eitaa logo
انتشارات آسمان سوم📖
272 دنبال‌کننده
474 عکس
64 ویدیو
8 فایل
📖 انتشارات آسمان سوم ناشر تخصصی کتاب های دفاع مقدس📚 🏢شیراز، بلوار پاسداران، جنب باشگاه فجر 📚فروشگاه آسمان کتاب ادمین: @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از انجمن روایتگران فجر فارس(NGO)
💠 امر ولی جامعه 🔸واضح 🔸رسا 🔸لازم الاتباع 🔺️پ.ن 🔹️۱. طرفداران آقای قالیباف و آقای جلیلی 🔹️۲. اصولگرا و اصلاح طلب 🔹️۳. تمام ایرانیان جهان 💥اتحاد مهمترین وظیفه است✊️ ✊️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💥دل نوشته ی زهرا عواضه یادگار شهیده راه قدس معصومه‌کرباسی و شهید رضا‌عواضه در حاشیه ی همایش و مراسم رو نمایی از کتاب منظوم "پیوند اشک و لبخند" خانم محبوبه حمیدی 💥زهرا، ماژیک به دست دقایقی را تأمل کرد و بعد با آمیخته ای از زبان های شیرین عربی و فارسی و احساسی که قابل توصیف نیست نوشت: 💥من عاشقة شهید و شهیدة أَستَم. زهرای عواضة💥 @asemane3
💥دل نگاره ی دختر ده ساله ی نخستین شهید زن مقاومت ایران برای پدر و مادر آسمانی اش در مراسم رونمایی از کتاب شعر پیوند اشک و لبخند. زهرا چند ثانیه بعد از گرفتن ماژیک و جستجوی واژگان سرزمین پدری و مادری، برای مامان و بابا نوشت: 💥من عاشقة شهید و شهیدة أَستَم. زهرای عواضة💥 کتاب شعر کودک پیوند اشک و لبخند شرح شاعرانه ی وقایعی است که در سال گذشته بر خانواده شهید رضا عواضه و همسرش شهیده معصومه کرباسی گذشت. این کتاب به قلم خانم محبوبه حمیدی بسیجی ناحیه محمدرسول الله(ص)شیراز و تصویرگری خانم نجمه عباسی و با حمایت معاونت محترم فرهنگی و خانواده سپاه فجر استان فارس، توسط انتشارات آسمان سوم به چاپ رسیده است. @asemane3
هدایت شده از شهیدحاج‌خلیل‌طلایی
۲۰۲۵۰۸۲۲_۲۳۲۴۴۱.jpg
حجم: 16.3M
نقاشی هنرمندانه و ارزشمند تمثال مبارک کاری از هنرمند و روایتگر سرکار خانم مسرور در سالروز شهادت ۱۳۶۰/۰۶/۰۹ https://eitaa.com/joinchat/2908095760C0ccc1a89df
هدایت شده از شهیدحاج‌خلیل‌طلایی
◾️ساعت‌ها گذشت و گذشت تا آن روز نحس رسید، نحس که می‌گویم برای حال و روز خودم می‌گویم وگرنه برای تو که روز سعادت و خوشبختی بود.. ◾️سه‌شنبه نهم شهریور‌ماه سال ۱۳۶۰ را می‌گویم... ◾️عزیزم خلیل، از بعد از نماز صبح دلم آشوب بودم. خودخوری می‌کردم تا عصر شود و تو زنگ بزنی و مثل این چند روز دل آرامم شوی، اما زمان نمی گذشت، هر ثانیه‌اش یک ساعت شده بود و هر ساعتش یک سال... بالاخره عصر شد، اما خبری از تو نشد که نشد. به تلفن چسبیده بودم،‌ تا از طرف من ثانیه انتظار برای تو نباشد، اما صدای آه و ناله در دیوار در انتظار من بلند شد،‌ اما صدایی از این تلفن در نیامد... ◾️چه کسی می‌تواند بفهمد و درک کند حال و روز آن ساعت من را، انتظار بود و انتظار... دلم مثل سیرو سرکه می‌جوشید و فقط باید صبر می‌کردم،‌ یعنی کار دیگری نمی‌شد بکنم. می‌گفتم گفتی زنگ می‌زنم، حتماً زنگ می‌زنی... ◾️خورشید که غروب می‌کرد، دیگر طاقت نیاوردم. گوشی را برداشتم و به هر شماره‌ای که از اهواز داشتم زنگ ‌زدم، به‌خصوص دفتر نخست‌وزیری که تو معمولاً آنجا بودی، اما هیچ‌کس خبر درستی نمی‌داد، نمی‌گفتند تو کجایی فقط می‌گفتند نیست! ◾️شب شد، اما باز خبری از تو نشد. آن شب که طولانی‌ترین شب عمرم بود،‌ خواب به چشمم نیامد تا صبح شود، صبح شد و باز هم زنگ نزدی... ◾️خلیل... خلیل... چه‌طور دلت آمد... با خودم می‌گفتم حتماً مثل زمانی که غیب شدی و سر از مکه در آوردی، حالا هم یک روز، دو روز غیب شدی و باز در شیراز پیدایت می‌کنم. اما چهارشنبه هم شد و نیامدی. به هــر کسی می‌شناختم در شیراز و تهران و اهواز زنگ می‌زدم، حالا همه، غریب و آشنا از بی‌تابی من فهمیده بودند که خلیل من گم شده است... خلیل من، عزیز من غیب شده است. ◾️دوست و آشنا می‌آمدند که من را آرام کنند، اما آرام شدنی نبودم. وقت اخبار شد. اخبار تانکی را نشان می‌داد که از روز قبل یعنی سه‌شنبه در حال سوختن است، می‌گفتند این تانک پر از مهمات بوده است و از دیروز ظهر در حال سوختن است و خاموش نمی‌شود.!! تانک عراقی بود و دود سیاهی از آن تا آسمان کشیده شده بود. اخبار بغداد هم همان را نشان می‌داد.!! ◾️در آن حال پریشان خودم، بی‌اختیار می‌گفتم خدا کند کسی در آن نبوده باشد. بیچاره زن و فرزند کسانی که در این تانک هستند. بچه‌ها هم که نگران تو بودند می‌گفتند، به درک، تانک عراقی هست بگذار بسوزد! ◾️عزیزم، خلیلم، چه می‌دانستم با چشمان خودم دارم سوختن و خاکسترشدن و غیب شدن و به آسمان رفتن عزیز خودم را نظاره می‌کنم... چه می‌دانستم روزی آن نیم پیکر سوخته تانک را طواف می‌کنم و خاکستر آن را به تبرک از تو به سر و چشمم می‌کشم... ◾️خلیلم، عزیزم، باورت می‌شود، سه‌شنبه و چهارشنبه آن‌قدر اشک ریختم و صدایت زدم که پنجشنبه دیگر اشک چشمم و آب گلویم خشک شده بود. می‌گفتم خلیل گفت پنجشنبه می‌آیم. امروز حتماً می‌آید... ◾️اما خلیل نیامدی، نه آن پنجشنبه، نه تمام پنجشنبه‌های این همه سال که گذشت... ◾️برشی از کتاب بسیار جذاب @asemane3 https://eitaa.com/joinchat/2908095760C0ccc1a89df
به مناسبت سالروز شهادت «شهید حاج خلیل طلایی» 📌در راستای دومین کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس 🔸تولیدات کمیته تالیف کنگره شهدای فارس معرفی کتاب " "🌱 📖گزیده:روایتی از 🖊 نویسنده:مجید ایزدی 📚نوبت چاپ: سوم، ۱۴۰۳ ✨حاج خلیل نهم بهمن ۱۳۱۱ ، در شهرســتان شيراز چشــم به جهان گشود. پدرش جواد و مادرش نصرت نام داشــت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. باطري و دينام ســاز بود. ســال ۱۳۴۱ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شــد. از سوی گروه جنگهای نامنظم شهید چمران در جبهه حضور يافت. نهم شهريور ۱۳۶۰ ،در کرخه کور بر اثر اصابت تركش خمپاره به شــهادت رسید. 📖 📚 🇮🇷 @asemane3 @kshohadayefars 🇮🇷کنگره ملی پانزده هزار شهید استان فارس
آدرس مرکز تخصصی عرضه کتب ادبیات پایداری در استان فارس فروشگاه آسمان کتاب https://nshn.ir/2bgiMDyFr4Qq https://eitaa.com/asemane3
📖معرفی کتاب ارزشمند: " یکِ هشت" ✍️🏻با حضور نویسنده کتاب خانم دکتر ساجده تقی‌زاده 📍سه شنبه ۱۱ شهریورماه ساعت ۵ عصر 📌بلوارپاسداران جنب باشگاه فجر ستاد https://nshn.ir/2bgiMDyFr4Qq 📚 @asemane3 @kshohadayefars