فتانه وقتی به نتایج کار و رسیدن به هدفش که همان جدایی مطهره از محمود و عقد خودش با محمود بود، فکر میکرد، انگار شهد و عسل در دلش پیچ و تاب میخورد،
لبخندی محو روی لبهای فتانه نشست که تقه ای به در چوبی اتاق خورد و پشت سرش ، سر مادربزرگش از بین دو لنگه در، داخل آمد و گفت:
_فتانه! بیا بیرون، برو اتاق ملا، بابابزرگت کارت داره، چکار کردی دختر؟! خیلی عصبی هست هاا
فتانه با سرعت از جا بلند شد، یعنی چیشده؟! نکنه یه حرفی حسن آقا زده و..
باید زودتر میرفت تا ببیند پدربزرگش از چی ناراحت است. دمپایی های جلوی در را لنگ به لنگ پوشید و به سرعت خود را به اتاق ملا غلام رساند،
بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد و زیر زبانی سلام کرد. ملا غلام از زیر عینک ته استکانی اش فتانه را نگاه کرد، کتاب طلسمی را که روی میز چوبی جلویش باز بود، بست، میز را به کناری گذاشت، دستی به ریش و سبیل سفیدش کشید و گفت:
_تو چکار میکنی فتانه؟! معلوم هست این روزا سرت کجا گرمه؟!
فتانه که دستپاچه شده بود گفت:
🔥_هیچ کار، مثل قبل، من که همیشه جلو چشم شما بودم، چندبار خواستم برم تهران دنبال زندگی خودم که سر بزنگاه فهمیدین و نذاشتین
و بعد لحنش را عصبانی کرد و گفت:
🔥_تو رو خدا دست از سر من بردارین، شما جز من، بچه و نوه و نتیجه ندارین که فقط من براتون مهم شدم؟!
ملا غلام نفسش را محکم بیرون داد و همانطور که سرش را با تاسف تکان میداد گفت:
_من کاری باهات ندارم، اما فقط این را بگم این راهی که میری به ناکجا آباد هست، من که مدتهاست دستم توی دعا نویسی و سحر و رمالی هست، هنوز جرات نکردم موکل سفلی بگیرم، تو...تو چطوری تونستی این کار را بکنی؟! من قبول دارم کارم جاهایی درست نبوده، اما به طرف موکل شیطانی نرفتم، چون میدونم هرکس به طرف این موجودات بره، #دنیا و #آخرتش را از دست میده...
فتانه که تازه وارد این کارها شده بود با تعجب به پدربزرگش نگاه کرد و گفت:
🔥_شما از کجا فهمیدی؟!
ملا غلام آه بلندی کشید و همانطور که از جا بلند میشد گفت:
_فقط بدون تو با این کارت، شیطان را به زندگیت دعوت کردی و این شیطان دست از سرت برنمیداره تا بمیری و اون دنیا هم با همین شیاطینی که موکل گرفتی محشور میشی...اینو بهت گفتم چون نوه ام هستی، دوستت دارم و این یه نصیحت خیرخواهانه هست، دیگه خود دانی...
ملاغلام حرفش را تمام کرد و از اتاق بیرون رفت. فتانه به فکر فرو رفت، نه اینکه به عواقب وحشتناک کار کثیفی که کرده بلکه به این فکر میکرد که پدربزرگش از کجا فهمیده است؟!
در همین افکار بود که در اتاق به شدت باز شد،فتانه فکر کرد پدربزرگش هست که دوباره میخواد حرفی بزند که ناگهان کله شمسی از پشت پرده اتاق ظاهر شد...
🔥ادامه دارد...
💫نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🔥 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
💫💫💫🔥🔥💫💫💫
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ #مناظره
🎥عدم ایمان پیامبرِ وهابیت یا تهمت جناب #عایشه به رسول خدا؟!!
🔻بازهم یکی دیگر از دوگانگی ها و تناقضات مذهب اهل سنت توسط دختر شیعه و به اقرار کارنشناس #شبکه_وهابی_کلمه رو شد!!
🔍طبق فرموده #قرآن و احادیث رسول الله صلی الله علیه و اله، انسان مومن از #سحر و #جادو و تسلط #شیطان در امان است و شیعه و سنی بر این موضوع اتفاق نظر دارند
💡اما نکته جالب توجه این است که در منابع معتبر و روایات صحیح اهل سنت و به نقل از جناب #عائشه، پیامبر گرامی اسلام نه تنها سحر شده بود و شیطان بر او مسلط بود بلکه ایشان آنقدر تحت تاثیر این جادو بودند که زشت ترین افعالی را انجام میدادند
#شیعه_میپرسد
⁉️حال سوال ما از اهل سنت: آیا پیامبر شما فرد مومن و با ایمانی نبوده؟! یا جناب عایشه به ایشان دروغ بسته و تهمت زده؟!
🌱🌱🍀🍀🍀🌱🌱
🔥کارهایی که در رمان توسط شخصیتهای منفی و شیطانی انجام میشه (فتانه، ترانه، شمسی، مادر شمسی، شراره و...) و اونها رو نام برده کارهای شیطانی هست....
مثل؛
×خودکشی کردن
×بد زبانی (فحش دادن مخصوصا فحش رکیک و ناموسی)
×اختلاف و جدایی انداختن بین زن و شوهر
×بداخلاقی
×ارتباط با نامحرم(دوست شدن بدون محرم شدن)
×طلاق گرفتن
×دروغ گفتن
×چشم ناپاک داشتن
×کاشت ناخن
×عجله کردن
×نجس بودن و طهارت نداشتن
×جسارت و توهین به قرآن
و...
✨و در مقابل کارهای خوبی که شخصیت رمان (مطهره و فاطمه و روحالله و...) انجام میدن به نورانیت و معنویت انسان اضافه میشه و شیطان فراری هست
مثل؛
✓نعمت حیات
✓خواندن قرآن
✓نماز خواندن
✓ذکر گفتن
✓شکرگزار بودن
✓با محبت بودن
✓آرامش و طمأنینه داشتن
✓شرکت در نماز جماعت
✓وضو گرفتن
✓طهارت داشتن
✓بسمالله گفتن
✓خواندن نماز هدیه به ائمه و پیامبران
و...
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
🌴قسمت ۱۱ تا قسمت ۳۰👇👇
ادامه رمان فردا به امیدخدا🍄
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۳۱ و ۳۲
شمسی نگاهی به فتانه کرد و با شتابی در کلامش گفت:
🔥_فتانه بیا بیرون کارت دارم..
فتانه هنوز در بهت حرفهای پدر بزرگش بود، مثل انسان های مسخ شده از جا برخاست، پایش را بیرون اتاق گذاشت و ملاغلام را دید که کنار دیوار نشسته و همانطور که به شمسی و فتانه نگاه میکرد، سرش را به نشانه تاسف تکان میداد.
شمسی بی توجه به حرکت ملاغلام، فتانه را به سمت اتاقش کشید و وارد اتاق شد، همان جلوی درگاه بر زمین نشست و در حالیکه میخندید گفت:
🔥_خبر آوردم برات چه خبرایی...
فتانه با اشتیاق گفت:
🔥_چیشده؟! زودتر بگو..
شمسی دستی به پایش کشید و گفت:
🔥_ببین هر که با شمسی درافتاد، ورافتاد... الان یکی از آشناها از تهران آمد و برای حسن آقا خبر آورد که عروست، همون که به فهم و کمالاتش می نازیدی و آب از دهنت میافتاد و خانم معلم خانم معلم نمی افتاد، خونه و زندگی و بچه ها را رها کرده و رفته ور دل ننه جانش...
فتانه دستش را جلوی دهنش گرفت و با ذوق زدگی گفت:
🔥_جدی میگی؟! به به...حالا چه باید کرد؟!
شمسی دستش را روی سر فتانه زد و گفت:
🔥_این چه حرفیه؟ احمقانه صحبت نکن... یعنی چه که چه باید کرد؟ تا تنور داغه باید نون را بچسپونی... همین امروز پاشو برو تهران، من مطمئنم محمود سریع عقدت میکنه...
فتانه با تعجب نگاعی کرد و گفت:
🔥_امروز؟! آخه چطوری و با چه وسیلهای؟! بعدم الان اهل این خونه منو زیر نظر دارن نمیتونم جم بخورم...
اندکی سکوت بر اتاق حکمفرما شد، فتانه در ذهنش دنبال راهی میگشت ناگهان چیزی به فکرش رسید و بشکنی زد و گفت:
🔥_خودشه...درسته خودشه...اسحاق..
شمسی که خوب میدانست فتانه بعد از مرگ صمد با اسحاق ارتباط حرام برقرار کرده تا بتونه موکل سفلی را بگیره و بعدش هم ارتباطی نداشته با تعجب گفت:
🔥_اسحاق؟! مگه قرار نشد که دور اسحاق را خط بکشی؟!
فتانه لبخند مرموزی زد و گفت:
🔥_اسحاق به دهنش مزه کرده و هی التماس میکنه یه فرصت دیگه بهش بدم، میگفت بزار یه سفر تهران ببرمت ببین چقدر من مرد زندگی هستم، حالا باهاش میرم تهران و بعد یه بهانه میگیرم و دیگه میپیچونمش و میفرستمش رد کارش...
شمسی سری تکان داد و گفت:
🔥_فکر خوبی هست به شرطی اسحاق موی دماغت نشه...
فتانه سری تکان داد و گفت:
🔥_اگر فتانه شتربان هست میدونه شتر را کجا بخوابونه
و بعد چادر مشکی با نقطههای سفید رنگش را سرش کرد و گفت:
🔥_من الان میرم دنبال کارا، فردا قبل طلوع آفتاب راه می افتم..
شمسی لبخندی زد و گفت:
🔥_تو موفق میشی من میدونم...
حسن آقا مثل مرغ سرکنده اینطرف و آنطرف میرفت، نگاهی به روح الله سه ساله که با چشمان معصومش به او خیره شده بود انداخت و رو به همسرش زهرا گفت:
_آخه ببین این بچه مظلوم
و با اشاره به گهواره ای که عاطفهٔ نُه ماهه در آن خوابیده بود ادامه داد:
_یا اون طفل بیگناه، به عقوبت کدام گناه باید اینجور دربه در بشن؟! چرا نباید سایه پدر و مادر روی سرشون باشه...چقدر به محمود گفتم بیا زنگ بزن به مطهره، اینا خانواده درس خونده و فهمیده ای هستن همه شون معلم و کارمند و...هستن و سری توی سرا دارن، گفتم یه ذره کوتاه بیا، ما مرد قدیم هستیم و نمیفهمیمم شما که میفهمید یه کم ناز این زن را بکش، به خدا برمیگرده، اما تو گوشش فرو نمیره...
زهرا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
_خوب حسن آقا، شما چرا این بچه ها را آوردی؟ میذاشتی کنارش باشن شاید فشار بهش میومد و خودش میرفت دنبال مطهره و برش میگردوند..
حس آقا دستش را محکم روی پایش کوبید و گفت:
_انگار نفهمیدی چی گفتم، این دخترهٔ... که اون جوون بدبخت را به کشتن داد تو خونه اش بود، میگفتن عقد کردن، آخه من این بچه ها را به چه اطمینانی اونجا بزارم؟! میترسیدم یه بلایی سر این بیچاره ها بیاره،وجدانم اجازه نمی داد این طفل معصوما را اونجا همینطور رها کنم.
زهرا اشک گوشهٔ چشمش را با روسری اش گرفت و گفت:
_آخه از محمود بعید بود، چطور گول این دختره را خورد؟! مگه نمیشنید که توی روستا چه حرفا پشت سرش هست؟!
بعد نگاهی به بالا کرد و ادامه داد:
_خدایا توبه! چه گناهی کردیم که این دختره سر از یقه و آستینمون درآورد...
بعد صدایش را پایینتر آورد و گفت:
_حسن آقا! میشه هنوز عقدش نکرده باشه؟! بیا یه زنگ به مطهره بزن ،شاید رفت سر خونه زندگیش و این دختره چش سفید را انداخت بیرون...
حسن آقا نگاه تندی به زهرا کرد و دو دستی روی سرش کوبید وگفت:
_میگم من شب اونجا بودم اون دختره هم بود..اون زن شاید هرزه باشه اما محمود اینقدر بی دین و ایمون نیست که با یه زن نامحرم یک جا باشه...
در همین حین حسن آقا دستش را روی قلبش گذاشت و آخی گفت و نقش بر زمین شد... روح الله که پدربزرگش را خیلی دوست داشت با دیدن این صحنه از جا برخاست و همانطور که گریه میکرد. بالای سر پدربزرگش آمد و شروع به بوسیدن او کرد، روح الله فکر میکرد پدر بزرگش با بوسه های او چشمانش را باز میکند که نکرد...
🔥ادامه دارد...
💫نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🔥 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
💫💫💫🔥🔥💫💫💫