eitaa logo
یک جرعه عشق🫀
7.6هزار دنبال‌کننده
687 عکس
777 ویدیو
2 فایل
«پروردگارا... قلب مرا به آن‌چه برای من نیست وابسته مگردان.» «روزانه پارت‌داریم» تبلیغات @Tab_Eshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۶۴ پسر متعجب گفت _ کجاوه چیه؟ آرش با خند
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 جان دادم برای ابری شدن دلش و نگرانیش برای من _ قربون دلت برم که برای رسالت می زنه می دونی چقدر دوستت دارم؟ صدایی از آن طرف نیامد _ فاطمه جان باور کن همین طوری پرسیدم کمی مکث کردم _ باشه حرف نزن ولی بدون رسالت دلش پر می زد برای دیدنت و می خواست بیاد پیشت،اما جوابشو ندادی صدای نفس هایش می آمد _باشه فاطمه جان خداحافظ _خیلی نامردی رسالت لبم به خنده وا شد، فاطمه کجا طاقت داشت که من را نبیند. یاد روزی افتادم که روزبه بعد از فهمیدن ماجرای خواستگاری گفت _می دونستم یه احساسی داری اما فکر نمی کردم جدی باشه و کار به خواستگاری ختم بشه روی نیمکت حیاط موسسه نشسته بودیم سر به زیر انداختم و گفتم _فهمیدم که عاشق شدم, هر چی کردم نره جلو ،بیشتر دل ندم نشد، هر چی سعی کردم بهش فکر نکنم بدتر شد، بیشتر میومد توی ذهنم خندید و گفت _روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت، آمدم پاک کنم، پخش شد و بدتر شد دست روی شانه ام گذاشت و گفت _مناسب ترین شعر وصف حالت همینه و چقدر راست می گفت _منو بگو با ذوق رفتم خرید اون وقت تو این جوری.... ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۶۵ جان دادم برای ابری شدن دلش و نگرانیش برای م
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 با صدای فاطمه به خودم آمدم _ قربونت برم من که چیزی نگفتم فقط پرسیدم بدون من؟ حالا کجایی ؟ _سلما رفت منم اومدم خونه وسایل رو بذارم _خونه دوتاییمون؟؟ صدای خنده آرامش آمد _ آره خونه دوتاییمون _همون جا باش یه نیم ساعت دیگه میام باشه ای گفت و تماس را قطع کرد. وارد نمایشگاه شدم آرش به سمتم آمد _ همه چی رو اکی شده ،الانم با موتور سهراب رو می رسونی خونه اش و به قول خودت کجاوه رو می بندی تنگ موتورت و بعدش یا علی _ قیمتش؟ مدارکش؟ _ همه چی انجام شده سوئیچ موتور را به سمتم گرفت _ خدمت داداش رسالت جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم آرام دم گوشش گفتم _نوکرتم به مولا جبران می کنم _خوشحالی تو و فاطمه خانم جبران می کنه یه دونه رسالت که بیشتر ندارم بعد از پیاده کردن سهراب و وصل کردن ساید به طرف خانه مان رفتم. موتور را همان جا بیرون حیاط پارک کردم. وارد خانه شدم. فاطمه مشغول چیدن وسایل بود _ سلام خانم خانما _ سلام جلویش ایستادم و قاب کوچک را از دستش گرفتم و گفتم _ قهری ؟؟ چشمانش گوشه گوشه ی اناق می گشتند موهای زیبایش سخاوتمندانه روی شانه هایش ریخته شده بود و تکه ای از آن روی صورتش را پوشاند. ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۶۶ با صدای فاطمه به خودم آمدم _ قربونت برم م
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 با انگشت نشانه آن را پشت گوشش فرستادم _یعنی فاطمه خانم نمی‌خواد یه بغل مشتی بده به آقاش تا خستگی‌هاش بریزه؟ ابرو به هم نزدیک کرد _می‌تونی بغلم کنی ولی چون باهات قهرم از پنج ثانیه بیشتر نشه با خنده او را محکم به آغوش گرفتم که شروع به شمردن کرد _ یک _برام‌هیچ حسی شبیه تو نیست _دو _کنار تو درگیر آرامشم _سه _همین از تموم جهان کافیه _چهار _همین که کنارت نفس می کشم _چهار _دم و بازدم رسالت _چهار احساس کردم چهار را چند بار تکرار کرد همان طور که در آغوشم بود پرسیدم _ بعد از چهار میشه پنج، نمی گی؟ سرش را روی سینه ام نوازش وار کشید _نه شمارشگر خراب شده روی چهار مونده و دوباره تکرار کرد _ چهار خندیدم و چند بوسه پشت هم به موهایش زدم _دورت بگردم که غیر مستقیم داری می گی دلت تنگ شده از خودم جدایش کردم _خب حالا ببینم چیا خریدی؟! دانه دانه وسایل تزئینی و گلدان های گلی را که گرفته بود نشانم دادند ذوق را می شد در تک تک حرکاتش دید. مانده بود ذوق اساسی اش که همان موتور بود. ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۶۷ با انگشت نشانه آن را پشت گوشش فرستادم _یع
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 حالا با این گلدان ها و تک و توک وسایلی که آورده بودیم خانه کم کم داشت جان می گرفت . _چیزی هم نیست بخوریم فاطمه این را گفت و به طرف کیفش رفت _ از ظهر بعد از کلاس دارم این ور اون ور می گردم کش را از دور مچش درآورد و موهایش را بالای سرش جمع کرد و بست. روسری اش را سر کرد و گیره را کنار گوشش زد _ موافقی بریم چیزی بخوریم؟ چادرش را روی سرش کشید و به سمتم برگشت _نه دیگه خسته ای _ تا با توام خستگی معنی نداره _ زبون نیست که !! خندیدم و دستم را پشتش گذاشتم و به طرف در هدایتش کردم.از در حیاط که بیرون رفتیم چشمش به موتور افتاد. _ تقدیم با عشق دور موتور چرخید و روبرویم ایستاد _شوخی می کنی؟!! _ نه به جان خودم امروز معامله کردم _تو که پول نداشتی رسالت _جور شد نفس کلافه اش را بیرون داد _موتور که واجب نبود, ما برای زندگی مشترک باید برنامه داشته باشیم اهم و مهم کنیم ضروری و لازم کنیم،الان دقیقاً هدفت از خریدن موتور وسط این همه خرجی که داریم چی بود رسالت ؟؟؟ چرا سختته ماشینمو ببری؟ _خوشحال کردن تو، همین برام یه دنیا می‌ارزید ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۶۸ حالا با این گلدان ها و تک و توک وسایلی که آ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 از کنارش رد شدم و روی موتور نشستم _ ولی مثل اینکه به من نیومده خوشحالت کنم ،می‌برم پسش میدم به صاحبش سوئیچ چرخاندم که دست روی دستم گذاشت _کجا؟ _میرم برگردونم به صاحبش بعدش میرم خونه _ چرا ناراحت میشی؟! _ یعنی به نظر تو من عرضه چرخوندن و پیش بردن زندگی رو ندارم؟عرضه ی اینکه بتونم به خواسته‌هات عمل کنم؟ _باور کن منظورم این نبود، اگه فکر می‌کردم مسئولیت پذیر نیستی که الان اینجا نبودم سر پایین انداختم و گفتم _می‌خوام از الان اینو بدونی اولویتِ رسالت تویی، اهم و مهمِ و ضروری و لازمِ رسالت تویی،برنامه ی رسالت تویی ،پقتی رسالت یه سری نبایدهاشو باید می‌کنه یعنی ذوق داره برای دیدن لبخند گوشه لب تو ،خرید موتور از اون نبایدهایی بود که باید شد نفس عمیقم را بیرون دادم _ حالا هم اگه تو اولویتت لبخندِ رضایتِ رسالته همراهش میشی تا امشب براش گوشه ذهن و قلبش ثبت بشه در سکوت به حرفم گوش داد و بعد موتور را دور زد چادرش را جمع کرد و داخل ساید نشست کلاه را به سمتش گرفتم _بذار سرت موتور را روشن کردم و راه افتادم. از کوچه‌ها که گذشتم سرعتم را بیشتر کردم باید دلبر خسته گرسنه‌ام را سیر می‌کردم بعد او را مهمان خیابان‌های شهر میکردم. ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۰ از کنارش رد شدم و روی موتور نشستم _ ولی م
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 موتور را کناری بردم.با انگشت به کلاه فاطمه زدم، شیشه جلو را بالا زد _پیاده شو بریم یه ساندویچ بخوریم،بعد بریم دور دور سرش را بالا گرفت چشمانی اشکیش جانم را سوزاند ،کلاه از سرم گرفتم و جلویم گذاشتم _چی شده فاطمه جان ؟!! اشک دیگری از چشمانش چکید و از روی گونه اش سر خورد ،سر خم کردم _دورت بگردم اگه دوست نداری برگردیم سر بالا انداخت _ پس چی ؟؟ _چرا همیشه تو جلوتری... من این جوری دوست ندارم متوجه منظورش نشدم آرام کلاه از سرش گرفتم _حالا بگو ببینم چی می گی؟ یعنی چی من جلوترم ؟؟ _توی دوست داشتن شیرینی این حرف لبخند شد و روی لبم نشست _ قربونت برم که می دونی من عاشق ترم این که گریه نداره، چون من زودتر کشف کردم تو رو ،دل مهربونت رو ،اخلاق خوب تو ،حالا هم اشکاتو پاک کن بریم به ساندویچ بزنیم پیاده شد دستی به صورتش کشید. من هم پیاده شدم. جلو آمد و کنارم ایستاد _می دونی چقدر دوستت دارم ؟؟؟ کلام همیشگی من این بار از زبان او بیرون آمده من هم مانند خودش جواب دادم _ ما بیشتر وارد مغازه شدیم و من دو ساندویچ سفارش دادم روی صندلی روبروی فاطمه نشستم _ این رو که نمی خوای و شیرینی موتور حساب کنی ؟ _پس چی !؟ ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 سرش را خم کرد و آرام گفت _ این اوووج نامردیه ،پس من ساندویچ نمی خورم _ شما که نفسی، جان بخوان لب گزید و سرش پایین‌تر رفت صندلیم را نزدیک‌تر بردم _اینجوری که خجالت می‌کشی دلم می‌خواد محکم بچلونمت فاطمه، الان دارم شکیبایی به خرج میدم صدای خنده آرامش آمد _شکیبایی رو خوب اومدی دوباره خندید،ساندویچ آماده شد، مشغول خوردن شدیم هر بار که نگاهش به من می‌افتاد چشمانش می‌خندید و گاز ریزی به ساندویچش می‌زد.با دستمال دور دهانش را پاک کرد _ بریم برای شیرینی گاز آخر را به ساندویچ زدم _چشم فاطمه خانم بزار ساندویچ وارد معده‌مون بشه بعد با چشمان ستاره بارانش نگاهم کرد صندلی را به عقب هول دادم و ایستادم _حساب بکنم و بریم پیِ امر شما ایستاده چادرش را روی سرش مرتب کرد _پس من هم میرم بیرون فاطمه سوار موتور شدم و منتظر رسالت ماندم قصد نداشتم چیزی بخواهم اما اذیت کردنش بد نبود.روی موتور نشست و سوییچ را چرخاند _ کجا بریم رسالت جان به سمتم برگشت _ مقصد با من موتور را به حرکت درآورد و من نمی‌دانستم قرار است مقصد کجا باشد _اینم مقصد نگاهم را بالا آوردم _ پاساژ _اوهوم،لباس بگیریم ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۲ سرش را خم کرد و آرام گفت _ این اوووج نامر
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 پیاده شدم و همراهش رفتم بالاخره ایستاد _اون بوتیک لباس‌های قشنگی داره بریم بگیریم با دیدن لباس‌های پشت ویترین چشمان متعجبم را به او دوختم _تو اینجا واسه چی اومدی؟ خندید و دستی به صورتش کشید _ محمد می‌گفت که چند وقت دیگه عروسیشه منم یه روز اومدم طبقه بالا لباس جنگلبانیمو بگیرم یه گشتی زدم تا برای خودم دو دست لباس بگیرم،دیگه برای شما هم.... بقیه حرفش را با خنده فرو برد جلو آمد و دستش را پشتم گذاشت _حالا بریم ببینیم سلیقه آقات چطوره؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم _ این که منو انتخاب کردی به عنوان شریک زندگی جای بحثی نمی داره که بسیار خوش سلیقه ای _اون که بله... حالا بفرمایید با هم وارد شدیم، رسالت مرا مستقیم سمت لباسی که از قبل انتخاب کرده بود،برد . پیراهن زیبایی به نظر می آمد.با هم به طرف اتاقک پرو رفتیم.وارد اتاقک شدم، در را بستم کمی آماده شدنم طول کشید .وقتی روی تنم نشست تازه زیباییش رخنمون کرد یک پیراهن مجلسی بلند، که سمت چپ بالاتنه اش یه شکوفه وگل کارشده تا قسمت کمر و بعدکمرش باریک شده ودامنش باچین زیاد و بدون پف بود. ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۳ پیاده شدم و همراهش رفتم بالاخره ایستاد _
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 وقتی مطمئن شدم همانی است که می خواهم از تن بیرون آوردم و روی آویز آویزانش کردم _فاطمه جان داری لباس می دوزی یا می پوشی؟! در را باز کردم ،با دیدنم گفت _هنوز نپوشیدی ؟؟ _پوشیدم ,عالی بود ،دوستش دارم همینو بگیریم _فاطمه !!!!؟ نگاه به چشمان نافذ سیاهش کردم _ جانم _من این بیرون دلم رفت برای دیدنت، توی این پیراهن، بعد تو پوشیدی به من نشون ندادی؟! _ خواستم برای عروسی محمد که منو می بینی دچار شگفتانه بشی _ دلبر جان تا عروسی محمد که من بی دل می شم، قول می دم، هر بار که می پوشی دچار شگفتانه بشم _ بریم خونه، فکر کنم ببینم چی کار می تونم بکنم برات اخم ریزی کرد اما لبش می‌خندید. بعد از انتخاب شال و روسری و حساب مبلغ، راهی خانه شدیم _خب فاطمه خانم اینم شیرینی شما، طلب دیگه که ندارید ؟ در ماشین را باز کردم تا سوار شوم _ اینو که از قبل انتخاب کردی آقا رسالت با ارفاق قبول می کنم روی موتور نشست _ تعارف نکن بگو اگه چیزی خواستی با خنده خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم رسالت هم با زدن بوقی از کنارم رد شد. این روزها حسابی سرم شلوغ بود درس و دانشگاه از یک طرف خریدن و چیدن وسایل در خانه خودمان و مهم تر از آن عروسی محمد . ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۴ وقتی مطمئن شدم همانی است که می خواهم از تن
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 _ زهرا جان... زهرا جان مادر از اتاق اتاقم بیرون رفت _ جانم _کجایی ؟؟ول کن دخترت رو ، پاک منو یادت رفته ها _چه کار به دختر من داری مگه .... دیگر صدایش نیامد به این حسودی پدر خندیدم. چون این روزها اکثر من و مادر با هم بودیم و حالا هم مادر آمده بود تا بار دیگر تایید عالی بودن لباسش را از من بگیرد پدر هم دلتنگش شده بود و این طور صدایش می زد . نمی دانم چرا دل من هم تنگ جنگلبانی شد که هفته ای دو سه ساعت بیشتر نمی دیدمش. گوشی را از زیر جزوه و کتاب ها بیرون کشیدم و تماس را برقرار کردم یک دور بوق کامل خورد اما بی پاسخ ماند. دوباره و سه باره که نم نمک ترسی بر جانم نشست. برای بار چهارم نامش را لمس کردم که به دو بوق نرسید جواب داد _جانم فاطمه جان نفس نفس می زد _سلام ,چرا جواب ندادی دلم هزار راه رفت با همان نفس زدن های مداومش خندید _قربون دلت برم,به دلت بگو برگرده من این جام _ نخند رسالت جدی می گم _بذار نفس بگیرم دور سرت بگردم ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۵ _ زهرا جان... زهرا جان مادر از اتاق اتاقم
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 منتظر ماندم که ادامه داد _ گشت نوبت من و یکی از بچه ها بود برخوردیم به دو نفری که داشتند الوارها رو می بریدن، ما رو که دیدند فرار کردند ما هم به خیال اینکه نمیان گزارش دادیم و خواستیم بریم یه منطقه دیگه رو دور بزنیم که دیدیم این دفعه چندتایی برگشتن. هیچی دیگه فیتیله پیچ شون کردم تا خود داخل شهر جویبار برای همین نفس می زنم _ دیوونه ای باور کن ،چرا دوباره رفتین سراغشون نگفتی خدای نکرده بلایی سرتون بیاد _یه خانم بداخلاقی یه روزی بهم گفت وقتی جنگلبان شدم باید پیٖ همه چی رو به تنم بمالم، خب منم همین کارو کردم _ اون موقع فرق داشت _ ای بی معرفت ،چون اون موقع هیچ محبت و علقه بینمون نبود رسالت هر چی میشد، مهم نبود اما حالا که شده رسالت شما ....... میان حرفش آمدم _نه... نه... اون موقع هم مهم بوده ولی خب نوعش فرق می کرد، اون موقع به خاطر انسانیت و این چیزا بوده که نگرانت بودم حالا چون تو شدی من شدی همه چیز فاطمه نوعی نگرانیم فرق می کنه _دوست دارم، هم تو رو هم انواع اقسام نگرانی‌هاتو خندیدم که گفت _ممنون که نگران منی ،حالا بهم بگو برای عروسی آقا داداشت چیزی لازم نداری؟ ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿
یک جرعه عشق🫀
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 #رسالتِ_من #قسمت۲۷۶ منتظر ماندم که ادامه داد _ گشت نوبت من و
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿 ناراحت گفتم _ تو رو لازم دارم عزیز جان، دلم قدِّ یه ارزن شده برات ،یعنی همیشه قرار اینقدر کم ببینمت؟ _کارها توی هم گره خورده ان شاءالله راست و ریست شدن اونقدر منو می‌بینی که خسته بشی _من هیچ وقت خسته نمی‌شم قول میدم با صدا خندید _سلیمانی.... سلیمانی خنده اش قطع شد _صدام می‌زنن فاطمه ،سعی می‌کنم امشب بیام ،کاری نداری؟ بی میل خداحافظی و قطع کردم. شب عروسی محمد آمد رسالت تماس گرفت و که به خانه مادریش بروم تا از آنجا راهی شویم. پدر و مادر رفته بودند ،من هم داخل اتاق رسالت مشغول آماده شدن بودم _ آبجی فاطمه من خوشگل شدم؟ نگاهی به سارا کردم لباسی که با هم خریده بودیم را پوشیده بود خم شدم و یقه پیراهنش را مرتب کردم _ ماه شدی سارا جونی، از منم قشنگ‌تر شدی چشمانش درخشید و به طرف سالن دوید. مادر چند تقه به در زد و وارد شد _ آماده شدی ؟رسالت زنگ زده توی راهه _من آماده‌ام به روی تخت اشاره کردم _ لباس رسالاتم آماده است جلوتر آمد و دستم را میان دستان گرم و مهربانش گرفت _ ممنونم ازت فاطمه جان !از روزی که با سارا رفتی و براش پیراهن گرفتی شادیش تموم نشدنیه _وظیفه است مامان، عزیزای رسالت برای منم عزیزن، شادیشون منو شاد می‌کنه بوسه ای روی گونه ام زد _خدا خیرت بده مادر ┄┅═✧✺💠✺✧═┅┄ کپی حرام است،حتی با نام نویسنده 🙅‍♂ پارت اول 🌿🌿 🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿