیوفتادم. سری تکان داد و صفحه موبایلش را خاموش کرد. _ماشین من پارکینگ فرودگاهه دوستاتو میرسونم. + باشه. _هواپیما ۱۰ دقیقه دیگه میرسه. برنامه خواب توی هواپیما خیلی ساده با چند فکر کوتاه از بین رفت و حالا باید وارد ترافیک بی پایان تهران میشدیم. در مدت زمانی که امیر دنبال کارای ثبت شرکت بود من هم تمام شرکت هایی که به ایران دستگاه میفروختند را شناسایی کردم، کمتر از ۱۵ تا میشدند. کارخونه های زیادی بودن اما به علت تحریم همکاری نمیکردند، بهترین فرصت ممکن سی و یکم فروردین بود، یک نمایشگاه در چین برگزار میشد که از همه کشور ها برای نمایش دستگاه هایشان حضور داشتند. ثبت نام اولیه رو کرده بودیم اما یک مسئله مهم وجود داشت، هزینه سفر زیاد میشد و برای هردویمان خیلی زیاد میشد ؛ اولین گزینه این بود که وام میگرفتیم که چون هنوز در آمدی نداشتیم قطعا به مشکل میخوردیم و گزینه بعدی این بود که یکی از ما میرفت... که هزینه اون رو هم باید از بودجه اولیه که گذاشته بودیم برمیداشتیم. مسئله سختی نبود... قابل حل بود ولی ترس اینکه تلاش هامونو بی نتیجه باشه اذیتم میکرد. _لطفا کمربند های خودتون رو ببندیم در حال فرود هستیم... تکان ریز و کوتاه و بعد هم توقف کامل هواپیما. آروین بلند شد و چمدان و کوله ها رو از باکس برداشت، هر کدام وسیله ای برداشتیم و از هواپیما خارج شدیم. آوا خواب بود و ترانه از بیخوابی داشت حرفای بیخود میزد: _دلم خیلی واسه کلاس استاد محبی تنگ شده... تنها کلاس مشترکی بود که این ترم با متین داشتم... تا ماشین از خاطرات قهرمانانه اش با متین در کلاس محبی میگفت. آروین ریموت ماشینو زد... ترانه سکوت کرد و آوا از خواب خرگوشی اش بیدار شد. _عجب ماشینیه این!!! مال خودتونه؟؟؟
اینکه تو خوندن بهم برسه مشکل خودشه😂 من ۷ تا از دوستامو بش نمیفروشم😌