#خدایا ..
میگویند بزرگ ترین شڪست از دست دادن #ایمان است، #بصیرتے بہ من عنایت ڪن ڪہ در این روزهای سخت امتحان روزگار، شرمنده ے #شهدا نشوم.....💔
🌷 #شهیدمحمدامین_کریمیان 🌷
🆔 @shohadasahadat
🍃🌷🍃🌷
🌷 #هر_روز_با_شهدا0⃣2⃣3⃣
#وقتی_ژنرال_به_زانو_درآمد!
🌷اواسط اردیبهشت ماه ٦١، مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند. حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره».
🌷هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو_سه متر به نفربر نزدیک شود. از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد. من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو_سه متری، می پاشیدیم روی آتش.
🌷جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلاً ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد: « #خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. #خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی #حضرت_زهرا نمی رسه. #خدایا! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. #خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای #امام_زمانه، برای ولایته، اولین بار #حضرت_زهرا این طوری برای ولایت سوخت.»
🌷اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند. انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود، همان طور که ذره ذره کباب می شد، این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد. آتش که به سرش رسید، گفت: « #خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم. #لااله_الا_الله، لا اله الا الله. #خدایا! خودت شاهد باش. خودت #شهادت بده آخ نگفتم»
🌷به این جا که رسید، سرش با صدای تَقّى ترکید و تمام.
🌷آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم. بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند.
🌷حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:« #خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟» حالش خیلی خراب بود. آشکارا ضعف کرده بود و داشت از حال می رفت. زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم.
🌷تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کره ای و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد. دو ساعت بعد، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه_چهار نفر دور چیزی حلقه زده و نشسته اند. حسین گفت:«وایسا به اینا بگو از هم جدا بشن. یه چیزی بیاد وسطشون، همه با هم تلف می شن. همون یکی بس نبود؟»
🌷نزدیکشان ترمز زدم. یکی شان بلند شد و گفت:«حسین آقا! جمعش کردیما.» حسین گفت:«چی چی رو جمع کردین؟» طرف گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی». فهمیدیم، جنازه ی همان #شهید را می گوید که دو ساعت قبل داخل نفربر سوخت. دور گونی نشسته بودند و #زیارت_عاشورا می خواندند. حسین آقا، از موتور پیاده شده و گفت: «جا بدید ما هم بشینیم، با هم بخونیم. ان شاءالله مثل این #شهید، معرفت پیدا کنیم».
#راوى: علی مسجدیان از #رزمنده_گان پر سابقه ی لشکر ١٤ #امام_حسین (صلوات الله عليه)
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#اللهم_صل علی #محمد و آل #محمد و عجل فرجهم
بهترین ها را به همراه آسایش و آرامش براتون آرزومندیم ❤️
@Arezoyamshahadat
🍃🌹🍃🌹