ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 28 #سعید همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از
پ.ن:رقیه :)
_______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 28 #سعید همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از
سهم من ازتو
پارت29
راوی:
سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِسرد و شیار دار باصدای خرد کننده ایی به بازویش برخورد کرد .دنیا برای یک لحظه متوقف شد . صدای شکستن استخوان، شبیه به صدای خرد شدنِ یک شاخه خشک در سکوت شب بود،صدای جیغِ دخترونه با صدای شکستن یکی شده بود
او دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که درد، از کجاشروع میشود وکجا تمام ،هر بار که ان قطعه ی فلزی شیاردار و بی رحم،باوزنِ باتمامِ دنیابر بدنش فرود می آمد ،بخشی از هوشیاریش را باخود میبرد
میلگرد باان لبه های ناهموارش،هرضربه رابه تجربه ای متفاوت تبدیل میکرد ،ِگاهی مثلِ یک پتکِ سنگین که استخوان را به خاکستر تبدیل میکند
در ان لحظات او دیگر یک انسان نبود ؛فقط توده ای از لرزش و درد بود که در انتظارِ ضربه ی بعدی ، در سکوت اتاق غرق شده بود
#باران
بالخره رفتن دستام و باز کردن سریع خودم وبه محمد رسوندم
بیهوش بود
اروم تکونش دادم صدایی که با بغض و گریه یکی شده بود گفتم
محمد .....محمد توروخدا بیدار شو محمد خواهش میکنم من وتنها نذار
بغضم شکست و با گریه گفتم
محمد خواهش میکنم ازت
خواهش میکنم چشات رو باز کن
محمدددد
سرم رو گذاشتم روی زانوش شروع کردم به گریه کردم
با... باران
وقتی صدام کرد سرم رو اوردم بالا
محمد خوبی
ا.... اره
بی حال بود حتی جون حرف زدن رو نداشت
ولی همین که داشت حرف میزد خوب بود
با میلگرد به همه جای بدنش ضربه زده بودن. صورتش از کبود بود از بس مشت زده بودن توی صورتش میخواستم گریه کنم ولی الان نه وقتش نه آغوش محمد بود
_________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِس
پ.ن:الان نه وقتش بود نه آغوش محمد :)
____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
هدایت شده از حوالی پاییز
شما ممبرا رو به چالش دعوت میکنم
جواب بدید:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4138876
ذهن خالی
پ.ن:الان نه وقتش بود نه آغوش محمد :) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
فکر نکنید حواسم نیست که اصن نظر ندادینا
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِس
سهم من ازتو
پارت 31
#فاطمه.
نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دووم میاره ؟
امیدوارم که بیماریش عود نکنه داشتم کیفم رو. اماده میکردم مدرسه بدون باران خیلی رومخِ
کیفم رو اول روی میز چپه کردم تا محتویاتش خالی بشه یه دفعه یه فلش ازش افتاد این این فلش این
فلش همونیه که باران سپرده بود به من
(فلش بک به گذشته )
#باران
وقتی که بهوش اومدم یادم بالخره یادم افتاد که چی بهم گذشته اون اون مرده گفت یه فلش توی کیفت میذارم بده به ادم مورد اعتمادت نیازت میشه
توی همین افکار بودم که فاطمه اومد
+به به سلام باران خانم حالت چطوره ؟
_من خوبم یه کاری کن ؟
اخم هاش رفت تو هم
+ چی کار کنم؟
_اون مردی که بهم ضربه زد یه فلش گذاشت توی کیفم ازت میخوام قبل اینکه به دست داداشام برسه برو تحویل بگیرشون اون فلش نباید به غیر ازتو دست کسی بیافته
+باشه من رفتم
_ممنون
#فاطمه
بعد حرف باران یه راست حرکت کردم به بخش اطلاعات
_ببخشید
+جانم
_خواستم وسایل باران عسگری رو ببرم از کجا باید تحویل بگیرم ؟
+یه چند دقیقه صبرکن الان برات میارمشون
_ممنون
بعد از چند دقیقه منتظر موندن بالخره وسایل باران رو اوردن
منم کیفش رو تحویل گرفتم و کمی که از اونجا دور شدم کیفش رو گشتم وبالخره فلش رو پیدا کردم وبه سمت اتاقش حرکت کردم
فلش رو از جیبم در اوردم و بهش نشون دادم
+بفرما اینم سفارش شما
_ممنون ولی دست خودت بمونه بهتره
+چطور؟
_دستت بمونه اگه اتفاقی واسم افتاد به سعید یا محمد یا رسول بده
+میشه دلیلش رو بدونم؟
+نه فعلا نمیخوام چیزی بدونی
_باشه هرچی توبگی
بالبخند جواب داد وادامه داد:
+ممنونم
_قابلی نداشت
(پایان فلش بک)
#فاطمه
حالا باید این فلش رو به کی بدم ؟
چجوری به برادراش دسترسی پیدا کنم ؟
اخخخخخ خداااا
#رسول
اخرین دکمه پیراهنم رو بستم و هنوز به باران و محمد فکر میکردم
خسته شده بودم
ای کاش ردی چیزی میتونستم ازشون پیدا کنم
خدا
میشه کمکم کنی تا بتونم سرپا بشم برای پیداکردن محمد و باران بهت احتیاج دارم
بعد یه نفس عمیق کشیدن راه افتادم به سمت محل کار
_______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
پ.ن:فلش شاید سرنخی واسه پیدا کردن باران ومحمد:)
پ.ن:ای کاش
ای کاشی وجود نداشت :)
______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741