محکوم به زندگی;
غمِ ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی طعنهی طوفان خورده...
محکوم به زندگی;
من نگاه از مردم این شهر میدزدم ولی،
آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی
محکوم به زندگی;
در نبودنت ، به کسی باج ندادم هرگز
کاروان نیست ك دل ؛ هر ك به جایت آید
شعر
محکوم به زندگی;
در پایان کتاب ِ غم هایم چنین خواهم نوشت :
از خالق ِ اندیشهٔ این کتاب تشکر می کنم .
عزیزدردانه ام ، اگر تو نبودی نمی دانم چگونه قرار بود تا این حد بزرگ شوم .
غم ِ تو مرا خواهی نخواهی بزرگ کرد وگرنه من که میخواستم کودک و جاهل بمانم .