eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه تا دوساعت دیگه پیام ندادم حلال کنید
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۲ باران: بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۳ محمد : اعصابم خورد بود نمیدوستم باید چی کار کنم بین دوراهی گیر کرده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم بالخره تصمیم گرفتم حکم رو اجرا کنم اقای عباسی اومد داخل و گفت بله اقا حکم رو اجرا میکنیم قصاص و گرفتن تمامی اموالش بله اقا بعد رفتن عباس اقا رفتم تو فکر بهترین راه همینه تکیه دادم به صندلی چشام و بستم که بازنگ گوشیم با خودم اومدم باران بود میدونستم چی میخواست بگه برای همین بهش پیام دادم به سعید بگو بیاد دنبالت پیام و که ارسال کردم چشام و دوباره بستم دودفعه دیگه زنگ زد برای بار سومم که زنگ زد با تمام عصبانیت برداشتم و گفتم مگه کوری پیامم ندیدی زنگ بزن باتمام عصبانیت گفت اولا اینکه کارم اگه واجب نبود انقدر بهت زنگ نمیزدم انگار گریه و عصبانیش باهم قاطی شده بود ادامه دادم چرا گریه کردی باهمون عصبانیتش ادامه داد مامان بابا تصادف کردند اگه به ابهتون برنمیخوره تشریف بیار بیمارستان امام خمینی تلفن و قطع کرد منم سریع حرکت کردم به سمت بیمارستان از اونطرف هم به سعید زنگ زدم و ماجرارو گفتم اونم گفت سریع حرکت میکنن باران: بعد تموم شدن کلاسم هرچقدر به بابام زنگ میزدم جواب نمیداد استرس افتاده بود به جونم داشتم ازاسترس میمردم برای همین زنگ زدم به مامان مامانم جواب نمیداد همین که دوباره زنگ زدم برداشتن الو مامان کجایین سلام ببخشید مادرتون به همراه همسرش تصادف کردن تشریف بیارین بیمارستان امام خمینی همین که تلفن قطع شد احساس کردم نفسم بالا نمیاد برای همین ماشین گرفتم و راه افتادم به سمت بیمارستان توراه زنگ زدم به محمد همین که خبر رو گفتم سریع قطع کردم خیلی دلم شکست فکرش رو نمیکردم این کار تصادفه بعد حساب کردن کرایه ماشین سریع خودم و به ایستگاه اطلاعات رسوندم ___________________
پ.ن:دلم شکست:)) پ.ن:مادرتون به همراه همسرش تصاف کردن :)) پ.ن:نفسم بالا نمیومد:)) __________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ایندفعه واقعا نظر ندین پارت بی پارت
آمار85آنچه خواهید خواند آمار 90 پارت داده میشه مرامی
آنچه خواهید خواند: یه لیوان آب جلوی چشام ظاهر شد به صاحب دست این لیوان نگاه کردم محمد بود طوری که دلخوریم معلوم بشه گفتم : نمیخوام
دونفر بیاین رند بشیم دیگه 🦦
خوب بالخره 90 تایی شدیم پاشیم بریم برای پارت بعدی
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۳ محمد : اعصابم خورد بود نمیدوستم باید چی کار کنم بین دور
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۴ باران: سلام زنگ زدن گفتن دوتصادف رو اوردن اینجا بله یه لحظه توی اتاق عمل هستن ممنون پاتند کردم به سمت اتاق عمل هنوز خبری نبود داشتم از استرس میمردم کیفم رو باشتاب پرت کردم روی صندلی گوشیم و از جیبم برداشتم وبه فاطمه پیام دادم که نمیتونم امروزبرم خونشون اونم سریع جواب چرا اتفاقی افتاده بهش ماجرا رو گفتم سریع خودم رو میرسونم میخواستم بهش بگم نیازی نیست که بیاد ولی به همون سین زدن اکتفا کردم گوشیم رو گذاشتم توی جیبم ازاسترس زیاد نمیتونستم بشینم فاطمه که اومد محمدم باهاش رسید رفتم فاطمه رو بغل کردم و زدم زیر گریه اونم سعی میکرد ارومم کنه طوری که محمد هم بشنوه ماجرا رو گفتم من و برد به سمت صندلی تا میتونستم خودم وخالی کردم یه لیوان اب جلوی چشام ظاهر شد به صاحب دست این لیوان نگاه کردم محمد بود طوری که دلخوریم معلوم بشه گفتم نمیخوام سعید و رسول اومدن محمدهم وقتی دید بهش محل نمیدم لیوان اب رو خودش باحرص خورد منم که اروم شده بودم به صندلی تکیه داده بودم و پاهام و هعی تکون میدادم فاطمه هم بغلم نشسته بود تا اینکه روشنک از اتاق عمل اومد بیرون همه به سمتش هجوم بردیم روشنک تا حال مارو دید گفت نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه مامان دچار ضربه مغزی شده و رفت کما توی دلم گفتم حداقل امید به این که مامانم زنده میمونه و هست دارم ولی بابام محمد برگشت گفت زنداداش بابا چی دکترش من نیستم فکر کنم کارشون یه چند دقیقه دیگه طول بکشه باشه ممنون دیگه نشسته ام مامان رو از اتاق عمل اورده بودن بیرون سعی کردم تایه جایی برم ولی فاطمه نذاشت حالم گرفته بود از یه چند دقیقه دیگه روشنک دوساعت میگذره همینطوری که داشتم راه میرفتم که دکتر بابا اومد بیرون متاسفم ..... هرکاری ازدستمون برمیومد انجام دادیم ____________________