eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
آمار85آنچه خواهید خواند آمار 90 پارت داده میشه مرامی
آنچه خواهید خواند: یه لیوان آب جلوی چشام ظاهر شد به صاحب دست این لیوان نگاه کردم محمد بود طوری که دلخوریم معلوم بشه گفتم : نمیخوام
دونفر بیاین رند بشیم دیگه 🦦
خوب بالخره 90 تایی شدیم پاشیم بریم برای پارت بعدی
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۳ محمد : اعصابم خورد بود نمیدوستم باید چی کار کنم بین دور
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۴ باران: سلام زنگ زدن گفتن دوتصادف رو اوردن اینجا بله یه لحظه توی اتاق عمل هستن ممنون پاتند کردم به سمت اتاق عمل هنوز خبری نبود داشتم از استرس میمردم کیفم رو باشتاب پرت کردم روی صندلی گوشیم و از جیبم برداشتم وبه فاطمه پیام دادم که نمیتونم امروزبرم خونشون اونم سریع جواب چرا اتفاقی افتاده بهش ماجرا رو گفتم سریع خودم رو میرسونم میخواستم بهش بگم نیازی نیست که بیاد ولی به همون سین زدن اکتفا کردم گوشیم رو گذاشتم توی جیبم ازاسترس زیاد نمیتونستم بشینم فاطمه که اومد محمدم باهاش رسید رفتم فاطمه رو بغل کردم و زدم زیر گریه اونم سعی میکرد ارومم کنه طوری که محمد هم بشنوه ماجرا رو گفتم من و برد به سمت صندلی تا میتونستم خودم وخالی کردم یه لیوان اب جلوی چشام ظاهر شد به صاحب دست این لیوان نگاه کردم محمد بود طوری که دلخوریم معلوم بشه گفتم نمیخوام سعید و رسول اومدن محمدهم وقتی دید بهش محل نمیدم لیوان اب رو خودش باحرص خورد منم که اروم شده بودم به صندلی تکیه داده بودم و پاهام و هعی تکون میدادم فاطمه هم بغلم نشسته بود تا اینکه روشنک از اتاق عمل اومد بیرون همه به سمتش هجوم بردیم روشنک تا حال مارو دید گفت نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه مامان دچار ضربه مغزی شده و رفت کما توی دلم گفتم حداقل امید به این که مامانم زنده میمونه و هست دارم ولی بابام محمد برگشت گفت زنداداش بابا چی دکترش من نیستم فکر کنم کارشون یه چند دقیقه دیگه طول بکشه باشه ممنون دیگه نشسته ام مامان رو از اتاق عمل اورده بودن بیرون سعی کردم تایه جایی برم ولی فاطمه نذاشت حالم گرفته بود از یه چند دقیقه دیگه روشنک دوساعت میگذره همینطوری که داشتم راه میرفتم که دکتر بابا اومد بیرون متاسفم ..... هرکاری ازدستمون برمیومد انجام دادیم ____________________
نظرات فراموش نشه:))
ذهن خالی
آنچه خواهید خواند: یه لیوان آب جلوی چشام ظاهر شد به صاحب دست این لیوان نگاه کردم محمد بود طوری که دل
آنچه خواهید خواند : بااینکه ازش ناراحت بودم ....ولی اون لحظه دلم میخواست شونه هاش بشه پناهم از جام بلند شدم که چشام داشت سیاهی رفت داشتم میخوردم زمین که گرفتتم خودم و انداختم توی بغلش و بغضم شکست
وقتی از یه چیزی خوشم میاد بعد برای اونایی که دوستشون دارم میفرستم 🤌
میشه خواهش کنم سر داوود یزید شییییی خواهش میکنم تا الان هرچی رمان خوندم درباره رسول بوده دیگه خیلی خز شده واقعا میشه سر داوود یزیددددددد شیی ________________ بچه ها واقعا نمیتونم شخصیت و یا روند داستان رو عوض کنم شخصیت اول داستان بارانِ خواهش میکنم دیگه نگین شخصیت اول داوود یا رسول باشه
دخترا روزتون مبارک ❤️