8.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
نهتنهامادرماسوخت،بلڪهگیرهمافتاد
نهولڪنبودمیخدر،نهمهلتداددیواری
#فاطمیه #ایام_فاطمیه
#پارت108
بخش چهارم
#روح_سارا
می ترسم منو نخواد.
می ترسم حسم زودگذر باشه.
_اگه شنیدنش خوشحالت می کنه،باید بگم هیراد هم دوست داره.
خیلی زیاد.
اما اونم مثل تو با خودش درگیره.
اون چیزی هم که درباره ی حست به یکی دیگه بهش گفتی داره اذیتش می کنه.
دلم قنج رفت.
_میگی چی کار کنم؟
_امشب یه فرصت پیش میاد و می تونی حقیقت رو بهش بگی.
از دستش نده.
_اگه..اگه..
_بهار بهم اعتماد کن.
نمی دونم چرا یهو دلم قرص شد.
گفتم :
باشه.
منتظر فرصت می مونم.
_آفرین.
لطفا خیلی مراقب خودت باش.
_بازم قراره اتفاقی بیفته؟
_حس می کنم.
وضع خوب نیست.
_مقاومت می کنم.
_خوبه.قوی باش.
چند دقیقه گذشت.
سرمو چرخوندم نگاش کنم و گفتم:می گم....
اما نبود! بازم تنهام گذاشت.
ناامید به حالت قبل برگشتم.
#روح_سارا 🕸
#پارت_109
سردم شد.از رو زمین بلند شدم.
خواستم پاشم برم تو دیدم گربه سیاهه داره میاد سمتم.
این بار ازش نترسیدم.
انگار دلم واسه اونم تنگ شده بود.
اومد کنارم نشست.
با مکث دستم رو بردم سمتش و نوازشش کردم.
بیش از حد نرم بود.
یکم رو سر و صورتش دست کشیدم.
و باهاش بازی کردم.
یه ربع که گذشت ،از کنارم رد شد و رفت...........
همراه نفس،شام رو درست کردیم.
خوراک مرغ گذاشتیم.
نفس خیلی تو خودش بود.اصلا حرف نمی زد.
وسط کار ازش پرسیدم:
نفس خوبی؟
رو به راه نیستی انگار.
اصلا نشنید
_نفس؟
_ها؟بله ببخشید.
دوباره جملم رو تکرار کردم.گفت:هیچی.
_هیچی؟
حالا دیگه با من حرف نمی زنی؟
_نمی خندی بهم؟
_نه .چرا بخندم؟
#پارت109
#روح_سارا
بخش دوم
یکم مکث کرد و آروم گفت:
با آراد که بیرون بودیم،داشت با یکی حرف می زد.
خیلی هم قربون صدقش می رفت.
_خب؟
_چی خب؟
حدس زدم گلوش پیش آراد گیره.
البته خیلی وقت بود حدس زده بودم،اما دیگه مطمئن شدم
لبخند زدم.
نشوندمش رو صندلی میز ناهار خوری و گفتم:
دوسش داری نه؟
گفت:هیس.
یه وقت می شنوه.
_نترس.
نمی شنوه.
بگو
هیچی نگفت.
یاد نیلوفر افتادم.
.قبل از اینکه غیبش بزنه گفت از آراد خوشش اومده.
انگار نفس هم داشت به همین فکر می کرد.
_دروغ چرا.
آره وابستش شدم.
اما هربار که بهش فکر می کنم،یاد نیلوفر دیوونم می کنه.
حس می کنم دارم بهش خیانت می کنم.
_می فهمم چی میگی.
سخته.
الانم حسودیت گل کرده نه؟
لب و لوچش رو کج کرد و چیزی نگفت.
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
آقا من عفونت داشتم کل لباس زیرام همیشه خدا کثیف بودن و بو میدادن روم هم نمیشد به کسی بگم و سوال بپرسم یه روز که رفتم خونه عمم دیدم داره تو ی گروه یه چیزایی مینویسه یواشکی خوندم دیدم راه های رفع عفونت و کیست و خلاصه تمام تجربه هایی که تو طول ۸۰ سال سنش داشته رو نوشته ... ماشالا به این همه خلاقیتاش.منم یواشکی جوین دادم و شمام جوین بدین تا پیرزن نفهمیده و بدش نیومده
https://eitaa.com/joinchat/2596144117Cb240632cf3
https://eitaa.com/joinchat/2596144117Cb240632cf3
5.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا کند که کسی
مادرش زمین نخورد...💔
🎤 صابر خراسانی
🎞 امیررضا محمدزاده
التماسدعایفرج
#فاطمیه #ایام_فاطمیه #حضرت_زهرا
هدایت شده از تبلیغات همشهری
دوستان زیادی تقاضا کردن ک لینک اصلی پروفسور سمیعی (کانال اصلی پزشکی) رو مجددا بزارم
اینم اخرین بار به احترام کاربرای عزیز
عضو بشید تا پر نشده ظرفیت محدوده
همراه با مشاوره رایگان👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2645427135C940381608f
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
6.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درمان سریع سفیدی مو توسط شرکت فناور درمان🇮🇷
تنها با یک دوره مصرف متوجه بازگشت موهایتان به رنگ اصلی خواهید شد. 😍🤩
بـیـش از ۳۰هـــزار خـانم و آقـا
از این روش معجزه_آسا نتیجـه گرفتن 🪄
روی لینک زیر کلیک کنید 😃👇
https://www.20landing.com/141/1728
https://www.20landing.com/141/1728
#پارت109
#روح_سارا
#بخش سوم
_شایدم می خواست حسودیت گل کنه.
اونجور که من فهمیدم اونم همچین بی میل نیست.
_آره می دونم.
بهم گفت
با ذوق گفتم:چی گفت؟
_گفت رسیدیم تهران میام خواستگاریت می برمت.
_وا!همینقدر رک و راست؟
_آره.شناختیش که این مدت.
شوخه و رک و راست.
در عین حال آروم و پر از غصه و درد.
تو دلم گفتم ای کاش هیرادم مثل داداشش بودم.
گفتم:خب اونوقت تو چی گفتی؟
_اولین باری که بهم گفت،ماتم برد.
چون اصلا بحث سر این چیزا نبود.
یهویی اینو گفت.
قبل از اینکه به خودم بیام و بفهمم چه خبره گذاشت رفت.
_خب دیگه دردت چیه.
گفته دوست داره دیگه
_نمی دونم.
میگم داشت قربون صدقش می رفت.
_شاید مادرش بوده.
یا می خواست اذیتت کنه.
_نمی دونم بهار.
اینقدر فکر و خیال کردم دارم خل می شم.
_غصه نخور.
همه چی درست میشه.
_هوف.
مرسی.