🌻#دلبرِ_زیبا🌻
#پارت۲۵۲
ناهار رو آماده کردیم و سفره ی ناهار پهن شد،ارسلان و اردلان هر کاری کردن خان بابا سر سفره نیومد و گفت عمرا من با این عجوزه سر یه سفره بشینم ....
ناهارش رو گذاشتم توی سینی و خودم رفتم در اتاقشو زدم ،درو باز کرد سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم نمیشه که گرسنه بمونید
تا کی میخوایید توی اتاق خودتون رو زندانی کنید ،هر چند من خیلی کوچیکتر از این حرفام که بخوام حرفی بزنم اما میخوام بگم
شما بزرگتر همه ی ما هستید و از همه هم عاقل ترید من همیشه به تصمیم هایی که گرفتید ایمان داشتم ولی به نظرم این کارتون جلوی عروسها و نوه ها تون اصلا درست نیست
خان بابا یه نگاه به صورتم کرد و گفت میدونی چیه من بعد از پنجاه سال زندگی با این زن و تحمل تمام رفتارهای بد و اخلاق های مزخرفش ،انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم که به همین راحتی یکسال
منو تنها بزاره و بره
بعد از یکسال هم طلبکارانه بیاد
فکر میکنی مردم پشت سرم حرف نمیزنن،الان همه میگن خان روستا پیش زن و بچه هاش هیچ ارزش و اعتباری نداره و به همین راحتی ولش کردنو رفتن ...
بازم رحمت به شیری که تو خوردی و با وجود این همه سختی موندی و پشت منو شوهرت رو خالی نکردی،ولی بقیه چی،تا حرف زندگی تو شهر اومد از خدا خواسته تو یه روز اسباب و اثاثیه شون رو جمع کردنو رفتن
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
@arezuobano
🌻#دلبرِ_زیبا🌻
#پارت۲۵۳
گفتم من تا آخر عمر کنیز شمام و اینو بدونید اگه تا صد سال دیگه هم بخوایید تو این روستا بمونید ،منم همین جا می مونم و کنارتون هستم
خان خندید و گفت دیدی با معرفتی
الانم برو ناهارت رو بخور و به اونا هم بگو بعد از ناهار راه بیفتن و برگردن شهر
من تا وقتی زنده ام همین جا زندگی میکنم و باید همین جا هم خاک بشم
خدا نکنه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون
رفتم کنار زری نشستم....
ارسلان نگام کرد و گفت خان بابا حرفی زد انگار پکری،گفتم نه حرفی نزد فقط گفت
من تا آخر عمر شهر برو نیستم
بعد با مِن و مِن ادامه دادمو گفتم ارباب گفت بعد از ناهار هم خان ننه با هر کس که اومده با همونم باید برگرده شهر ،تحمل دیدنش رو ندارم بره همون جایی که بود....
خان ننه با حرص قاشق توی دستش رو پرت کرد توی بشقابو
گفت وقتی من از اینجا رفتم این پیر مرد انقدر خرفت نشده بود معلوم نیست که چه کارش کردید،حتما یکی چیز خورش کرده تا منو از چشمش بندازه تاخودش به چشم بیاد و عزیز بشه
که این سر پیری پا کرده تو یه کفشو که نمیخواد منو ببینه،خودش گفت برو حالا چی شده که این همه ادا در میاره،نکنه حالا که پاش لب گوره ،میخواد زن بگیره
که این همه تلاش میکنه که منو دست به سر کنه و از اینجا دور کنه،کور خونده مگه از رو جنازه ی من رد بشه
از طرز فکرش خنده ام گرفته بود،آخه ارباب تو سن هفتاد سالگی چه وقت زن گرفتنش بود
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
🌻#دلبرِ_زیبا🌻
#پارت۲۵۴
اون بنده ی خدا اگه میخواست زن بگیره که باید سی چهل سال پیش این کارو میکرد و تا این عجوزه ادب بشه
خان ننه همینطور که غر میزد گفت حالا که اینطوریه من همین جا می مونم و بر نمی گردم شهر ببینم کی میخواد منو به زور بیرون کنه،اونوقت که آبرو و حیثیتش رو می برم
از اینکه خان ننه احساس ترس کرده بود و تصمیم به موندن گرفته بود غصه دار شدم ،چون وقتی نبود زندگی راحت و بدون استرسی داشتیم ...
حالا اگه می موند حتما هر روز یه برنامه ی تازه ای برامون درست میکرد، خواستم حرفی بزنم
انگار ارسلان فکرمو خوند که رو به مادرش گفت به نظرم بهترین تصمیم رو گرفتید، خان بابا هم ببینه به خاطرش از رفتن منصرف شدی حتما آروم میشه و کم کم این روزهای تنهایی رو فراموش میکنه
اونوقت من و ماهور و بچه ها هم میتونیم مثل کیان و کیوان و اردلان بریم شهر ،سر خونه زندگیمون
اینطوری برای سهراب و سیاوش که وقت مدرسه رفتنشونه خیلی خوب میشه....
خان ننه با تعجب به دهن ارسلان چشم دوخته بود و بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفت نفهمیدم چی گفتی ،یعنی منو پدرتون اینجا تنها بمونیم ،اونوقت شما برید شهر ، این فکرهای مسخره رو از سرت بیرون کن ...
اگه قراره اینجا بمونم باید یکی از شما چهار تا پسر پیشم باشید،کیان و کیوان که بچه هاشون امدرسه میرن و خودشون هم تو کارخونه استخدام شدن
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
@arezuobano
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
#روزمرگی_خونه_آرزوبانو 🏠
قرمه سبزی از ساعت ۱۲داره قُلای ریز میخوره
دو ساعت دیگه مونده تا کامل جا بیافته🤌
یه برنجم بزارم و شام امشب تکمیل بشه
🥰
.
ارسالی های قشنگ از طرف شما❤
ممنون که لحظه های قشنگِ روزمره تون رو با ما به اشتراک میزارید و حس و حال خوب منتقل می کنید.😍
با دیدن روزمرگی هاتون کلی ذوق میکنم و انرژی می گیرم😘🥰
.