eitaa logo
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
5هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
239 ویدیو
37 فایل
💚 #به‌دماءشهدائنااللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج🥹🤲 . . 🤍ن‍اشناس‌بم‍ون🫠 https://harfeto.timefriend.net/17350393203337 . ‌. ❤️نذرظهورامام‌غریبمان‌مهدی‌موعود‌عجل‌الله‌تعالی‌ فرجه‌الشریف🫡 . ✍️رمان‌شماره ♡۱۴۵♡ درحال‌بارگذاری😍...
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۱۱ و ۱۲ -راستشو بخوای آره..البته آدمی مثل پارسا شاید حقش باشه ولی خب... سپیده حرفش را ادامه نداد.راحله وا رفت. حالا چکار کند؟ یادش آمد چقدر پدرش راجع به حق استاد شاگردی سفارش کرده بود. روز اول دانشگاه خود پدر، راحله را رسانده بود و گفته بود: -دخترم،یادت باشه یکی از بزرگترین حق‌ها، حق استاد به گردن شاگرده. استاد هرچقدر هم بداخلاق یا حتی بی‌ادب باشه بازم استاده! نکنه یه وقت بی‌احترامی کنی یا حرفی بزند که برنجه! البته الان اوضاع عوض شده دیگه بچه‌ها اونجور که باید به استاد هاشون احترام نمیذارن! اما من انتظار دارم دخترش یادش نره و استادش رو مثل پدرش احترام بذاره! اگه احترام استادت رو نگه نداری و در حقش کوتاهی کنی من هرگز ازت راضی نمیشم! با یادآوری این حرفها،حالا دیگر دردش چند برابر شده بود. کوتاهی در حق استاد از یک طرف، و نگرانی از رنجش پدر از سوی دیگر به اعصابش فشار می‌آورد. یک آن به ذهنش رسید که برود معذرتخواهی! فکرش را به سپیده گفت و او گفت: -معذرت خواهی؟از پارسا؟راحله مطمئنی؟؟ اونوقت خیلی خوش به حالش میشه‌ها! راحله با استیصال گفت: -خب چکار کنم؟؟از یه طرف دلم نمیخواد خودمو کوچیک کنم، از یه طرف هم...به نظرت چکار کنم؟ - نمیدونم! حالا اصلا مطمئنی که این کار لازمه؟ - خب اگه یه کاری اشتباه باشه باید معذرت خواست دیگه! -حالا فعلا پاشو بریم کلاس تا بعد ببینیم چکار کنیم!...سوال هایی رو که صفایی داده بوود حل کردی؟ - نه وقت نکردم، دیشب مهمون داشتیم! خونه شلوغ بود! - پس حالا جواب صفایی رو چی میدی؟ میدونی که چقدر حساسه! -اره،توروخدا یادم نیار! امروز به اندازه کافی قشنگ بوده. خوشبختانه آن روز صفایی عجله داشت. برای همین فقط توانست درس را بدهد و برود.دم اتاقک کوچک فروش ژتون ایستادند. بالاخره ژتون را گرفتند و راهی سلف شدند. وقتی غذایشان را گرفتند سپیده پرسید: -کلاس عصر رو میای؟ -اره،چرا نیام؟ - گفتم شاید میخوای بری معذرتخواهی! راحله که قاشق را به دهانش نزدیک کرده بود لحظه ای به سپیده خیره ماند، بعد قاشقش را پایین آورد و رفت توی فکر. -ولش کن،مهم نیست راحله نگاهش کرد.بالاخره سپیده غذایش را تمام کرد. راحله هم چند لقمه ای خورد. از خیابان گذشتند.اتوبوس آمد.در طول مسیر تا رسیدن به تپه خوابگاه، راحله ساکت بود. سر کلاس که رسیدند، استاد سر وقت آمد. بالاخره کلاس تمام شد و سپیده هرچه سریعتر خودش را به خوابگاه رساند. وقتی از سپیده جدا شد، توانست کمی ذهنش را جمع‌وجور کند.پیاده‌روی کمکش میکرد تا راه‌حلی برای خرابکاری‌اش پیدا کند. زیر پل‌هوایی ایستاد تا تاکسی بگیرد.. احساس میکرد اگر تن به این معذرتخواهی بدهد غرورش را زیر پا گذاشته باید با یکی مشورت میکرد. اما چه کسی‌؟احساس کرد این باربرخلاف‌ همیشه پدرش بهتر میتواند کمکش کند. هرچه باشد طرف حسابش یک مرد بود حالا فقط باید تا آمدن پدر صبر میکرد... راحله نگاهی زیرچشمی به پدرش‌انداخت. پدر هیچوقت اهل سرزنش کردن نبود و گفت: -خودت چی فکر میکنی؟ -نمیدونم! گفتم شاید شما کمکی بکنین -پس هرچی بگم قبوله؟ راحله سرش را بلند کرد. این اخطار به معنای این بود که پدر میخواست همان چیزی را بگوید که راحله از آن میترسید. پدر خیلی کوتاه گفت: -باید بری معذرت بخوای راحله مثل لاستیکی که پنچر میشود در خودش فرو رفت.با این دستور کوتاه و قاطع، اندک امیدش بر باد رفت. - حدس میزدم باید اینکارو بکنم اما تنها چیزی که مانع میشد بخاطر اون قضیه قبلی بود. توهینی که اون روز سر کلاس به آدم مذهبی‌ها کرد باعث شد مردد بشم. اگر این کار رو بکنم اون حرفش رو تایید نکردم؟ _قبل از اینکه این‌کارو بکنی باید فکر اینجاش رو میکردی.یه بچه مذهبی قبل اینکه کاری بکنه میکنه ک بعدش نخواد معذرتخواهی کنه... مذهبی بودن که فقط ب و و نماز نیست. مهمترین نمود یه بچه مذهبی توی راحله از شرم سرخ شد.حق با پدرش بود.او بی‌توجه به عواقب کارش حرکتی سبکسرانه کرده بود و حالا باید بهای آن را میپرداخت.پدر که میدانست راحله به اندازه کافی از عملش شرمنده شده است ادامه داد: -با این وجود این معذرتخواهی ربطی به اون قضیه نداره! مطمئنم که اون هم تفاوت این دو تا مساله رو میفهمه! راحله زیرلب گفت: -امیدوارم آن شب راحله نتوانست خواب راحتی داشته باشد.روز بعد سپیده متوجه نگرانی راحله شد.وقتی نسخه‌ای را که پدر پیچیده بود شنید با تعجب گفت: -واقعا؟؟مگه به بابات نگفتی چجور ادمیه -چرا! گفت ربطی نداره! اینکه از نظر اعتقادی با من جور نیست دلیل نمیشه حق استادی رو ندید بگیرم.بعدم من باید به وظیفه خودم عمل کنم..مجبورم برم معذرتخواهی -مجبوری؟ یعنی بابات مجبورت کرد؟ -نه! اما من... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۱۳ و ۱۴ -نه! اما من دنبال راه درست میگشتم و حالا که پیداش کردم باید بهش عمل کنم وگرنه خودم رو مسخره کردم! -فکر کن!تو معذرت خواهی میکنی، بعد پارسا با اون لهجه غلیظ تهرونیش میگه:بهتون گفته بودم که خانم شکیبا! مذهبی‌ها همیشه اشتباه میکنن و فقط ادعا دارن راحله که از لهجه سپیده خنده‌اش گرفته بود گفت: -آره، فکر کنم حسابی سرکوفت بزنه بعداز ساعت یازده،وقتی دکتر پارسا از یکی از کلاسها بیرون آمد و به طرف اتاق دانشجوهای دکترا در بخش ریاضی رفت، سپیده و راحله وقتی پارسا را دیدند نگاهی به هم انداختند. راحله قدم های پارسا را دنبال میکرد. قلبش در حلقش میزد. چرا اینقدر واهمه داشت؟ ترس از روبرو شدن با حقیقت اشتباهش بود یا ترس از پیروزی دشمنش?پشت در، چادرش را مرتب کرد،رو گرفت و در زد: -بفرمایین در را باز کرد،سپیده را پشت در جا گذاشت و وارد شد. در را تا اخر نبست و همانجا پشت در منتظر ایستاد تا پارسا سر بلند کند. پارسا هم چنان غرق در مطالعه از اینترنت بود که راحله مجبور شد برای اعلام حضور چیزی بگوید: -ببخشید این کلمه باعث شد پارسا با دیدن خانم شکیبا دراتاقش شوکه شود.روی صندلی‌اش راست شد و بعد ابروهای مردانه اش را در هم گره کرد و با لحنی سرد و خشن گفت: -میشنوم راحله که هیچوقت خودش را اینقد ضعیف نیافته بود سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد حرف بزند: _اومدم راجع به دیروز یه چیزی بگم ناگهان سیاوش براق شد و گفت: _نکنه باز هم نمیدونستید من اینجام که اومدید؟برید بیرون... این کلمه مثل پتکی بر سرش کوبیده شد. تمام غرورش له شده. نزدیک بود به گریه بیفتد. اما با خودش فکر کرد، او هم غرور استاد را همین طور له کرده بود. بی توجه به دستور تحکم آمیز استاد عصبانی، درحالیکه با حیایی دخترانه نگاهش را از استاد به زمین میدوخت خیلی آرام گفت: - میدونم حرکت دیروزم خیلی زشت بود. برای همین اومدم معذرتخواهی. من نباید حق استادی رو نادیده میگرفتم و بی ادبی میکردم. معذرت میخوام گفتن این کلمات برای راحله سخت مینمود اما از اینکه توانسته بود شجاعانه اشتباهش را بپذیرد آرامش پیدا کرد.به گل روی میز خیره شد و پرسید: -میتونید من رو ببخشید؟ و نگاهی گذرا به استاد پارسا انداخت. سیاوش پارسا همه خشم و عصبانیتش را فراموش کرد. این حرکت برایش عجیب و شاید قابل تقدیر بود.نشان‌دهنده آزاد اندیشی و تربیت صحیح او بود، چیزی که سیاوش فکر نمیکرد در بین مدعیان مذهب زیاد پیدا شود. که سیاوش در جواب راحله گفت: -حرکت شجاعانه ای بود..اما شما سر کلاس اون کار رو انجام دادید.جلوی اون همه دانشجو، فکر نمیکنین اگر بخواین معذرتخواهی کنین باید همونجا این کارو بکنین؟ این یکی دیگر واقعا از توانش خارج بود.راحله سعی کرد بر خودش مسلط باشد. با صدایی ضعیف پرسید: -جلوی همه؟ سیاوش که متوجه سختی کار برای خانم شکیبا شده بود.لبخندی پیروزمندانه زد اما سعی کرد رفتارش عادی باشد برای همین با بی تفاوتی گفت: -بله! بالاخره هرچی باشه، همه شاهد این حرکت شما بودن! اینک سیاوش، سرمست غرور بود و حس غضب و انتقام جویی خودش را پرورش داده بود برای همین آخرین زهرش را هم ریخت: -اگر این کار رو بکنید معلومه واقعا برای حق استادی ارزش قائلید و من حاضر میشم ببخشمتون اما در غیر اینصورت معلوم میشه که فقط قصد ظاهرسازی داشتید و همونطور که همیشه گفتم، مثل همه مذهبی‌ها فقط ادعا دارید!! این جمله اخر دیگر برای راحله قابل تحمل نبود. اینکه پارسا از این موقعیت به نفع عقاید اشتباه خودش بهره ببرد کاری کاملا غیر منصفانه بود. راحله دستخوش خشمی افسار گسیخته شده بود. اینکه معذرت خواهی اش را نپذیرفته باشند آزار دهنده بود اما از آن آزار دهنده تر غرور پارسا برای تحقیر او در چنین موقعیتی بود. راحله هم، ب جای عقل،افسار زبانش را به دست نفس و احساس خروشانش داده بود، بی مقدمه و بدون هیچ تاملی پاسخ داد: -من هیچ ادعایی ندارم...مطمئن باشید این کارو میکنم تا بهتون ثابت کنم اشتباه میکنید. این را گفت، با خشم در را باز کرد و از اتاق بیرون زد..آن در نیمه باز، راه مناسبی برای شنیدن آنچه اتفاق می‌افتاد بود. وقتی راحله از اتاق بیرون آمد بدون هیچ حرفی از ساختمان بخش بیرون زد. سپیده هم به دنبالش... -حالا میخوای چکار کنی؟ راحله که از حرکاتش معلوم بود هنوز عصبانیست گفت: -معلومه! بهش ثابت میکنم که اشتباه میکنه به طرف نمازخانه رفتند.نمازخانه ساکت بود. کم کم اتش خشمش تبدیل به یاس و استیصال شد. چرا اینقدر زود تصمیم گرفته بود؟ آن روز انقدر دلش از دست خودش پر بود که نوای خوش نمازخواندن تنها یک بهانه بود. نماز که شروع شد بغضش ترکید. بیصدا اشک میریخت.او چقدر به این قدرت مطلق الهی نیاز داشت. 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۱۵ و ۱۶ او که نتوانسته بود در مقابل نفس خود مقاومت کند میخواست به پارسا درس دینداری بدهد؟وقتی از نمازخانه بیرون آمد حال بهتری داشت و سپیده هم متوجه این ارامش نسبی شده بود. مسیرشان از هم جدا شد.دم‌در خانه رسید، کلید انداخت و وارد شد.مادر سبد را از معصومه گرفت، داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و پرسید: -دیگه چیزی نمونده؟ -فکر نکنم و راحله رفت تا نگاهی بیندازد و مطمئن شود. وقتی برگشت و اطمینان داد که همه چیز را برداشته اند همه سوار شدند.کوهنوردی یک هفته در میان جمعه ها و یک صبحانه گرم،بعد از آن پیاده روی طرفداران زیادی داشت معصومه بند کفشش را محکم کرد و رو به راحله گفت: -من برم یه گشتی بزنم، راحله تو نمیای؟ راحله هرچند کنار معصومه راه میرفت اما حواسش جای دیگری بود. فردا با پارسا کلاس داشت و باید -ب قول سپیده- "عملیات انتحاری" را که قولش را داده بود انجام میداد. میتوانست؟ معصومه که هنوز فضولی اش راجع به قضیه خواهرش فروکش نکرده بود گفت: -استادهای از دماغ فیل افتاده‌ای داری که حالت رو میگیرن -از هر موقعیتی برای فضولی استفاده میکنیا! من که همه چیزو بهت گفتم - اما چیزی از تصمیمت برای فردا نگفتی! معذرتخواهی میکنی؟ -آره!میخام تمومش کنم جواب راحله آنقدر قاطعانه و سریع بیان شد که باعث شد معصومه از جایش بلند شود: -واقعا؟جلوی همه؟ - اوهوم -یا خیلی شجاعی یا خیلی دیوونه! من عمرا بتونم همچین کاری بکنم از تاکسی پیاده شد.کرایه را داد،چادرش را جمع کرد، رویش را گرفت و بعد نگاهی به سر در دانشگاه انداخت.کوچکترین شکی نداشت. جملات را مدام در ذهنش تکرار میکرد. مطمئن شد که همه وارد کلاس شده باشند. در یکی از کلاسها ایستاد و از پشت پنجره مشغول نگاه کردن حیاط شد تا مطمئن شود پارسا از بخش خارج میشود. با خودش می‌اندیشید آیا آمدن به دانشگاه کار درستی است؟و به این نتیجه رسید که اگر تکلیف نبود هرگز قرار گرفتن در چنین موقعیتی را قبول نمیکرد. چشم‌هایش را به پاهای پارسا دوخته بود. چند ثانیه‌ای بعد از ورود استاد به سالن، در یکی از کلاسها باز و سپس بسته شد.به محض شنیدن صدای بسته شدن در،به سمت کلاس رفت. پشت در کلاس ایستاد، نفس عمیقی کشید، دستگیره را چرخاند و آرام و بیصدا وارد کلاس شد. پارسا که در تقلا برای‌یافتن برگه‌های حاوی سوادش در لابلای زیپ‌های کیفش بود توجهی به دانشجوی خاطی نکرد. اما وقتی پچ پچ دانشجوها را شنید.با دیدن راحله تعجب کرد." آیا او واقعا قصد داشت معذرتخواهی کند؟" برای لحظه ای گیج و شوکه ماند اما زود کنترل خودش را به دست آورد و با حالتی بی‌تفاوت و لحنی سرد و آمرانه رو به راحله گفت: -بله؟؟ راحله رو به کلاس گفت: -جلسه پیش، من نسبت به استاد بی‌ادبی کردم و حالا آماده ام که جلوی همه بابت بی‌احترامی که کردم عذر بخوام بعد چرخید رو به استاد و ادامه داد: -بابت رفتارم عذر میخوام. اگر عذرخواهی من رو میپذیرید که برم بشینم، اگر نه هم که .... بقیه حرفش را خورد.سیاوش که تصور هر اتفاقی جز این را میکرد تحت تاثیر چیزی که دیده بود، دستش را به سمت صندلی‌ها چرخاند که به این معنا بود که راحله میتواند بنشیند. فضای‌کلاس تا اخر درس همانطور سنگین بود.به محض اینکه کلاس تمام شد و استاد از کلاس خارج شد بچه‌ها دورش حلقه زدند. سوالات زیادی بر سر راحله فرود آمد. اما تنها جوابی که شنیدند این بود که راحله چون به استاد بی‌احترامی کرده بود معذرتخواهی کرده است،همین!انگار همه یادشان رفته بود معذرت خواستن برای یک اشتباه،نه نیازمند تهدید است و نه به سبب روابط عاطفی.اما در این میان یک نفر، هیجانش فروکش نکرده بود و او کسی نبود جز سپیده.. سیاوش بعد از اینکه از کلاس بیرون آمد،در حالیکه هنوز فکرش درگیر بود، یک‌ راست به اتاقش رفت.روی صندلی نشست، ب طرف پنجره چرخید، دستها را به سینه زد و درحالیکه از لابلای پرده کرکره نیمه باز به لابی خیره شده بود، رفت توی فکر... اتفاقات را پشت سر هم میچید و هر بار جواب جدیدی پیدا میکرد.این فکر کردن دو ساعت تمام طول کشید.چند دقیقه‌ای گذشت تا متوجه شود نگاهش روی دختری چادر پوش که مشغول نوشتن است ثابت مانده. سیاوش احساس کرد به لبخندش حسادت میکند. شاید به ظاهر او بود که "شاگردش" را مجبور به معذرتخواهی کرده بود اما اکنون این "استاد" بود که آرامش نداشت. یک آن احساس کرد به همان اندازه که از این شخص متنفر است‌برایش احترام نیز قائل است!به این تضاد فکر میکرد که یکدفعه دستی جلوی صورتش چرخید و صدایی که گفت: -آهای!! کجارو دید میزنی؟ از لابلای کرکره نگاهی به بیرون انداخت و با دیدن خانم شکیبا با تعجب گفت: -اوه! سیاوش سرش را به سمت رفیقش چرخاند: -بیخیال! اینهمه آدم اونجاست! -بله،میبینم ولی.. 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۱۷ و ۱۸ - بله، میبینم ولی قطعا تو روی اون پسرا زوم نکرده بودی! فقط یه سوژه خوب برای تو باقی میمونه سیاوش بلند شد و درحالیکه کتش را برمیداشت گفت: -تو باز ناهار ساندویچ و پیتزا خوردی آقای دکتر؟ شایدم باز تو اتاق عمل یکی رو به فنا دادی که مخت قاطی کرده! سید لیوان آبی را که سرکشیده بود روی میز گذاشت و گفت: - باشه! حالا وقتی دو سه ماه دیگه اومدی دست به دامن من شدی که سید! به دادم برس! بیا برام برو خواستگاری! دارم میمیرم! بهت میگم کی فست فود خورده یا آدم نفله کرده سیاوش کلیدش را از جیبش درآورد. همانطور که در را قفل میکرد گفت: -جدا؟ پس از این به بعد به جای کت و شلوار کت و دامن بپوش که بتونم دست به دامنت بشم! بعدم، حالا آدم قحط بود که بخوام برم خواستگاری این کلاغ سیاه؟کلید را توی جیبش گذاشت و خنده‌کنان رویش را به طرف سید چرخاند. که با چهره درهم و ناراحتش روبرو شد.متعجب پرسید: -چت شد یهو پروفسور؟ سید با همان چهره در هم گفت: -اینکه چیزی رو دوست نداری یا قبول نداری دلیل نمیشه مسخره‌ش کنی سیاوش جا خورد. انتظار چنین واکنشی را نداشت.یعنی حرفش اینقدر بد بود یا ...؟ برای یک لحظه، غرق در خیالات شد که نکند رابطه احساسی بین این دو نفر شکل گرفته است؟ هرچه باشد تیپ و ریخت "صادق" شبیه آن تیپ آدم هایی بود که امثال شکیبا میپسندیدند..! چهره صادق تا رسیدن به خانه گرفته بود. پانزده سال سابقه دوستی نشان داده بود بهترین راه برای ادب کردن سیاوش نشان دادن ناراحتی‌ست. برای همین تا رسیدن به خانه لام تا کام حرف نزند. دم در خانه صادق که پیاده شد وقتی داشت وارد خانه میشد سیاوش سرش را از شیشه بیرون برد و گفت: -سید؟ صادق برگشت. -من میرم باشگاه، یه چیزی برای شام درست میکنی؟ صادق سرش به نشانه تایید تکان داد. سیاوش که این علامت رضایت را به فال نیک گرفته بود. لبخندی زد و گاز را فشار داد.باشگاه خارج از شهر بود،اما اینقدر ذهنش درگیر بود که اصلا احساس گرسنگی نداشت. اینجور مواقع تنها چیزی که آرامش میکرد سوارکاری با اسب محبوبش بود. قبل از رسیدن زنگ زده بود برای همین اسبش غشو شده و سرحال آماده بود. لباسش را پوشید و وارد اصطبل شد. با دیدن اسبش که از دور می آوردندش لبخندی زد. اسب هم که به نظر می‌آمد صاحبش را شناخته و از این دیدار خوشحال است شیهه‌ای کشید. طناب را از مسئول اصطبل گرفت،و انعامی داد -چطوری پسر؟ حسابی سرحالیا بعد از اینکه اسبش(پگاز) را نوازش کرد افسار و زین را بست.همینطور ک سواری میکرد ذهنش را بالا و پایین میکرد. یک ساعتی گذشت جلوی یکی از مغازه های روستا با اشاره صاحبش ایستاد. سیاوس پیاده شد، کمی خرت و پرت خرید و وقتی بیرون آمد با دیدن بچه هایی که اسبش را دوره کرده بودند لبخندی زد. بیرون روستا زیر درختی که کنار دیوار باغ بود نشست تا چیزی بخورد. همانطور که ساندویچ سردش را گاز میزد گفت: -میدونی پگاز؟ اصلا باورم نمیشه اون دختره همچین کاری کرده باشه! هرجور فکر میکنم هیچ دلیلی پیدا نمیکنم. مخصوصا با دعوایی که ما کرده بودیم!! بعد رویش را بطرف اسب چرخاند و ادامه داد: -به نظرت قصدش لجبازی سر اون حرف من بود یا واقعا از ته دل معذرتخواهی کرد؟ و وقتی دید پگاز، در اوج بی توجهی‌ست شانه ای بالا انداخت: -شاید بیخودی اینقدر بهش فکر میکنم. هرچی بود تموم شد! مگه نه؟ بعد وسایلش را جمع کرد. کم‌کم هوا داشت تاریک میشد. چند تایی قند را که برای پگاز گرفته بود کف دستش گذاشت و اسب با هیجان قند ها را خرچ و خورچ کنان بلعید. سیاوش خندید و سوار شد. هرچند فکر میکرد توانسته ماجرا را فراموش کند اما حقیقت این بود که تصمیم راحله برای دفاع از اعتقاداتش که سیاوش آن را مورد تمسخر قرار داده بود چیزی بود که در ذهن سیاوش ماند... با اینکه در اسب‌سواری، تو سوار اسب میشوی اما بالا و پایین شدن روی اسب آدم را حسابی خسته و کوفته میکند. برای همین وقتی سیاوش به خوابگاه رسید، بیشتر شبیه آدمی بود که توی چرخ گوشت لهش کرده باشند.وسط خواب و بیداری بود که احساس کرد کسی تکانش میدهد و صدایش میزند. صادق بود.از جایش بلند شد، دست و صورتش را شست و نشست پای سفره.بعد از شام، از آنجایی که آقای سوارکار خسته و کوفته بودند بیچاره صادق، با کمال فداکاری، زحمت شستن ظرفها و دم کردن چای را هم به عهده گرفت. وقتی سینی کوچک با دو لیوان چای سیاه رنگش را جلوی سیاوش گذاشت، سیاوش گفت: - واقعا خوب شد رفتی پی درس خوندن پروفسور وگرنه هیچ کاری گیرت نمی‌اومد! آخه به این میگن چایی؟ مرکب ریختی تو قوری؟ سید درحالیکه بالشتش را میکشید طرف خودش و کتاب به دست لم میداد گفت: -منم اگه لم میدادم و یکی برام هی میبرد و میاورد.... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۱۹ و ۲۰ _....همینجوری افاضات افاضه میفرمودم. بخور که از سرتم زیاده سیاوش لیوان را برداشت،نگاهی به مایع درونش که هیچ شباهتی به چای نداشت انداخت: -واقعا خدا یچیزی میدونست تورو پسر خلق کرد! با اون قیافه و این دست پخت، ترشیت هم مینداختن بازم چیزی ازت در نمی‌اومد!! صادق خندید و گفت: -حالا نه ک شما رو دختر خلق کرده و نموندی رو دست ننه‌ت! و مشغول خواندن کتابش شد.چند صفحه از کتابش را خواند، چایش را برداشت و گفت: -پگاز چطور بود؟ - خوب بود، سرحال و قبراق! مثل یک شاهزاده جوان. صادق لبخندی زد،کمی از چایش را سر کشید: -پس تفریح امروز حسابی خوش گذشته، فایده‌ای هم داشت؟ -چه فایده ای؟ -تونستی بیخیال افکارت بشی؟ صادق هم فهمیده بود سیاوش وقتی سردرگم باشد سراغ سوارکاری میرود. دوست نداشت خیلی در این رابطه صحبت کند. صادق، تیپ و ریخت و اعتقاداتش تقریبا ۱۸۰درجه با سیاوش فرق داشت ولی با وجود اینها و با وجود بدبینی که در سیاوش نسبت به این مدل افراد موج میزد، دوستی عمیقی بین این دو نفر برقرار بود. شاید چون سابقه این دوستی برمیگشت به قبل از شکل گرفتن این بدبینی یا چون صادق از آن دسته مذهبی‌هایی نبود که سعی میکنند با حرف زدن کسی راه به راه راست کنند. او "درست" میکرد... سیاوش از در سالن وارد شد.که صدای سلامی توجهش را جلب کرد.سر چرخاند. همان دختر بود.جواب سلام را با ابروهایی بالا رفته داد و رد شد. وسط کلاس، استاد که از فرط پیری حتی توان نداشت نفس فرورفته‌اش را بیرون بیاورد، زنگ استراحتی گذاشت.سیاوش کش و قوسی آمد تا کمی خستگی‌اش در برود که پشت سری‌اش روی شانه‌اش زد، سیاوش برگشت به طرفش: -مبارک باشه سیاوش ابروهایش را بالا برد. به رضا خیره شد: -خودتو نزن به اون راه! جریان دختره رو میگم سیاوش چشمهایش گرد شد! رضا که این حالت درماندگی را در چهره سیاوش دید با تعجب گفت: -شاگردت رو میگم دیگه! همون دختره که باهاش کل کل داشتی! شنیدم قراره خبرایی بشه.نترس! شیرینی نمیخوام. نمیخواد قیافت رو اینجوری چپ و چوله کنی. من فقط موندم این دختره کجاش به تو میخوره! لابد فهمیده پولداری.... رضا داشت همینطور برای خودش دلیل و برهان‌ها را بررسی میکرد و سیاوش همانطور منگ به رضا خیره شده بود.وقتی رضا سخنرانی‌اش را تمام کرد سیاوش خیلی کوتاه پرسید: -کی اینو گفته؟؟ - همه میگن! سیاوش همانطور که در فکر بود گفت: -عجب!همه میدونن قراره زن بگیرم الا خودم! باز خوبه برا بچمون اسم انتخاب نکردن -یعنی میخوای بگی هیچ خبری نیست؟ سیاوش نگاهی عاقل اندر سفیه به رضا کرد و گفت: -من موندم تو با این مغزت چطوری تا دکترا اومدی؟ عین خاله زنکها حرف میزنی و سر کلاس برگشت اما سیاوش دیگر نتوانست روی درس تمرکز کند،عصر وقتی برگشت خانه، صادق طبق معمول روی تخت دراز کشیده بود و سرش توی کتاب بود. سلام علیک کوتاهی بینشان رد و بدل شد و سیاوش دستش را گذاشت زیر سرش و به سقف خیره شد. یک ساعتی به همین منوال گذشت. صادق که دیگر چشمهایش درد گرفته بود کتابش را بست و رو کرد به سیاوش که حرف بزند که یکدفعه سیاوش از روی تخت بلند شد، لباسش را با عجله پوشید، نگاهی به کیف پولش انداخت و از اتاق زد بیرون و سید را همانجا با دهان باز جا گذاشت... دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. لبخندی رضایت بخش بر لب داشت.صادق که اصلا سر از حرکات سیاوش درنمی آورد گفت : -مشکوک میزنی ها!! سیاوش که به نظر می آمد کاری که انجام داده خیلی خوشحالش کرده گفت: -پاشو بریم بیرون.به خودت رحم نمیکنی به اون کتاب بدبخت رحم کن بذار یکم استراحت کنه صادق هرچند دلیل این خوشحالی را نمیفهمید اما بلند شد تا لباسهایش را عوض کند. شنبه صبح، همانطور که هردو داشتند برای دانشگاه رفتن اماده میشدند، سیاوش لباسش را پوشید و رو به صادق گفت: -نظرت چیه سید؟ بهم میاد؟ صادق با دیدن یک حلقه طلای ساده که در دست سیاوش میدرخشید، نگاه میکرد و پرسید: -اونوقت دقیقا کدوم بدبختی حاضر شده به تو بله بگه؟ سیاوش خندید: -فعلا چاییت رو بخور تا بریم..تو ماشین بهت میگم سوار که شدند،سیاوش توضیح داد: -چند وقتیه چرت و پرت زیاد میشنوم.اینکه بین من و شکیبا خبری هست و فلان.از دختره خوشم نمیاد اما دوست ندارم خاله‌زنک‌های دانشگاه از این حرفهای صد من یه غاز دربیارن... سید نگاهی به سیاوش کرد،لبخند کمرنگی زد ولی چیزی نگفت. شاید در وهله اول به نظر می‌آمد که سیاوش از فرط نفرتش و اینکه دوست نداشت با این خانم یکی شمرده شود این کار را کرده است..اما این سکه روی دیگری هم داشت.آبروی آن دختر! برای سیاوش چندان بی اهمیت نبود و این دلیل لبخند کمرنگ صادق بود، سیاوش بعد از اینکه سید را دم دانشکده پزشکی پیاده کرد.به طرف دانشکده علوم رفت. 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۲۱ و ۲۲ وقتی وارد کلاس شد سعی کرد دستش را جوری بگذارد تا حلقه‌اش پیدا باشد.از آنجایی که اینجور مسائل در بین جماعت اناث رواج بیشتری دارد،چند نفری با چشم و ابرو بقیه را متوجه جریان کردند،سیاوش دوست داشت واکنش نفر اول این ماجرا را نیز بداند. سعی کرد در خلال حرفهایش از توجه به چهره خانم شکیبا غافل نماند.و در کمال تعجب دید که چند ثانیه به حلقه زل زد و بعد درحالیکه لبخندی داشت مشغول کار خودش شد. سیاوش احساس کرد که این حرکت خیال "راحله" را بابت حرفهای بچگانه راحت کرده است. خوشبختانه این حرکت سیاوش، به طور کلی خیال بافی ها و زمزمه ها را پایان داد.بعد از یکی دو هفته آبها به طور کلی از آسیاب افتادند تا حدی که خود شاگرد و استاد هم رابطه شکرآبشان را فراموش کردند. برای راحله قضیه اینگونه بود که چون دیگر با آن حلقه کذایی هیچکس نمیتوانست زمزمه نامربوطی سر دهد و او هم ذاتا ادم صلح طلبی بود با انجام تمارین کلاس و داوطلب شدن برای حل برخی مسائل در پای تخته این روحیه را نشان داد و همه را قانع کرد که دعوای بین آنها دعوایی شاگرد استادی بوده...اما برای سیاوش چطور؟ او از میان همه این آدمها، تنها کسی بود که از ساختگی بودن آن حلقه و آن شام و نامزدی‌اش باخبر بود. راحله آخرین استکان را توی سینی گذاشت، نگاهی به رنگ چایی ها انداخت و رو به معصومه گفت: -خوبه؟ معصومه سیبش را گاز زد و با شیطنت گفت: -آره، داغ داغه، بریزی روش حسابی میسوزه راحله خنده‌ ریزی کرد و برخلاف همیشه که در این مواقع استرس و اضطراب داشت، کاملا آرام سینی را دست خواهرش داد و همانطور که داشت چادرش رامرتب میکرد تا بتواند سینی را بگیرد گفت: -تو که خیلی هیجان دوست داری چرا آقا حامد خودتون رو نمیسوزونی؟ معصومه که از این لفظ هم خجالت کشیده بود و هم به نظر می‌آمد بدش نیامده گفت: -اینجوری نگو، هنوز که چیزی معلوم نیست! چند وقتی بود که بو هایی می آمد... دختر عمه و پسر دایی دلباخته هم شده بودند و قرار بود اقا حامد همین روزها با اسب سفیدش پا پیش بگذارد و عروسش را خوشحال کند. معصومه و حامد یک سال اختلاف سن داشتند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند... درست است که تقید به امور مذهبی رابطه آنها را از یک سنی کمرنگ تر از بچگی کرده بود اما دوست داشتنشان را تغییر نداده بود. و حالا، اقا حامد که از شر کنکور راحت شده بود قرار بود اسبش را زین کند راحله میخواست جوابش را بدهد که صدای مادر که امر به آوردن جای میکرد مانع شد. سینی را از دست خواهرش گرفت، گونه سرخ اش را بوسید و آرام به طرف پذیرایی رفت. طبق رسم معمول تمام خواستگاری‌های سنتی، راحله هم چایی را تعارف کرد و بعد کنار مادرش نشست. جایی که مادرش حایل میان او و مادر داماد بود. راحله مشکلی با خواستگاری سنتی نداشت، تنها از نگاه های پر از شوق و ذوق و خریدار گونه مادران پسرها متنفر بود.چون پشت هر خوش آمدن یا بد آمدنش از مساله ای فلسفه و دلیل منطقی نشسته بود... خواستگار از بچه‌های دانشگاه بود. گویا در یکی از جشن‌های دانشگاه راحله را دیده بود و بعد پیگیر شده بود. حالا هم که با اهل منزل خدمت رسیده بودند.ظاهر خانواده‌شان شبیه خانواده راحله بود. از نظر مالی هم مثل خودشان جزو طبقات معمولی بودند. فقط میماند صحبت‌های دونفر و تحقیقات مفصل‌تر که به بعد از جواب مثبت اجمالی راحله موکول شده بود.پدر راحله در جواب پدر داماد گفت: -والا جناب محسنی، اونچه وظیفه ما باشه با کمال میل انجام میدیم، تصمیم نهایی به عهده خودشونه.خداروشکر من از دخترم مطمئنم، میدونم بهترین تصمیم رو میگیره آقای محسنی همانطور که تسبیحی را که در دستش بود میچرخاند با لبخندی بر لب حرفهای اقا "یوسف" را تایید کرد. خانم محسنی هم با لبخندی رو به جمع گفت: -خب پس اگر موافق باشین این بچه ها یه صحبتی با هم بکنن که حال و هوای همدیگه دستشون بیاد مادر راحله که به نظر می آمد از این حرف جا خورده است با نگاهی مردد به پدر از او کسب تکلیف کرد. پدر لبخند ملایمی زد و سری تکان داد به این معنا که: "نترس، حواسم هست." مادر هم که معنی این نگاه را فهمیده بود نفس راحتی کشید. راحله ناخوداگاه نگاهش چرخید روی جناب "نیما"، داماد احتمالی آینده. وقتی راحله فهمیده بود که این اقا قصد خواستگاری دارد از یکی دوتا از دوستانش که میدانست اهل خاله زنک بازی نیستند سوالاتی پرسیده بود که خب جوابها همگی مطلوب بودند... راحله برخلاف معصومه اهل خیال‌بافی نبود.هیچ انتظار سخت و یا خاصی از همسر آینده‌اش نداشت.تنها میخواست همسرش بتواند به خوبی نقش مردانه‌ای را که بر دوشش گذاشته میشود را ایفا کند. نقشی که برای ایفای آن به پول هنگفت، تحصیلات آنچنانی، قیافه‌ای شاخص و یا حتی... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۲۳ و ۲۴ و یا حتی اخلاقی پیغمبرگونه نیاز نبود.کافی بود مردی باشد راستگو و متعهد به زندگی زناشویی. آدمی که بتواند حداقل از -و نه همه- راه های آرامش همسرش را بداند و در کنار بعضی اخلاقی ( که همه انسان های معمولی چند تایی از آنها را دارند) بتواند نگهبان بنیان زندگی باشد. با این وصف مرد رویایی راحله، مردی کاملا معمولی بود. هرچند گاهی برای داشتن بعضی صفات معمولی هم سخت است. در میان همین فکر و خیال ها، زیرچشمی نگاهی به نیما انداخت. نیما با قیافه‌ای جدی و متفکر داشت صحبت‌های دو طرف را گوش میداد. برای یک لحظه راحله احساس کرد میتواند این فرد را دوست بدارد. در چهره اش متانت خاصی بود. راحله مشغول خیال پردازی های خودش بود برای همین نفهمید پدرش جواب مادر محسنی را چه داد، فقط یکدفعه دید که همه بلند شدند و خانواده محسنی قصد رفتن دارند. اینطور که معلوم بود پدر مجابشان کرده بود که جلسه اول برای صحبت دو جوان زود است. راحله همیشه با این حرف موافق بود اما این بار حس میکرد بدش نمی آمده گپی با هم میزدند تا ببیند این آقا چقدر شبیه چیزی است که خیال میکند و لیاقت مهری را که راحله قصد دارد به او ببندد دارد یا نه. بعد از رفتن مهمانها فضای خانه به حالت عادی برگشت و همه دنبال کار خودشان رفتند به جز معصومه که دوست داشت نظر خواهرش را بداند و وقتی با زیرکی زیر زبان خواهرش را کشید، و با خوشحالی گفت: -چه خوب! فکر کن اگه عقد دوتامون یه روز باشه.وای چقد عالی راحله سعی کرد ادای خواهر بزرگ‌ قجری را دربیاورد: -خوبه ،خوبه..دختره گیس بریده... قدیما اسم شوهر می‌اومد دخترا هفت رنگ میشدن حالا نشسته اینجا از روز عقدش میگه و خندید. معصومه هم پشت چشمی نازک کرد و ادای دخترکان مد روز فمنیست را در اورد: -اوا خواهر، اینا چه حرفیه... دیگه قرن بیست و یکمه... زنا مستقل شدن..اصن مگه ما چه فرقی با اونا داریم..اذیت کنی خودم میرم خواستگاریاااا راحله خندید و با خودش فکر کرد که خواهرش از او هم خیالباف‌تر است.برای همین گذاشت تا همانجا بنشیند و خیال بافی‌اش را بکند و با حرفهای رویایی‌اش که زیر گوش خواهرش زمزمه میکرد و با شرح و تصور مراسم عروسی و لباس عروس و ملحقاتش گوشش را نوازش بدهد. حرفهایی که زاییده طبع لطیف است و طبیعی ایام شباب روز بعد، داغترین خبر بین دخترها، همین خبر خواستگاری بود و قطعا هم کسی جز سپیده نمیتوانست مسئول نشر این خبر باشد. البته داغی خبر به خاطر صرف خواستگاری نبود چرا که خواستگاری اتفاق چندان مهمی نبود ولی این بار چون پای یکی از پسرهای دانشکده در میان بود طبعا داستان جذابیت بیشتری داشت. آن هم پسر موجهی که شاید توجه خیلی‌‌ها را جلب کرده بود. راحله هم که دوست نداشت تا قبل از قطعی شدن جریان کسی خبردار شود با دلخوری گفت: -چرا به همه گفتی سپیده؟؟هنوز که هیچی معلوم نیست! سپیده با بیخیالی جواب داد: -خب مگه چیه؟تو که نظرت منفی نیست -باشه ولی نگفتم هم که جوابم مثبته سپیده پرسید: -جوابت مثبت نباشه؟برای چی دقیقا؟ پسر به این خوبی! -چیه نکنه تو هم معتقدی شوهر گیر نمیاد؟ سپیده یکی از بروهایش را بالا برد: -گیر نمیاد؟ کی گفته؟ چیزی که زیاده پسر ولی پسری که اعتقاداتش با ما جور باشه کمه وگرنه اگه صرف شوهر کردن باشه که پسر ریخته.بعدم، منم نمیگفتم با پرس و جویی که اون راجع به تو کرده بود، قضیه لو میرفت بعد برای اینکه دست پیش را بگیرد پشت چشمی نازک کرد که راحله خنده اش گرفت و دیگر ادامه ماجرا را نگرفت. خب، بعد از گزارشات چند صفحه ای در مورد بانوی داستان سری هم به نفر اول مرد قصه بزنیم و ببینیم او در چه حال است... سیاوش در اتاق خودش نشسته بود و در حال سرو کله زدن با یکی از معماهای هوش مجله ریاضی بود که صدای در بلند شد. همانطور که غرق در مکاشفه ریاضی بود با حواس پرتی اجازه ورود داد ولی اصلا سرش را بلند نکرد. شخص تازه وارد با صدایی مهربان سلام کرد. سیاوش همانطور که تند تند مشغول نوشتن ارقام و اعداد بود جواب سلام را داد و شخص تازه وارد با لبخند گفت: -درست مثل بچگی‌هات! تو هیچ تغییری نکردی! فقط قد کشیدی و ریش و سبیل درآوردی سیاوش که داشت دستش روی برگه میلغزید، چند لحظه مکث کرد و یکدفعه سرش را بالا آورد و با دیدن مرد سن مند روبرویش به قدری غافلگیر شد که مداد از دستش افتاد و نیشش تا بناگوش باز شد.مرد با همان لحن مهربانش ادامه داد: -نمیخوای بغلم کنی؟ سیاوش که انگار تازه به خودش آمده باشد یکدفعه از جا بلند شد، از پشت میز بیرون آمد و مرد را در آغوش گرفت، محکم... پدرش را... چند دقیقه بعد، در اتاقش را قفل کرد، اطلاعیه تعطیلی کلاس آن روز را برای شاگردهایش فوروارد کرد.... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۲۵ و ۲۶ و دو تایی سوار بر ماشین رفتند تا ناهاری جانانه بخورند. ناهاری دو نفره! پدر و پسر.... پدر با نگاهی که معلوم بود سرشار از علاقه‌ای عشق‌گونه بود پسرش را خیره نگاه میکرد و همانطور که پسر رانندگی میکرد قند در دل پدر از داشتن چنین پسری آب میشد.حرفها طبق معمول با این جمله شروع شد: -چه خبرا! تدریس خوبه؟ - ای ... به قشنگی اسمش نیست. هه! پدر که با این روحیه آشنا بود لبخندی زد و سرس تکان داد و گفت: - یکی دو سال که اینجا باشی میارمت تهران. چند تا اشنا هم پیدا کردم فقط باید یکی دو سال صبر کنی تا یه سابقه ای پیدا کنی -اینجا هم خوبه! شهر بدی نیست...البته مشکلش اینه که از شما دوره وگرنه حداقلش اینه که هواش خیلی بهتره - خب همین دوریش دیگه. منم اونجا تنهام. باید بیای اونجا که اقلا تا وقتی زن نگرفتی پیش هم باشیم ّسیاوش فرمان را چرخاند، خنده ای کرد و گفت: -آها پس بگو مشکل کجاست. میترسی اینجا زن بگیرم موندگار بشم پدر قهقه ای زد و سیاوش ادامه دهد: -نترس...از اینجام زن بگیرم میارمش تهران پدر سری تکان داد و گفت: -مگه نشنیدی به یارو میگن کجایی هستی؟ میگه هنوز زن نگرفتم.. تو هنوز این جماعت اناث رو نشناختی پسر سیاوش خندید و گفت: -من نمیفهمم شما که اینقدر از این جماعت اناث بدت میاد چرا زن گرفتی پدر من؟ پدر انگار یکدفعه از فضایی که درونش بود جدا شده باشد با حسرتی وصف ناپذیر گفت: -مادرت زن نبود، فرشته بود.. حیف که زود.... اما دلش نیامد بقیه حرفش را بزند. سیاوش که پشت چراغ قرمز ایستاده بود لحظاتی به چهره پدر خیره شد. میدانست که پدرش چقدر عاشق زنش بود و الحق که در مقام عمل هم خوب از عهده این عشق برآمد. وقتی پنج سال بعد از فوت مادر، دخترها به او گفتند که باید کاری کند که از تنهایی دربیاید و زنی بگیرد پدر با وجودی که میدانست بچه‌ها از سر علاقه این حرف را میزنند رنجید و گفت: " مگه من تنه؟ هنوزم دارم با «مَه‌ رو» زندگی میکنم. اون هنوزم پیش منه.." مه رو، زنی که شاید مانند اسمش زیبایی چهره آنچنانی نداشت اما سرشار از مهر و آرامش بود. پدر همان طور مثل 35 سال پیش هنوز عاشق بود. عاشق مه رو... سیاوش گذاشت پدر در حال خودش باشد تا اینکه ماشینش را پارک کرد. -بابا؟ پیاده نمیشین؟ رسیدیم پدر از خیالات بیرون آمد، لبخندی زد تا خودش را سرحال نشان دهد و پیاده شد. صبح روز بعد، قبل از اینکه سیاوش از خانه خارج شود گفت: - دو تا کلاس دارم، سعی میکنم خودم رو برای ناهار برسونم.صادق هم رفته بیمارستان. شما راحت بخواب پدر حوله‌ای را که دست و صورتش را با آن خشک کرده بود روی شانه سیاوش انداخت و گفت: -یعنی نمیخوای منو ببری دانشگاه و کلاست رو ببینم؟ میخوام ببینم چطوری تدریس میکنی استاااااد! و خندید. این استاد را طوری طعنه‌دار ادا کرد که کاملا معلوم بود منظورش بیشتر مربی مهد بود تا استاد. سیاوش هم که طعنه پدر را گرفت خندید، حوله را از روی دوشش برداشت و گفت: -یعنی میخواین بیاین سر کلاس؟حوصلتون سر میره -اگر سر رفت اجازه میگیرم میرم بیرون استااااد سیاوش همانطور که کتش را میپوشید گفت: - خب ساعت ده کلاس شروع میشه، شما هنوز صبونه نخوردین...من میرم، برای کلاس ساعت ده بیاین...همون ساختمان شماره دو،کلاس ۱۰۲ پدر که معلوم بود هنوز گیج خواب است گفت: -اره، فکر خوبیه... تو برو دیرت نشه هنوز چند دقیقه‌ای به ۱۰ مانده بود که پدر وارد کلاس شد. سیاوش هنوز در اتاقش بود و استراحت بین دو کلاس را میگذراند. دانشجوها بابت امتحان میان‌ترم دوره‌اش کرده بودند برای همین وقت نکرد زنگی به پدر بزند. از طرفی فکر کرد شاید پدر خواب باشد و اصلا نیاید برای همین ترجیح داد مزاحمش نشود. در باز شد و اولین دانشجو وارد کلاس شد.دختر با دیدن مرد مسن که آن گوشه نشسته بود هرچند کمی تعجب کرد اما فکر کرد با استاد ساعت قبلی روبرو شده برای همین سلامی کرد و سر جای خودش نشست. پدر هم که حدس زد این سلام از چه بابت بوده با خوشرویی جواب داد. چند لحظه ای گذشت که : -ببخشید خانم...استاد پارسا چطور استادی هستند؟ شاگرد برگشت و در حالیکه منظور گوینده را درک نکرده بود. با خودش فکر کرد:یعنی چه؟ این چه سوالی بود؟ نکنه از حراست باشه؟ و تنها جوابی که داد این بود: -از چه لحاظ؟ و جوابی که شنید تعجبش را بیشتر کرد: -از همه لحاظ..اخلاق، برخوردش با دانشجوها؟ انگار اب سرد روی سرش ریخته باشند. راحله را میگویم. لحظه‌ای با خودش فکر کرد نکند سر قضیه دعوای او با پارسا کسی خبرشان کرده باشد؟ نکند کسی موش دوانده باشد؟ اما این دلهره چند ثانیه بیشتر طول نکشید چون مرد اضافه کرد: -درس دادنش چی؟ راضی هستن شاگردها؟ و راحله نفس راحتی کشید. اگر از حراست بود کاری به تدریس نداشت. 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۲۷ و ۲۸ ظاهرش هم طوری نبود که بخواهد زیر زبان بکشد. شاید هم خیلی حرفه ای بود! راحله سعی کرد ارام باشد: -استاد خوبی هستند.از نظر علمی که واقعا سوادشون بالاست. مرد که به نکته‌ای در حرف دخترک پی برده بود گفت: -و از نظر اخلاقی چی؟ راحله که سعی میکرد پر رو به نظر نرسد گفت: -خب هرکسی اخلاق خودش رو داره. مهم اینه که توانایی تدریسشون خوبه، قضاوت در مورد اخلاقشون هم با من نیست پدر که این گفتگو برایش جالب شده بود و دوست داشت بداند چه چیز پنهانی پشت این نظر وجود دارد گفت: -درسته ولی خب شما فرض کنین بنده بخوام برای ازدواج در مورد ایشون تحقیق کنم!! راحله جا خورد. ازدواج؟ اما یک ماهی بود که حلقه را در دست پارسا دیده بود. شاید مرد الکی میگفت تا زیر زبان بکشد. اما نه، به قیافه‌اش همان پدر عروس بودن بیشتر میخورد تا مامور حراست..مخصوصا با آن صورت سه تیغه و دستمال گردنش!! اما ماجرای بین آنها اصلا چیز مهمی نبود. پس یعنی پارسا الکی چو انداخته بود که ازدواج کرده؟ راحله غرق در افکار خودش شده بود که مرد دوباره پرسید: -نگفتی دخترم - من ایشون رو زیاد نمیشناسم. در حد شاگرد استادی.فکر نمیکنم بتونم قضاوت صحیحی برای موضوعی که شما میخواید داشته باشم در همین حین بود که تک و توک شاگردهای دیگر هم وارد کلاس شدند. ساعت ده شده بود. شاگردها که آمدند پشت سرشان استاد پارسا هم وارد شد. وقتی پدرش را در انتهای کلاس دید خواست حرفی بزند که پدرش اشاره‌ای کرد و سیاوش ساکت ماند.درس شروع شد اما راحله تنها چیزی که برایش مهم نبود درس بود. نگاهی به ته کلاس انداخت تا مطمئن شود که مرد بیرون نرفته است. بعد با خودش فکر کرد: "این دیگر چطور تحقیق کردنی است؟اینقدر علنی? پدر عروس بیاید سر کلاس داماد احتمالی‌اش بنشیند؟ حرفهایی که هر از گاهی به گوش راحله میرسید و آزارش میداد.... حس کرد این معما حل شده است برای همین وقتی خیالش راحت شد دفترش را باز کرد تا توضیحات استاد را یادداشت کند که دید استاد گچ را پای تخته انداخت و دستش را فوت کرد. کلاس تمام شده بود. سیاوش به اشاره پدرش طبق معمول از کلاس خارج شد و بقیه دانشجوها هم یکی یکی بیرون رفتند. چند نفری مانده بودند که دیگر پدر هم بلند شد که بیرون برود. وقتی پدر بیرون رفت راحله حس کرد باید حرفی را به این مرد بزند. -ببخشید آقا؟ دم در خروجی سالن به طرف حیاط بودند. سیاوش دم پله های بخش، در انتهای حیاط پشتی ایستاده بود تا پدرش بیاید که دید پدرش درحال صحبت است. چشم‌هایش را ریز کرد تا بهتر ببیند. اشتباه نکرد. همان بود، شکیبا.. پدر به طرف راحله برگشت: -با من کاری داشتید؟ - بله چند لحظه اگر اشکال نداره -خواهش میکنم بفرمایید راحله کمی چادرش را صاف کرد و گفت: - شما از من راجع به اخلاق استاد پرسیدید و منم گفتم ایشون رو نمیشناسم پدر پرسید: - خب؟ نظرتون عوض شد؟ -نه، ابدا! من واقعا ایشون رو نمیشناسم در مورد اینکه چه اخلاقی دارن یا میتونن دخترتون رو خوشبخت کنن یا نه نمیتونم نظری بدم اما تقریبا مطمئن هستم که ایشون از خانواده اصیلی هستند.. چشمان پدر برقی زد و گفت: -اینو از کجا فهمیدی؟ راحله گفت: _بعضی چیزارو نمیشه توضیح داد. گاهی یه حرکت کوچیک یه راز بزرگ رو لو میده. شاید در ظاهر ربطی به هم نداشته باشن اما وقتی در بطن ماجرا باشی میتونی بر حسب اون قضاوت کنی پدر که انگار از این جواب خوشش آمده باشد سری تکان داد، لبخندی زد و گفت: -بله، میفهمم -امیدوارم تونسته باشم کمکی بکنم پدر با مهربانی گفت: -بله، بله...خیلی زیاد -پس با اجازتون..امیدوارم هرچی خیر هست پیش بیاد..خداحافظ راحله خداحافظی کرد و رفت. اما اگر مانده بود و دیده بود که پدر یکراست به طرف سیاوش یا همان داماد فرضی رفته بود و چطور با هم خوش و بش میکردند از تعجب شاخ درمی‌آورد. اما خداروشکر رفت و ندید.سیاوش به پدر گفت: -امار منو میگرفتی از دانشجوها؟ و خندید.پدر گفت: -بالاخره باید بدونم این دانشجوهای بدبخت از دستت چی میکشن... سیاوش که دوست داشت بداند راحله چی به پدرش گفته و از طرفی نمیخواست بند را اب بدهد با احتیاط پرسید: -حالا چی گفتن؟ پدر با یاداوری جواب راحله لبخند کمرنگی زد و گفت: -خوشحالم که پسری مث تو دارم. همیشه زمان زودتر از اونچه که ما فکر میکنیم میگذره. داستان راحله و نیما هم از همین قسم معادلات زمانی بود. روزی که نیما به خواستگاری آمد، هیچکس فکرش را نمیکرد که اینقدر سریع کارها ردیف شوند و روزی فرا برسد که با جواب نهایی راحله مراسم نامزدی برپا شود.و امروز، آن روز بود. تنها خانواده داماد بودند که با هدایای مرسوم آمده بودند تا عقد موقتی بین عروس و داماد جاری شود... عقدی چند ماهه... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─
─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─ ❄️رمان فانتزی، آموزنده و عاشقانه ❄️ 🍂قسمت ۲۹ و ۳۰ او از نیما خوشش آمده بود. عیب خاصی هم در او نمیدید اما به هرحال این مراسم با مراسم قطعی و نهایی فاصله داشت و تنها خواندن محرمیتی بود صرف حرف زدن برای آشنایی بیشتر. وقتی راحله در لباس با مهره‌های سفید و گلهای شیری رنگش با چادری که مادرش از کربلا آورده بود بالای مجلس نشست،پدر با دیدن دختر دردانه اش در لباس عقد آنقدر ذوق زده شد که نتوانست جلوی اشک گوشه چشمش را بگیرد. طبق معمول، این قطره کوچک از چشم خانم جانش مخفی نماند.مادر هم لبخندی زد و بغض همراه شادی اش را فرو داد. عاقد آمد، اجازه پدر، دیدن شناسنامه ها و خوانده شدن محرمیت و ...چند ساعتی طول کشید تا مراسم و عکس و رو بوسی و ... تمام شود. بالاخره وقتی خانواده داماد رفتند و خانواده عروس هم برای راحتی عروس و داماد آنها را رها کردند و پی کار خودشان رفتند.راحله که هنوز خجالت میکشید دزدانه نگاهی به نیما کرد. نیما سرش توی گوشی بود و لبخند روی لبانش.راحله کمی نگاهش کرد و به شوخی گفت: -حالا همه رو خبر نکن نیما که تازه متوجه راحله شده بود سرش را بلند کرد و گفت: -چیزی گفتی؟ راحله بلند شد، چرخی دور میز که کادوها و قرآن و آینه رویش بود زد و گفت: -نمیخوای چیزی بگی؟ نیما صفحه گوشی اش را قفل کرد، گوشی را در جیبش گذاشت و گفت: -چشم..من از الان در خدمت شما هستم، امر؟ و بعد برای عوض شدن فضا پیشنهاد داد تا بروند و در باغ قدم بزنند.آن شب وقتی راحله روی تخت خودش غلت میزد حس شیرینی که با روح و جانش تجربه کرده بود نمیگذاشت خواب به چشمانش بیاید. البته خودش را به خواب زده بود تا معصومه با سوال هایش کلافه اش نکند. دوست داشت این حس شیرین را به تنهایی تجربه کند اما غافل بود که فردا در دانشکده افرادی مشتاق تر و کنجکاو تر از معصومه را خواهد دید. طبق معمول اولین نفر سپیده بود که سر راهش سبز شد اما قبل از اینکه از مراسم و داماد سوالی بپرسد گله کرد که چرا راحله او را دعوت نکرده است. راحله گفت: -من دوست داشتم اما قرار بود فقط خانواده ها باشن. اگر من دوست خودم رو دعوت میکردم خب بقیه هم دوست داشتن یکی رو دعوت کنن سپیده که ذاتا دختر خوش قلبی بود این دلیل را پذیرفت و نرم شد و خوب میدانست اگر بخواهد قهر بماند از فضولی خواهد ترکید. خب در کلاس و دانشگاه هم که تکلیف معلوم بود. پسرها از نیما و دخترها از راحله، توقع شیرینی داشتند.راحله و نیما قصد داشتند در دوران نامزدی در دانشگاه طوری برخورد کنند که کسی نفهمد اما از آنجا که همیشه یک سری از کلاغها منتظر اخبار دسته اول هستند همه میدانستند چه شده و انکار قضیه راه به جایی نمیبرد. این شد که هر دو را مجبور کردند بروند و دو تا جعبه شیرینی بگیرند.از شما چه پنهان که خب، برای هر دو نفر هم تجربه شیرینی بود این خرید دونفره.. برای همین مخالفتی نکردند. وقتی هر دو جعبه شیرینی در دست وارد حیاط دانشکده شدند اولین کسی که مقابلشان ظاهر شد کسی نبود جز دکتر پارسا..سیاوش که داشت از دانشکده خارج میشد با دیدن خانم شکیبا دوشادوش یک مرد جوان که با هم گفت و خندی هم داشتند تعجب کرد.قبل از اینکه بتواند به چیزی فکر کند به آنها رسیده بود. نیما سلام کرد و درحالیکه در جعبه شیرینی را باز میکرد گفت: -بفرمایید استاد...شیرینی نامزدی.. و بعد شوخی کنان اضافه کرد: -هرچند شما شیرینی ازدواجتون رو به ما ندادید. سیاوش که انگار در دنیای دیگری بود ناباورانه دست کرد و اتوماتیک وار دانه ای از شیرینی ها را برداشت و نگاهی گیج و مبهوت به خانم شکیبا انداخت. نگاهی که رگه هایی از خشم در آن موج میزد.نیما که گویا بیخیال‌تر از این حرفها بود. متوجه این نگاه نشد و با بیخیالی گفت: -خب، با اجازه ما بریم استاد.بچه‌ها منتظرن و رو به راحله گفت: -بریم راحله جان و راه افتاد. وقتی به اندازه کافی دور شدند، راحله نیم‌نگاهی به عقب انداخت و دید پارسا همانطورکه از در دانشگاه بیرون میرفت شیرینی را طوری باعصبانیت در سطل زباله پرتاب کرد که گویا داشت مسبب تمام مشکلات زندگی‌اش را پرتاب میکند.. مغزش هنگ کرده بود. آن نگاه پارسا، این برخورد، آخر چرا؟ اما این تنها سوال ذهنش نبود. چرا نیما اینقدر بیخیال بود؟ چطور متوجه نگاه استاد نشده بود؟ مگر میشود مردی نسبت به همسرش اینقدر بی تفاوت باشد؟ آن هم مردی با اعتقادات مذهبی نیما! اولین روز نامزدی چقدر تلخ شروع شده.. و اما سیاوش...وقتی از در دانشکده بیرون می‌آمد خشمش هر لحظه بیشتر میشد و اخمهایش درهم‌تر! طوریکه وقتی جلوی در بیمارستان نگه داشت تا صادق سوار شود، سید از اخم‌هایش وحشت کرد و پرسید: - یا ابوالفضل...این چه قیافه‌ایه؟؟ و سیاوش که گویا تازه به خودش آمده باشد نطقش باز شد: -وقتی میگم دختر جماعت.... 🍂ادامه دارد.... ❄️نویسنده: میم مشکات ❄️ https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 ─━━━━━━⊱💞⊰━━━━━━─