محکوم به زندگی;
تو مَرا جان و جَهانـی، چه ڪنم جان و جهان را؟
تو مَرا گَنجِ روانی، چه ڪنم سـود و زیان را؟
محکوم به زندگی;
تیر برقیچوبیام
در انتهای روستا !
بیفروغم کرده سنگ بچههای روستا ؛
ریشهام جامانده در باغی که صدها سرو داشت .
کوچ کردم از وطن تنها برای روستا . .