eitaa logo
آرزویم شهادت...
79 دنبال‌کننده
731 عکس
17 ویدیو
8 فایل
رهســـــپاریم باولایـــت...تاشــــهادت... 🌼، 🌷، 🌼، 🌷، 🌼 🌿لطفاانتـــقادات وپیشـــــنهادات خودتـــــون رو بــــرای مابفــــــــرستید🙏 ایدی مدیر کانال 👈 @yafatemhzahra توراه شهـــــداڪمڪ ڪنــــــید....🌼 اجــــرتون باشہدا🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🌹🕊 شدن دل مے خواهد دلے ڪه آنقدر باشد و بتواند بریده شود از دلے ڪه آرام شود زیر پایت بہ وقت و رفتن و شهدا بے دل بودند
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ساعت۶/۴۰دقیقه عصر است. دوباره به اتاقمان برگشتم٬اما اینبار با سری زخمی نه بهتر است بگویم با دلی زخمی٬ اما مگر خودم رضایت ندادم ؟ مگر تمام این جمع گریان رضایت ندادند؟پس این شیون و زاری برای چه بود؟علی من نمرده است شده است آری شهید... یادم است آن روز را... -اخه فاطمم چرا اینطور میکنی ؟ -..... -حرف نمیزنی دیگه خانوم هان؟ -علی بسه چی داری میگی؟ما تازه یه ساله ازدواج کردیم من نمیخوام... -تروخدا گریه نکن جان علی گریه نکن عزیزم -علییی تروخدا نرووو ازت خواهش میکنم نرو من نمیتونم من میمیرم بخدا میمیرم؛اصلا تو که میخواستی بری چرا ازدواج کردی این دل منم عاشق کردی هان؟چرااااا؟ دست هایش را دور شانه های لرزان گره زد و آرام درگوشم زمزمه کرد.‌ -بخاطر بی بی زینب فاطمم به خاطر حرمت شیعه و حفظ انسانیت عزیزکم -ولم کن علی یعنی هیچکس جز تو نمیتونه مدافع اینا باشه؟ببین علی ادما‌‌‌.‌.‌‌‌. حرفم نصفه ماند و چشم های علی به سرخی زد اشک حلقه شده اش وجودم را لرزاند.. -فاطمه خانومم فکر نمیکردم اینو بگی عزیز٬یادت نرفته شرط ازدواجت با من چی بود؟تو علی باش تا فاطمت باشم؟فراموش کردی؟ -وای علی نکنه تو فکر میکنی من دلم با بی بی نیست؟بقرآن قسم هسسست فقط ٬فقط ... -فقط چی فاطمه؟ -فقط دوست دارم... ‌شانه های علی من لرزید بغض مردانه اش سرباز کرد و پریشانم کرد.کنارش نشستم دست های قویش را گرفتم سرش را که بالا اورد نفسم رفت چشمانش کاسه خون بود انگار اوهم بر سر این دوراهی مانده دوراهی من یا شهادت... به یاد آن روزها اشکانم 😢جاری میشود و دستانم میلرزد دوباره این سرم لعنتی را به من وصل کردند اه .. جان بیرون رفتن نداشتم به من گفته بودند پیکر وجودم در مرز مانده و آن پست فطرت ها درقبالش هزینه سنگینی میخواهند.. خدا لعنتشان کند . آلبوم خاطرات جلوی چشمانم آمد آن را برداشتم و ورق زدم 🌺🍃ادامه دارد... نویسنده: نهال سلطانی @Arezoyamshahadat
آرزویم شهادت...
♨️گاهی یڪ 👀 ❣ رابرای ڪسی ڪه ✊لیاقت دارد، 😔سالها … 🛎چه برسد به ڪسی ڪه 🀄️هنوز لایق بودن را 💠نشان نداده…😔 😇 شهیدخرازی💞 مےگفت: درعالم رویا، به گفتم: چرا براے ما نمی‌ڪنید ڪه شهید بشیم؟! مےگفت ما دعا میڪنیم براتوڹ مینویسن ... ولی ڪه میڪنید پاڪ میشه... به خاطر شهـــ❤️ــــدا نڪنیم @Arezoyamshahadat
 😊 راوی:  مدافع حرم امیرحسین حاجی نصیری (اسماعیل) وقتی  شهید شد حالِ همه‌ی بچه‌ها خیلی بد بود. دیدن جای خالی  و  غیرقابل تحمل بود. روح‌الله و قدیر رو که منتقل کردن عقب، وارد خونه‌ای که مقرمون بود شدم، دیدم چفیه  به دیوار آویزونه... دلم براش پر  کشید. رفتم چفیه شو برداشتم و گذاشتم رو صورتمو شروع کردم به گریه کردن. داشتم چفیه رو می‌بوسیدم که یکی از بچه‌ها دستش رو گذاشت رو شونه مو گفت: - اسماعیل، گریه نکن. این چفیه‌ی منه، چفیه‌ی روح‌الله اون یکیه... همونجور نگاهش کردم‌. چفیه رو پرت کردم سمتش. وسط گریه دوتایی مون زدیم زیر خنده...  روح الله قربانی ╭─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─╮ @Arezoyamshahadat ╰─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─╯
🍃🌺🍃🌺 .... 🌷در یکی از عملیات ها در ساعت یک شب بامداد وظیفه کمک ‌رسانی به یکی از زخمی‌ ها را برعهده داشتم، ناگهان شب هنگام در زیر نور مهتاب نوجوانی را دیدم که در کنار خاکریز افتاده است. نوجوان نگاهش را به سمت من برگرداند و از من درخواست کمک کرد تا برای رسیدن به آمبولانس کمکش کنم. 🌷نگاهم را به سوی نوجوان برگرداندم و متوجه شدم با حالتی نیمه هوش پای قطع شده خود را بغل کرده است. با دیدن این صحنه شتابان به سوی آن نوجوان ١٦ ساله دویدم و او را به آغوش کشیدم. در آن لحظه از دیدن آن صحنه دردناک پیشانی رزمنده نوجوان را بوسیدم. 🌷وقتی این رزمنده شجاع از قرار گرفتن در آغوش من مطمئن شد؛ چشمهایش را به آرامی بست. گویی این عزیز سفر کرده منتظر یکی از همرزمانش بود تا سپس با اطمینان و آرامش شربت را بنوشد. 🌷سپس این را با پای قطع شده در آمبولانسی که دیگر در آنجا قرار داشتند، گذاشتم و در آن لحظه همه حواسم معطوف به این بود که پای آن بزرگوار از جسمش جدا نشود. در آن حال به فکرم رسید که پای قطع شده این را با بند پوتینش به بالای زانویش گره زنم و او را برای زندگی در عالم دیگر، کنار دیگر دلاورمردان گذاشتم. : رزمنده حسين محمدى 🍃🌹🍃🌹
🍃❤️🍃❤️ ❤️| فقط در خون غلطیدن نیست! هنگامی رخ می دهد که از زخمِ و تکه پراکنی دیگران بگیرد. و همان ســــت که از دلت جاری می شود... و آن هنگام که مردان به دنبال راهی برای هستند تو اینجا هر‌روز می‌شوی ...!❤️| 🍃🌹🍃🌹 @Arezoyamshahadat
#شهید زنده ایران آسمانی شد 🔹سید نورخدا موسوی، جانباز ۱۰۰ درصد لرستانی شب گذشته به شهادت رسید. 🔸وی که سال ۸۷ در منطقه لار استان سیستان و بلوچستان، از ناحیه سر مورد اصابت گلوله گروهک تروریستی ریگی قرار گرفته بود، حدود ۱۰ سال در کُما بود. در امتداد انقلاب @Arezoyamshahadat
🍃🌷🍃🌷 🌷 ⃣2⃣3⃣ ! 🌷اواسط اردیبهشت ماه ٦١، مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهار کنند. حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره». 🌷هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو_سه متر به نفربر نزدیک شود. از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد. من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو_سه متری، می پاشیدیم روی آتش. 🌷جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلاً ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد: « ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. ! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی نمی رسه. ! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. ! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای ، برای ولایته، اولین بار این طوری برای ولایت سوخت.» 🌷اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند. انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود، همان طور که ذره ذره کباب می شد، این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد. آتش که به سرش رسید، گفت: « ! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم. ، لا اله الا الله. ! خودت شاهد باش. خودت بده آخ نگفتم» 🌷به این جا که رسید، سرش با صدای تَقّى ترکید و تمام. 🌷آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم. بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند. 🌷حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:« ! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟» حالش خیلی خراب بود. آشکارا ضعف کرده بود و داشت از حال می رفت. زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. 🌷تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کره ای و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد. دو ساعت بعد، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه_چهار نفر دور چیزی حلقه زده و نشسته اند. حسین گفت:«وایسا به اینا بگو از هم جدا بشن. یه چیزی بیاد وسطشون، همه با هم تلف می شن. همون یکی بس نبود؟» 🌷نزدیکشان ترمز زدم. یکی شان بلند شد و گفت:«حسین آقا! جمعش کردیما.» حسین گفت:«چی چی رو جمع کردین؟» طرف گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی». فهمیدیم، جنازه ی همان را می گوید که دو ساعت قبل داخل نفربر سوخت. دور گونی نشسته بودند و می خواندند. حسین آقا، از موتور پیاده شده و گفت: «جا بدید ما هم بشینیم، با هم بخونیم. ان شاءالله مثل این ، معرفت پیدا کنیم». : علی مسجدیان از پر سابقه ی لشکر ١٤ (صلوات الله عليه) علی و آل و عجل فرجهم بهترین ها را به همراه آسایش و آرامش براتون آرزومندیم ❤️ @Arezoyamshahadat 🍃🌹🍃🌹
♥️ انسان تا جوینده خدا نباشد او را نمےشناسد و تا او را نشناسد دوست دار او نمےشود و تا محبوب او نشود عاشق نمےشود و تا نباشد نمےشود۔۔۔۔ برای شادی روح شهدا
💔🍃 🕊 یــادت باشــد☝️ شهیــد اسـم نیســت، رســـم است!!!👌 شهیــد عکس نیست ڪـه اگـر از دیوار اتاقت برداشتــی🍃 فراموش بشـــود!!!💔 شهیــد مسیــر است، زندگیـست،راه است، مــرام است!☺️ شهید امتحـان پس داده است..👌 شهیــد راهیست بـه سوے خــدا!!!🌹 #
🔹 💢 در زندان «الرشيد» بغداد، يكي از برادران رزمنده كه از ناحيه ي پا به وسيله ي نارنجك شده بود، حالش وخيم شد و از محل آسيب ديدگي، چرك و خون بيرون مي آمد. ايشان پس از 21 روز اسارت، بعد از اقامه ي صبح به درجه ي رفيع شهادت نايل شد. با وي، رايحه ي عطري دل انگيز در فضاي آسايشگاه پيچيد. 😍 با استشمام بوي عطر، همه شروع كرديم به صلوات فرستادن. نگهبانان اردوگاه با شنيدن صداي سراسيمه وارد شدند. آن ها فكر مي كردند يكي از برادران، شيشه ي عطر به داخل آسايشگاه آورده است، به همين خاطر تمام آن جا را بازرسي كردند. وقتي چيزي پيدا نكردند، پرسيدند: «اين بو از كجاست؟» 😳🤔 و ما به آن ها گفتيم كه از وجود آن برادر است! به جز يكي از نگهبانان، كسي حرف ما را باور نكرد. آن نگهبان بعدها به بچه ها گفته بود كه من مي دانم منشأ آن رايحه ي دل انگيز از كجا بود و به حقانيت راه شما نيز ايمان دارم.😍😭 راوي : حميدرضا رضايي🔹 🔹 برای شادی روح شهدا
#شهید نمیشوی اگـر شبیه ترینِ شهدا نباشی شهدا خود را لابلای تاریکی شب گم ‌کردند که عاقبت خدا پیدایشان کرد و شدند پیدا شده ی یار.... خودت را شبیه ترین کن تا شهیدت کنند... برای شادی روح شهداصلوات#