eitaa logo
Aram man(:
17 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کلا دوست دارم یهو پارت وسط داستان تموم میشه😂
باید اسپریم را پیدا میکرد... نفسی گرفتم و سعی کردم یک کلمه حرف بزنم. سرم را به گوشش نزدیک کنم... _پاشو بریم دکتر... از زمین کنده شدم... دستم را روی ساعد دستش گذاشتم و سعی کردم حرف بزنم... +اس... اس... گوششو نزدیک کرد و دوباره دو زانو روی زمین نشست و بدنم را به خودش تکیه داد... دوباره سرفه های وحشتناکم بلند شد... قطره خون روی دامن لباسم چکید... ترکیب قرمز و سفید واقعا قشنگ بود... کاش اگه بنا به مرگم بود کم درد تر میمردم... شدت سرفه هایم کم شده... نفسم را حبس کردم... دوباره سعی کردم حرف بزنم. +اس...پ... پ ...ر خیره نگاهم کردم انگار داشت کلمات نامفهوم را کنار هم میچید و معنا دارشان میکرد... مردمک چشم هایش بین چشم هایم نبض میزد... _اسپری؟ اسپری داری؟ کجاست؟ احمق بود که منتظر جواب از سمت من بود؟ منی که برای گفتن یک کلمه جان کنده بودم؟ فشار دستش برداشته شد و به دیوار تکیه دادم... به سمت کیف دستی ام رفته بود صدای ریختن وسایلم را میشندیم... کاش طوری بهم میریخت که چیزی از خرد و ریز هایم گم نشود... شانه چپم با شدت به عقب کشیده شد و لبه پالستیکی اسپری با فشار توی دهنم قرار گرفت... مخزن کوچکش را فشار داد، یکبار... دوبار... سه بار! نفسم حبس بود و چشم هایم بسته... آرام گرفتن دانه به دانه سلول هایم را احساس میکردم... تپش قلبم کم شده بود، هوا را آروم وارد ریه هایم کرد و بازدم را آرومتر ادامه دادم... تمرکز روی نفس هایم برایم لذت بخش بود و جالب این بود که تا اینجای زندگی ام زیاد با این موضوع سر و کار داشتم... _بهتر شدی؟ گوشه لبم باال رفت... بهتر؟ نسبت به چه زمانی؟ دو دقیقه پیش؟ کسی در دلم نهیب میزد کاش هیچوقت بهتر نمیشدم... چشم هایم را باز کردم... دو دکمه باالی لباسش را باز کرد و دستی دور گردنش کشید، هنوز هم میخواست؟ میخواست بحث نیمه کاره مان را شروع کند؟ با دستش رد اشک را از روی صورتم پاک کرد. _کمکت کنم لباستو عوض کنی؟ دوباره... صدای طاقت فرسا و بلند قلبم پرده گوشم هدف گرفته بود... حتی مولکول های اکسیژن هم حیرت زده سر جایشان میخ شدند... سرفه کوتاهی کردم که سرم را گرفت و دوباره با خشونت اسپری را بین لبهایم گذاشت و دو بار دیگر فشار داد... کالفه بود، نفس های صدا دار و نامنظمش... چنگی که بین موهایش زد بالکل مدلش را عوض کرد... حاال دو تیکه از موهایش روی پیشانی اش بودند! _منظورم این بود که کمکت کنم راحت بگیری بخوابی؟ خیره به چشم هایش بودم... حالم بهترشده بود، باید حرف میزدم. +برو بخواب... بهترم. نگاهش از موهایم که قطعا تا حاال فرمشان زشت و بهم ریخته شده بود تا لکه سرخ خونی که روی دامن لباسم کشیده شد. _میخوای امشب... عصبی شدم... تکیه ام را از دیوار گرفتم و اخمی کردم. +آروین... فقط... برو... سنگینی روی قلبم بیشتر شد... دستم تا نیمه راه بالا آمد تا قلبم را در آغوش بگیرد، اما من نمیخواستم انقد این موضوع توجه اش راجلب کند! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرف بزنم... باید حرف بزنم: +برو استراحت کن... فردا... کی تمام میشد این شب نحس؟ +حرف... میزنیم... نگاهش دو دو میزد... میترسید؟ نگران بود؟ به درک. نیم خیز کرد که بلند شود اما دستم را که مشت کرده بود از مچ گرفت، انگشت هایم را باز کرد، بین انگشت هایم عرق سردی نشسته بود... ________________ من عاشق این پارتم😭😭😭
اسپری آبی رنگ را کف دستم گذاشت و رفت... در اتاق را بست و بعد در اتاق خودش کوبیده شد! لبه های پالتو ام را از هم دور کردم و آستین هایش را از دستم بیرون کشیدم... کف اتاق دراز کشیدم... چند دقیقه آرامش میخواستم... پایم به شیشه خورده ها برخورد کرد، باید جمعشان میکردم... باید همه چیز را جمع میکردم، شیشه خورده، فکرم، تیکه هایم وجودم که هر کدام پراکنده شده بودند... بلند شدم و تیکه های درشت لیوان را با دستمجمع کردم و برای بقیه شان از آشپز خانه جارو دستی آوردم. همه را توی سطل زباله ی زیر کابینت ریختم. خودم را یکبار دیگر در آینه قدی برانداز کردم چرخی دور خودم زدم و دختر بچه درونم از باال رفتن دامنم ذوق کرد و من فهمیدم که چقدر دلم برایش تنگ شده... ولی از بزرگ شدن پشیمان نیستم! سنجاق های مشکی را یکی یکی از بین موهایم پیدا کردم و در آوردم. صورتم را خالی از هر آرایشی کردم و حاال آدم دیگری میدیدم که شباهت کمی به هورا و شباهت زیادی به آرام داشت! زیپ پشت لباسم را به سختی پایین کشیدم و لباس را در آوردم و گوشه ای از اتاق انداختمش، نیاز به خشکویی داشت و من نیاز مبرمی به یک دوش آب سرد. به سختی موهایم که از شدت محلول ها خشک شده بود را شستم. زیر دوش آب خنک حالم بهتر شد اما هنوز ضعف داشتم، لباس پوشیدم و خودم را روی تخت انداختم. برنامه فردا چی بود؟ کالس که نداشتم و شرکت هم... میرفتم؟ ساعت چند بود. بلند شدم و موبایلم را از کنار کیفم که دل روده اش بیرون ریخته بود برداشتم. نگاهی به ساعت کردم ۶:۱۷ دقیقه بود! وسایل کنار کیفم را جمع کردم و هدیه های عروسی رو داخل کشو گذاشتم... فعال نیازی بهشون نبود. دفترچه زرشکی کوچک و خودکارم را برداشتم، اول باید میرفتم آرایشگاه و موهایم را کوتاه میکرد. بعد هم باید میرفتم و یک باشگاه نزدیک ثبت نام میکردم. ظهر هم سری به شرکت میزدم. موهایم را سشوار کشیدم، آرایشی به صورتم نشاندم... نباید هدفم از این زندگی رو فراموش میکردم! از توی کمدم پیراهن سبز کمرنگی برداشتم و با یک شلوار مشکی و کت بلند سبز تیره تری پوشیدم. شال مشکی و کیفم را برداشتم، با احتیاط و بی سر صدا در اتاق را باز کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. قهوه ساز را روشن کردم و از توی یخچال کره بادام و عسل را برداشتم، پلاستیک نان تست را باز کردم و چهار تا برداشتم. امروز خیلی اشتها داشتم! _____________ مدیونید اگه فکر کنید این ورژن آرام خودم نیستم😂
Aram man(:
لینک ناشناس عوض شد... دایگو خراب بود... نظر، نقد، سوالی از من بود... در خدمتم... همینجا جواب میدم✨ h
بیاید نظر بدید چون رسیدم به تقاط حساسش و میخوام بدونم تصورتون از ادامه اش چیه؟ شخصیت آروین و امیر رو نقد کنید... و اینکه بگید تا اینجا چطور بود؟
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولیه آروینه😁 یخورده شرقیش کنید دیگه این خیلی اونور آبیه ولی هیکلش همینه دیگه... حالا با دقت برم ببینم شاید رادین و متینم ازشون کشیدم بیرون😝