#پارت100
#روح_سارا
#بخش چهارم
از دست آراد و نفس عصبی شده بودم....
یک ساعت گذشت اما خبری ازشون نشد.
به سرم زده بود کولش کنم ببرمش بیمارستان.
تا خواستم بلند شم حاضر شم صدای ماشیم اومد.
با تمام فشاری که روم بو،بلند شدم و رفتم تو حیاط.
خوش و خرم داشتن می خندیدن.
بیشتر عصبی شدم.
پیاده شدن.
تا آراد خواست چیزی بگه داد زدم:
معلوم هست کجایین؟می ذاشاین صبح میومدین.
جفتشون کپ کردن.حقم داشتن.اما اون لحظه واقعا داغون بودم.
به نفس گفتم:
برو تو یه چیز بکن تن بهار ببرمش بیمارستان.
یهو زد تو صورتش و گفت:
بیمارستان؟چشه مگه؟
_نمی دونم.
اومدم دیدم تو حیاط افتاده .
بدو دیره.
_یا فاطمه ی زهرا.
اینو گفت و دوید تو.
آراد با نگرانی گفت:
واسه همین اینقد بهم ریخته ای؟
دستی به موهام کشیدم شروع کردم به قدم زدن.
آراد هم رفت تو.
طاقت نیاوردم و منم باهاش رفتم.
#پارت109
#روح_سارا
#بخش سوم
_شایدم می خواست حسودیت گل کنه.
اونجور که من فهمیدم اونم همچین بی میل نیست.
_آره می دونم.
بهم گفت
با ذوق گفتم:چی گفت؟
_گفت رسیدیم تهران میام خواستگاریت می برمت.
_وا!همینقدر رک و راست؟
_آره.شناختیش که این مدت.
شوخه و رک و راست.
در عین حال آروم و پر از غصه و درد.
تو دلم گفتم ای کاش هیرادم مثل داداشش بودم.
گفتم:خب اونوقت تو چی گفتی؟
_اولین باری که بهم گفت،ماتم برد.
چون اصلا بحث سر این چیزا نبود.
یهویی اینو گفت.
قبل از اینکه به خودم بیام و بفهمم چه خبره گذاشت رفت.
_خب دیگه دردت چیه.
گفته دوست داره دیگه
_نمی دونم.
میگم داشت قربون صدقش می رفت.
_شاید مادرش بوده.
یا می خواست اذیتت کنه.
_نمی دونم بهار.
اینقدر فکر و خیال کردم دارم خل می شم.
_غصه نخور.
همه چی درست میشه.
_هوف.
مرسی.