@asheghanehhamجز2.mp3
زمان:
حجم:
4M
🍃 بسم الله الرحمن الرحیم 🍃
⚜ طرح قرائت صوتی قرآن کریم
⚜ هر روز یک جزء
✅ ترتیل جزء 2
⏰ مدت زمان : ۳۳ دقیقه
#ماه_رمضان 🌙
آرزو بانـــــــــــــــــو 🧕🏻 عضو شوید 👇
@arezuobano
••💫••
دخترها من امروز انباری تکونی داشتم
همیشه مواد خوراکی که اضافه هستن داخل یخچال انباری میزارم
یخچال انباری رو تمیز کردم 🧽🧴
حبوبات احتکار شده کشف شد😜
ی مقدار از حبوبات رو میخوام خیس کنم بزارم فریزر که آماده داشته باشم
#خونه_تکونی
#نظم_دهی
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه راز شله زرد روضه رو میخوای بزن روی #پیوستن 💛😉
آب ۱۰ پیمانه ،عرق هل ۱ ق چ خ ،خلال بادام و پسته ،زعفرون غلیظ ½ پیمانه ،برنج ایرانی ۳ پیمانه ،شکر ۴.۴ پیمانه ،گلاب ½ پیمانه، کره ۵۰ گرم
𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷روزمَــــــــرِگی 𝄠✿⃟🏡
🧕🏻@arezuobano
🌻#دلبرِ_زیبا🌻
#پارت۲۴۹
اردلان رفت بین ارباب و مادرش ایستاد و مانع کتک خوردن بیشتر خان ننه شد ، ارباب گفت فکر کردی دوروزه رفتی شهر هر غلطی دلت میخواد میتونی کنی
بعد از این خواستی چیزی نُشخوار کنی قبلش مزه مزه اش کن، حالا هم پاشو گورتو گم کن برو هر جهنمی که بودی ....
تو تمام این چند سال عمری که از خدا گرفتم فقط این یک سال رو خوب زندگی کردمو در آرامش بودم و جنگ اعصاب نداشتم
هر روز و هر ساعت مجبور نبودم غرغر تحمل کنم
خان ننه که حالا به خودش اومده بود شروع کرد به نفرین کردن و ضجه زدن که تمام این کارا زیر سر این عفریته اس ...
ماهوره که تو رو چیز خور کرده تا دست رو من بلند کنی و تو خونه رام ندی ....
همینطور که با دعا و جادو از این خونه همه رو تاروند و خودش موند تا به خانواده ی گدا گشنه اش با خیال راحت برسه همون طور هم تورو طلسم کرده تا منو بزنی و از خونه بیرونم کنی و تو یک سال یه سراغی از من و پسرهات نگیری
ارباب با حرفای خان ننه دوباره جوش آورد و خواست دوباره بهش حمله کنه که اردلان و ارسلان جلوش رو گرفتن و گفتن به شیطون لعنت بفرست خان ...
آخه این کارها از شما بعیده ،خان دوباره برگشت سمت اتاقش و گفت یه چیزی میگم ختم کلام چون بحث با آدم کودن و از خود راضی راه به جایی نمیبره ،فقط اینو بدون تو انگشت کوچیکه ی ماهور هم نمیشی
،من تو این مدت فهمیدم ماهور یه فرشته اس و خدا چقدر ارسلان رو دوست داشت که همچین زن نجیب و بساز و مهربونی رو قسمتش کرد
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
@arezuobano
🌻#دلبرِ_زیبا🌻
#پارت۲۵۰
اونی که جادوگر و عفریته اس تویی که شوهر پیرت رو گذاشتی اینجا و به حرف مردم فکر نکردی و با خیال راحت رفتی پی قرتی بازیت
تویی که پنجاه سال باهات زندگی کردم تا اسم شهر اومد منو زیر پا له کردی ...
ولی ماهوری که جای نوه ی توئه پشت شوهرشو خالی نکرد و به خاطر منو ارسلان قید شهر رفتن رو زد،الانم دهن تو ببند وگرنه بد میبینی...
ارباب درو بست و خان ننه همونجا روی پله نشست و زری رفت کنارش ولی من به بهانه ی دم کردن چای رفتم تو آشپز خونه
از کتک خوردنش ناراحت نشدم که هیچ ،خوشحال هم شدم ...
حقش بود ،باید طوری کتک میخورد که دیگه نایی برای حرف زدن و تیکه انداختن براش نمی موند
دوباره با سینی چای برگشتم تو ....
اردلان و ارسلان ننه رو دوره کرده بودن و داشتن بهش دلداری میدادن و میگفتن بابا پیر شده و کم حوصله ،وگرنه سابقه نداشته خان همچین کاری کنه، تو دلم گفتم خان بیچاره جونش به لبش رسیده و از دست این زن با این رفتارهای بچگونه اش خسته شده و حق داره
ولی از ترس حرفی نزدم و سینی چای رو گذاشتم وسط و دوباره برگشتم که برای ناهار تدارک ببینم
زری هم اومد تو آشپزخونه و شروع کرد به بشکن زدنو گفت تو این چند وقته که از اینجا رفتم تا الان انقدر از ته دل خوشحال نبودم
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
@arezuobano