روح
نشستم فیلمای دوران طفولیتمو میبینم و اکلیل فین میکنم و عر میزنم.
321.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملیات دزدیدن مهر با شکست مواجه شد😂.
روح
تموم این ۱۸ سال، هرسال مرخرفتر از پارسال. اینکه یه چیز خاص و متفاوتو برای خودم رقم بزنم خیلی برام ن
¹ ادیت ویدیو ✔️
² کاپکیک و نامه برای 18 نفر از عزیزترینها
³ نامه برای خود آینده و خود گذشتهام
⁴ یه لیست از دلایلی که باید به خودم افتخار کنم / خودمو دوست داشته باشم
⁶ برای خودم کادو بگیرم
⁷ یه شاخهگل بگیرم و برم مسجد
⁸ یه آدم رندوم رو خوشحال کن✔️
⁹ به یه آدم دور زنگ بزن✔️
¹⁰ برداشتن یه قدم برای تبدیل شدن به یه آدم بهتر
¹¹ امتحان کردن یه خوراکی جدید✔️
¹² سر زدن به 18 جایی که باهاشون خاطره دارم
¹³ توی ظاهرم تغییر ایجاد کنم✔️
¹⁴ به یاد بیار
¹⁵ رها کن
¹⁶ ببخش
¹⁷ عشق بورز
¹⁸ بخند
بشری که در بستر زمان و مکان، به دنبال حقیقت میگردد.
نقطه و خط آغاز؛ نقطه زمین بود و اما خط زمانی که تا همین دم کشیده شده.
و آدمیزادگان که آمدند و رفتند و میآیند و میروند.
اگر تصور کنیم که بنیآدم اعضای یکدیگراند، تصور کنیم که بشر تنی واحد بوده و هست و به اندازه گیتی عمر دارد، این بشر که واژه کهن در برابرش بیمعناست؛ روی این زمین کوچک، طی این سالیان دراز، چه حقایقی را درک کرده و چه راههایی که رفته؟ چه حقایقی درک نشده و چند راه نرفته باقی مانده؟
چی میخواهم بگم؟ مگر چقدر حقیقت هست که هریک از ما _از آغاز حیات بشر بر پهنه زمین_ قادر به کشف حقیقتی نو باشیم؟ چقدر حرف هست که هریک از ما حرفی تازه برای گفتن داشته باشیم؟
آیا تکامل بدیهی نیست؟ اینکه ادامه دهنده راهی باشیم که شروع کنندهاش نبودهایم بیمعناست؟
من فکر میکنم، مسئله تنها بیان کردن موضوع بدیعی نیست. مسئله بیانی بدیع کردن از موضوعات و حقایق است.
و معتقدم این مهم، با در نظر گرفتن مجموعه کائنات، هستی و بشریت میتواند دیده شود.
شما شک دارید که تفکر میکنید یا نه؟ استدلالم شاید بیربط باشد، با این حال، تفکر، مرشد و اندیشه، حاصل آدمهای بزرگ است و یکی از معدود چیزهایی که قویاً به آن باور دارم این است که بزرگی آدمها نه به اندازه حرفها، آرزوها وترسها، که به اندازه دغدغههایشان میباشد.
منِ کوچکترین، امیدوارم که چانهتان باز و باز و باز سرکلاسها گرم بشود، گرمای چانهتان برای من دلگرمی بود و یقین دارم که سالها بعد باز هم خواهد بود برای کسانی که شاید هنوز پا به عرصه وجود هم نگذاشتهاند.
میگویید از من بهترشان گفتهاند و من چرا بگویم؟!
در این دنیای واویلا که بازار فروختن روح و جان گرم است و مغزها با تعصبات، مضخرفات و کثافات پر میشود، دیگر کی میرود سراغ کلام بزرگان و بِهتران جز اندکی؟!
خیلیها نمیدانند، خیلیها فراموش کرده، خیلیها تکه گمشده پازلی دارند که شاید شما دستشان بدهید. در نظر من معلمی جز این نیست. اگرنه این همه رفتن و آمدن ها و کارها، جز ظلم در حق درختان که کاغذ میشوند و حرام کردن کاغذها از برای اذهان مسدود، نیست.
گفتم که عاشق قاب تصویرتان پشت آن میز، بغل تخته گچی، کنار پنجرهای که نور از پسش روی چهرهتان _چهره چون گل شکفته و صدای چون برگ که مطالب درسی روی امواجش پیچاناند_ میافتد، هستم.
معنای حقیقی معلم بودن برای من در این قاب هویداست. کمترین معنای آن این است که هنوز _هنوز!_ در این جهان کسانی پیدا میشوند که بیندیشند و به اندیشه وا دارند. برای من معلمی جز این نیست.
#نامههایخوشبخت | 23 اردیبهشتماه 1405
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نام خداوند جان و خرد ☀️
#ادبوطرب | 15 بیت آغازین شاهنامه