محکوم به زندگی;
در پایان کتاب ِ غم هایم چنین خواهم نوشت :
از خالق ِ اندیشهٔ این کتاب تشکر می کنم .
عزیزدردانه ام ، اگر تو نبودی نمی دانم چگونه قرار بود تا این حد بزرگ شوم .
غم ِ تو مرا خواهی نخواهی بزرگ کرد وگرنه من که میخواستم کودک و جاهل بمانم .
محکوم به زندگی;
به چه مشغول کنم دیده و دل را
که مدام دل تورا میطلبد و دیده تورا میجوید ؛
محکوم به زندگی;
دقیقاً اونجاییم که ابتهاج میگه...
بنگر، چه جانهای گرامی رفتهاند از دست،
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد...
در من کسی آهسته میگرید...
ابتهــاج|شعــر
محکوم به زندگی;
- نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم ..
که از بیچارگی گاهی به حالِ خویش میگریم..(:
فاضل_نظری