*┄┅❀✾﷽✾❀┅┄*
🏴عاشـــــورا ٺجــــلے ظهــــور اسٺ🏴
✨ #چهارمین چله؛
دعاےفرج، زیارٺ آل یاسین✨
روز 1⃣1⃣
یڪـشنبہ هشــتمـ مہـــرماه
بیســـــــٺـم محرمـ الحــــــرامـ
😭 #براے_هم_دعا_ڪنیمـ
😭 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
🌷شـــہــدای بزرگـــوار مدنظر این هفــتہ🌷 👣شنبہ؛ شہــید عبدالحمـــــــید دیالـــمہ 👣دوشنبہ؛ سیدمجتـ
سه شهید مدنظر این هفته تکمیل شد الحمدلله 😊👌
هدیه یادمون نره😍
🍃 رمـان زیبا، تلنگری و مفهومی
🍃 #خنده_های_پدربزرگ
🍃 قسمت ۱۱
صدای در زدن اومد...
_کیه باباجون در بازه
من رفتم اتاق پشتی که با کسی رخ به رخ نشم
-یا الله...
_بفرما باباجون
-سلام حاج مرتضی .... بابام گفته تشریف بیارین شورا یه جلسه گذاشتن
_جلسه چی باباجون من که الان مسجد پیش بابات بودم....خیره انشاءالله!!
-نمیدونم حتما مشکلی پیش اومده که گفته.... خداحافظ من برم به «مش عیسی» هم بگم بیاد
+مش عیسی..؟ مش عیسی که خیلی سرحال نیست اونو دیگه چرا؟
پسره قد کوتاه مو مشکی که از پشت پنجره دبیرستانی به نظر میومد..
منتظر صحبت های بابامرتضی نشد و دوان دوان از تو حیاط رفت به سمت راست کوچه
دیروز از دم در اونطرف رو برنداز کرده بودم..
چند قدمیِ خونه بابامرتضی یه مغازه بود
بدم نمیومد برم یه چیپس تند بگیرم اما نمیخواستم خیلی آفتابی بشم برا همین هم پول دادم به یه بچه و ازش خواستم برام بگیره....
نکنه بچه از قیافم ترسیده بوده چیزی نگفته؟؟چرا من حواسم نبود جلوی بچه خودم رو نشون ندم؟؟
اما... اما اونکه سریع چیپس رو آورد...
چرا بهش گفتم وایسا با هم بخوریم بدون صحبتی بدو بدو رفت.؟..
صبر کن ببینم....
جلسه مهم...
نکنه دیروز باعث دردسر برا بابامرتضی شدم...؟
+باباجون... ارشیا...پسر گلم....ارشیا.. بابا...کجایی ؟
-بله...بله بابا مرتضی
صدای بابامرتضی که از تو حیاط داشت به سمت در میرفت رشته افکارم رو پاره کرد...
+باباجون من یه سر میرم شورا زود میام
تو استراحت کن بعدش اگه دوست داشتی میریم یه گشتی میزنیم
-بابامرتضی برو مشکلی نیست..
اما تو دلم یکی میگفت: انگارمشکلیه
همینطور که بابامرتضی در رو میبست منم چشمام رو بستم..
کاش مامانم اینجا بود...
اخه هر وقت خرابکاری میکردم مامانم یه طوری جمع و جورش میکرد.. ... خیلی دلم هواشو کرد
بی اختیار رفتم سراغ گوشی تلفن
-....بوق...بوق....بوق...
ای بابا این ساعت روز که مامان خونه نیست.
کاش بی عقلی نمیکردم گوشی موبایلم رو میاوردم...اَه... دارم دیوونه میشم
شماره موبایلش رو نصفه نیمه حفظ بودم
-....بوق....بوق...بوق...
سسلام معذرت میخوام الآن نمیتونم پاسخ بدم بعدا باهاتون تماس میگیرم...
همیشه تا این پیام صوتی گوشی مامانم رو میشنیدم سریع قطعش میکردم
اما ...
بزار یه بار دیگه صداشو بشنوم...
-...بوق...بوق...بوق...
+ سلام معذرت میخوام الآن....
حواسم رفت به عکس خانوادگی که خیلی قدیمی بود..
گوشی رو گذاشتم و رفتم سمت عکس.
-یعنی اینا کیان؟؟
-نکنه بچگی های بابام و عمو و عمه باشن؟..
-پس این خانمه کیه؟؟؟
🍂ادامه دارد....
🍃https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🍂 اثــرے از؛✍ #ســجاد_مـــہــدوے
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃 رمـان زیبا، تلنگری و مفهومی
🍃 #خنده_های_پدربزرگ
🍃 قسمت ۱۲
+باباجون چرا اینقدر بی قراری؟
داشتم برا سوال بابامرتضی جواب جور میکردم که تلفن زنگ خورد
-من میرم جواب میدم شما دیگه پله ها رو بالا نیا....حتما از خونه زدن...
+خداخیرت بده ...برو ...
🕊🕊🕊
-الو...سلام... الو...بفرمایید!!
+سلام پسرجان...
-سلام....کاری داشتین؟؟؟
+...تو همون ارشیا خانی؟...
-بله بفرمایید ... با...
+حاج مرتضی تشریف دارن؟؟ بگو مش عیسی کارش داره
-چ..چشم...یه لحظه گوشی...
ارشیا خان!!!... مش عیسی!!!.... اسم منو از کجا میدونست؟؟
-بابامرتضی شمارو کار داره.... میگه مش عیسام....
استرسم بیشتر شد...
حتما چیزایی خصوصی تو جلسه نتونسته بگه
تقریبا برام قطعی شده بود که نمیتونم اینجا بمونم...
صدای مرغ و خروسای توی تور اعصابم رو خرد میکرد... با یه مشت گندم از تو گونی کنار باغچه آرومشون کردم... کاش یکی هم یه مشت دونه می پاشید تو دلم ....
پاهام رو بالا زدم...
و گذاشتم تو حوض لجن گرفته و کمی خودمو خنک کردم
صدای عو عوی دم غروب سگهای ده هراس انگیز بود!!... البته بیشتر برا گرگای اطراف
و البته برای مردم خود ده نشون از آرامش میداد... آرامش !!...!
🕊🕊🕊
_من دارم میرم مسجد ... چایی آماده رو سماوره...صدات کردم جواب ندادی... گفتم شاید رفتی بیرون...
-بیرون؟؟...نه...نه بابامرتضی شما برو من بیرون نمیام...
🕊🕊🕊
چایی رو خوردم اما نفهمیدم داغ بود یا سرد بود...
بوی غذای آشپز خونه یادم انداخت گرسنه شدم...حوصله کنجکاوی نداشتم که ببینم غذا چیه... فقط بوی لیمو ترش و برنج رو حس میکردم...
چرا بابامرتضی سرشام هیچ صحبتی نکرد؟؟
_باباجون من دستپخت ندارم ببخشید بهتر ازین بلد نیستم... بخور تا سرد نشده
فقط همین یه جمله رو گفت!
🕊🕊🕊🕊
خوابم نمیبرد...
من که این سه شب براحتی میخوابیدم
فکر رفتن به تهران آزارم میداد
اما... اما دلتنگ مامانم بودم
مامان_ارشیا دیگه سرتو از گوشی دربیار بگیر بخواب
سوگل_پس کی تا صبح چرت و پرت با دوستاش بگه
اااِی.ی...سوگل چکار میکنه؟؟؟
با ناراحتی رفتم سراغ وسایلم که جمعشون کنم
-نباید بیشتر ازین این پیرمرد رو رنجش بدم...
🍂ادامه دارد....
🍃https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🍂 اثــرے از؛✍ #ســجاد_مـــہــدوے
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃