محکوم به زندگی;
گر نیست به جز خون جگر مُزد من از عشق
بر شانه چرا میکشم این بار گران را؟
فاضل نظری
محکوم به زندگی;
غمِ ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی طعنهی طوفان خورده...
محکوم به زندگی;
من نگاه از مردم این شهر میدزدم ولی،
آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی