eitaa logo
🍃روزمرگی آرزوبانو 🍃
1.3هزار دنبال‌کننده
936 عکس
639 ویدیو
0 فایل
✨️﷽✨️ آرزو هستم🙋🏻‍♀️ بانوی دهه هفتادی ساکن‌شهر یاقوت های سرخ ب خونه پر از انرژی مثبت من خوش اومدید 🏡 حال خوبت با من 🥰 روزمرگی هام تقدیم نگاه گرمتون🥰 اینجا هر کی میاد با لبخند وارد بشه😄😄 اگه کارم داشتی اینجام 😊👇 @rezuoo کپی ممنوع❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿🌧 زندگی همیشه بهت یه فرصت میده؛ بهش میگن امروز... ســـ🤚ــلام امروزت قشنگ 🍃
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دود کردن اسفند و سوزوندن چوب دارچینُ، برگ بو در اول هر ماه وشنبه ها و دادن صــــــدقه فراموش نـــــــشه 🔥🪵🍃💵 عبارت تاکیدی 👇 خدایا شکرت که و در زندگی من جریان داره 🤲 𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷روزمَــــــــرِگی 𝄠✿⃟🏡 🧕🏻@arezuobano
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندگی همین روزای تکراری و کارای تکراری و بشور بساب تکراریِ رفیق🙌 روزهای تکراری رزق است☺️🤌 والا بخدا همین الان خیلیا تو بیمارستان آرزوشون همین روزای تکراری ماست🥺🍃 همین الان از ته دلت بگو خدایا شکرت🤲🥰 خدایا شکرت🙏 برای همین مثل چی ....😜 کار کردن هامون هزاران مرتبه شکرت😍🙏 .
آن مـــــــرد آمــــــــــــــد🚶 آن مـــــــرد دست پر آمـــــــد🛒 آن مـــــــرد با سبـــــزی خوردن آمـــــــــد🥗 آن مـــــــرد چرا درک نمیکنه من امروز کلی کار دارم نمیتونم سبزی خوردن پاک کنم، مرغ بشورم اخه این چه وضعشه، من به کی بگم خدایااااا عجب داستانی داریم از دست این مـــــرررد.... 🤓
حامد شاکرنژاد4_5861756633842975115.mp3
زمان: حجم: 9.5M
🌺 🌺 🌺توسط استاد شاکرنژاد 📌به نیت تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج و هدیه ب روح شهدای والا مقام آرزو بانـــــــــــــــــو 🧕🏻 عضو شوید 👇 @arezuobano
🌾🌻 آدم توی زندگیش هرچی کمتر از بقیه انتظار داشته باشه ، از سلامت روان بیشتری برخورداره. یعـــــــنی زَنیَت در من فوران کرده در حد تیم مـــــــــلی🤪 تو خرید های امروز ی مقدار دنبه بود گفتم خوب گوشت های آبگوشتی که خودش دنبه دارن کنارشون خرد کردم روغن دنبه بسازم😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻🌻 ناهار رو آماده کردیم و سفره ی ناهار پهن شد،ارسلان و اردلان هر کاری کردن خان بابا سر سفره نیومد و گفت عمرا من با این عجوزه سر یه سفره بشینم .... ناهارش رو گذاشتم توی سینی و خودم رفتم در اتاقشو زدم ،درو باز کرد سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم نمیشه که گرسنه بمونید تا کی میخوایید توی اتاق خودتون رو زندانی کنید ،هر چند من خیلی کوچیکتر از این حرفام که بخوام حرفی بزنم اما میخوام بگم شما بزرگتر همه ی ما هستید و از همه هم عاقل ترید من همیشه به تصمیم هایی که گرفتید ایمان داشتم ولی به نظرم این کارتون جلوی عروسها و نوه ها تون اصلا درست نیست خان بابا یه نگاه به صورتم کرد و گفت میدونی چیه من بعد از پنجاه سال زندگی با این زن و تحمل تمام رفتارهای بد و اخلاق های مزخرفش ،انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم که به همین راحتی یکسال منو تنها بزاره و بره بعد از یکسال هم طلبکارانه بیاد فکر میکنی مردم پشت سرم حرف نمیزنن،الان همه میگن خان روستا پیش زن و بچه هاش هیچ ارزش و اعتباری نداره و به همین راحتی ولش کردنو رفتن ... بازم رحمت به شیری که تو خوردی و با وجود این همه سختی موندی و پشت منو شوهرت رو خالی نکردی،ولی بقیه چی،تا حرف زندگی تو شهر اومد از خدا خواسته تو یه روز اسباب و اثاثیه شون رو جمع کردنو رفتن 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 @arezuobano
🌻🌻 گفتم من تا آخر عمر کنیز شمام و اینو بدونید اگه تا صد سال دیگه هم بخوایید تو این روستا بمونید ،منم همین جا می مونم و کنارتون هستم خان خندید و گفت دیدی با معرفتی الانم برو ناهارت رو بخور و به اونا هم بگو بعد از ناهار راه بیفتن و برگردن شهر من تا وقتی زنده ام همین جا زندگی میکنم و باید همین جا هم خاک بشم خدا نکنه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون رفتم کنار زری نشستم.... ارسلان نگام کرد و گفت خان بابا حرفی زد انگار پکری،گفتم نه حرفی نزد فقط گفت  من تا آخر عمر شهر برو نیستم بعد با مِن و مِن ادامه دادمو گفتم ارباب گفت بعد از ناهار هم خان ننه با هر کس که اومده با همونم باید برگرده شهر ،تحمل دیدنش رو ندارم بره همون جایی که بود.... خان ننه با حرص قاشق توی دستش رو پرت کرد توی بشقابو گفت وقتی من از اینجا رفتم این پیر مرد انقدر خرفت نشده بود معلوم نیست که چه کارش کردید،حتما یکی چیز خورش کرده تا منو از چشمش بندازه تاخودش به چشم بیاد و عزیز بشه که این سر پیری پا کرده تو یه کفشو که نمیخواد منو ببینه،خودش گفت برو حالا چی شده که این همه ادا در میاره،نکنه حالا که پاش لب گوره ،میخواد زن بگیره که این همه تلاش میکنه که منو دست به سر کنه و از اینجا دور کنه،کور خونده مگه از رو جنازه ی من رد بشه از طرز فکرش خنده ام گرفته بود،آخه ارباب تو سن هفتاد سالگی چه وقت زن گرفتنش بود 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺