eitaa logo
خـلـوتِ مـهـدوی💙
314 دنبال‌کننده
252 عکس
689 ویدیو
2 فایل
کافهٔ مهدوی 💙 پناهِ دل‌های منتظر… اینجا می‌نویسیم از آرامش، از نگاهِ امام زمان(عج)، و حالِ خوبِ مهدوی. متن‌های مذهبی | دلنوشته‌های دخترانه | آرامشِ قلبی آیدی کانال: @asms135 📥 ارتباط با ما: @[https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_loin3z&
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تسکین می دهد عشقت، تمام اضطرابم را
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خـلـوتِ مـهـدوی💙
عنوان: «نامِ روی پلاک» فصل اول: خاک، بوی خودش را دارد بادِ آخرِ پاییز از لای درز پنجره‌ی راهرو می‌آم
چه قشنگ بوددددددددددددددددد خیلی قشنگ بود کیانا، انگار انگار که من اونجا بودم و شاهد همه چیز بودم انگار تو دل این ماجرا بودم دختر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توجه توجه‼️فوری فوری‼️مهم مهم‼️ عضو شو و کانال زیر رو از دست نده💢 + https://eitaa.com/joinchat/509936769C84ad00b515 عضو شو چون لینک منقضی میشه🎈
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی تو این موقع دلم میخواد پسر باشم
نامِ روی پلاک فصل دوم: آن‌سوی مرز، صدای دعا سه روز بعد، مریم هنوز بوی اتاق ۱۲ را از ذهنش پاک نکرده بود. هر وقت چشمش را می‌بست، آن پلاک فلزی جلوی نگاهش می‌افتاد؛ همان کلمه‌ی کوتاه، همان نشانیِ عجیب: یا زهرا. در این سه روز، بیمارستان فقط برای او یک ساختمان نبود. راهروی بخش سوختگی شده بود جایی میان زمین و آسمان؛ جایی که آدم‌ها با درد وارد می‌شدند و با دعا بیرون می‌رفتند. صبح چهارم، وقتی مریم برای تعویض شیفت به بخش رفت، پرستار شب با چشم‌های خسته گفت: «امشب بالاخره یه نفر از همراه‌هاش اومد. اما عجیب بود… خیلی کم حرف می‌زد. فقط یه پوشه آورد، گفت اسم بیمار رو از روی این پیدا می‌کنیم.» مریم پرسید: «اسمش؟» پرستار شانه بالا انداخت. «هنوز معلوم نیست. فقط یه اسم توی پوشه بود: “حامد سلیمانی”. ولی مطمئن نیستن. انگار اسم عملیاتی باشه، نه اسم واقعی.» مریم ایستاد. حامد سلیمانی. اسم، مثل تکه‌ای از یک پازل، در ذهنش جا گرفت اما کامل نشد. چیزی در این نام آشنا بود؛ نه به خاطر خودش، به خاطر آن حسی که آدم وقتی اسم یک نفر را می‌شنود و می‌فهمد زندگی‌اش قرار است راهی متفاوت برود. وقتی وارد اتاق شد، مرد بیدار بود. صورتش هنوز در بانداژ بود، اما چشمش روشن‌تر از قبل به نظر می‌رسید. زخم‌ها کاری کرده بودند که نگاهش آرام‌تر، عمیق‌تر و بی‌ادعا‌تر شود. مریم نزدیک تخت ایستاد و آرام گفت: «سلام. من دوباره اومدم.» مرد خیلی آهسته سرش را چرخاند. این‌بار انگار او را می‌شناخت، یا دست‌کم به حضورش عادت کرده بود. لب‌هایش تکان خوردند. صدایش هنوز به زحمت بیرون می‌آمد: «مریم…» مریم جا خورد. «اسم منو… یادتون بود؟» مرد مکث کرد. بعد با صدایی که بیشتر شبیه نفس بود تا کلام، گفت: «شما… اون روز… دعا خوندی.» مریم لبخند محوی زد. «شما هم نماز خواستین.» چشم مرد کمی نرم شد. «نماز… آدم رو نگه می‌داره.» مریم با احتیاط روی صندلی نشست. دلش می‌خواست هزار سوال بپرسد، اما نمی‌دانست از کدام شروع کند. از هویت او؟ از آن حادثه؟ از راهی که او را تا این اتاق کشانده بود؟ یا از آن نگاه خسته و مطمئنی که در چشم‌هایش بود؟ بالاخره پرسید: «شما… مدافع حرم بودید؟» مرد چند ثانیه سکوت کرد. انگار این واژه را وزن می‌کرد. بعد خیلی آرام گفت: «ما نگهبانِ چیزی نبودیم… ما فقط نمی‌خواستیم چراغ خاموش بشه.» مریم حرفی نزد. حامد ادامه داد: «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنن آدم می‌ره اون‌ورِ مرزها که بجنگه. نه… بعضی وقت‌ها آدم می‌ره که نذاره حرمتِ ایمان، زیر پا له بشه. می‌ره که به خودش بگه هنوز می‌شه برای چیزی بزرگ‌تر از خودش زندگی کرد.» این جمله، در دل مریم نشست. تا آن روز، مدافعان حرم برایش یک عنوان بودند؛ تصویری از خبرها، عکس‌ها، اسم‌ها و تابوت‌های پوشیده در پرچم. اما حالا اینجا، در اتاقی سفید با بوی دارو، این عنوان تبدیل شده بود به یک آدم. به یک صدا. به یک جراحت. به یک قلب که هنوز برای نماز تپش داشت. مریم آهسته گفت: «اونجا… ترس نداشتید؟» حامد کمی خندید؛ خنده‌ای بسیار کوتاه، که بیشتر شبیه یادآوری بود. «ترس بود. خیلی هم بود. هرکس بگه نبود، راست نگفته. ولی ترس همیشه به معنی عقب‌رفتن نیست. بعضی وقت‌ها ترس فقط اینه که بفهمی ممکنه برنگردی… اما باز هم بری.» سکوتی بینشان نشست. از راهرو، صدای زنگ پرستار و قدم‌های تند می‌آمد. زندگی در بیمارستان ادامه داشت، اما در آن اتاق، زمان کند شده بود. مریم نگاهش را پایین انداخت. روی میز، همان پلاک بود. این‌بار اما چیزی کنار آن دیده می‌شد: یک تکه کاغذ تاخورده، لبه‌سوخته، که احتمالا همراه با وسایلش آورده بودند. گفت: «این چیه؟» حامد نگاهش رفت سمت کاغذ. صورتش که زیر بانداژ پنهان بود، یک‌لحظه سنگین شد. «نامه‌ست.» مریم: «از کی؟» حامد جواب نداد. دستش لرزید. مریم فهمید نباید اصرار کند. اما اشک، بی‌صدا و بی‌اجازه، از گوشه‌ی چشمش پایین آمد. خودش هم نمی‌دانست چرا. شاید چون حس می‌کرد این نامه، یک پایان را پنهان کرده. یا شاید چون می‌ترسید آن‌سوی این سکوت، کسی منتظر بوده که هنوز خبر ندارد. حامد با سختی گفت: «از خواهرم. قبل از آخرین اعزام.» مریم نفسش را حبس کرد. آخرین اعزام. حامد ادامه داد: «گفته بود اگر برگشتم، اینو باز کنم. اگر هم برنگشتم… بسپارم به کسی که هنوز باور داره دعا، از گلوله قوی‌تره.» مریم نگاهش را بالا آورد. حامد مستقیم به او نگاه می‌کرد. «فکر می‌کنم اون آدم شما باشید.» مریم دستش را روی دهانش گذاشت که صدایش نلرزد. «من؟ من که… من فقط یه دانشجوی پرستاری‌ام.» حامد آرام گفت: «نه. شما کسی هستید که وسط یک بیمارستان شلوغ، کنار یه غریبه نشستید و نماز خوندید. بعضی‌ها سال‌ها درس می‌خونن تا این کار رو بلد بشن.» برای اولین بار، مریم حس کرد در دلش چیزی تغییر کرده. نه شبیه یک هیجان گذرا؛ شبیه روشن شدن چراغی کوچک در اتاقی تاریک.
آن روز، وقتی از بخش بیرون آمد، هوا سردتر شده بود. آسمان خاکستری بود و برگ‌های خیس زیر پایش صدا می‌دادند. مریم به محوطه‌ی بیمارستان نگاه کرد و زیر لب گفت: «خدایا… این مرد کیه؟» همان لحظه تلفنش لرزید. شماره ناشناس بود. صدایی که از آن سوی خط آمد، آرام و گرفته بود: «خانم کاظمی؟ من از واحد پیگیریِ بیمارستان تماس می‌گیرم. درباره‌ی حامد سلیمانی… باید حضوری صحبت کنیم. لطفا تنها بیاید.» مریم ایستاد. سرما از گردنش بالا رفت. و در دلش، چیزی گفت که خودش هم نشنید: قصه فقط زخمش را نشان داد… هنوز حقیقتش مانده. به قلم کیانا بانو💘
مریم گفت: «من؟ چرا من؟» زهراآرام جواب داد: «چون حامد اسم شما رو آورده.» مریم جا خورد. «اسم من رو؟» زن سر تکان داد. «گفت یه دختر هست که بین آدم‌های غریبه، بلد بود دعا بخونه و نترسه. گفت اگر برگشتم، شاید اون بتونه نامه رو بخونه؛ چون بعضی نامه‌ها رو فقط کسی می‌فهمه که هنوز دلش زنده‌ست.» مریم دستش لرزید. نامه را گرفت. روی پاکت، با خطی محکم نوشته شده بود: برای خواهرم زهرا — اگر روزی دستت لرزید، این را باز کن. مریم پاکت را باز نکرد. فقط نگاهش کرد و گفت: «می‌خواید… با هم بخونیمش؟» زهرای سلیمانی سرش را تکان داد. «آره. نمی‌خوام تنها بخونم.» مریم پاکت را باز کرد. داخلش یک نامه‌ی کوتاه بود. چند خط بیشتر نه. اما همان چند خط، بوی حلب می‌داد. بوی دود. بوی شب‌های بی‌ستاره. و بوی مردی که در غربت، دلش را به خانه بسته بود. مریم شروع کرد به خواندن: > «خواهرم زهرا > اگر این نامه دستت رسید، یعنی من یا دیر کردم یا زود. > از من نپرس کجا بودم؛ بگو برای چه بودم. > من برای زمین نجنگیدم، برای آسمان جنگیدم. > برای این‌که اسم اهل‌بیت را کسی نتواند از کوچه‌ها جمع کند. > برای این‌که بچه‌ای در حلب، شب را با “یا فاطمه” بخوابد و صبح را با ترس بیدار نشود. > اگر برگشتم، دستت را می‌بوسم. اگر برنگشتم، گریه نکن. > به مادرم بگو حلالم کند. > به سارا بگو درسش را بخواند و هیچ‌وقت فکر نکند ایمان، قصه‌ی آدم‌های پیر است. > و اگر خواستی از من یاد کنی، نه با عکس، نه با اسم… > فقط هر وقت نمازت را اول وقت خواندی، بگو: حامد هم آن‌طرف، همین کار را کرده. > برادرت» وقتی مریم نامه را تمام کرد، اتاق ساکت شد. زهراآخرین جمله را زیر لب تکرار کرد: «حامد هم آن‌طرف… همین کار را کرده.» بعد گریه‌اش شکست. نه با صدای بلند؛ با آن گریه‌ی سنگینی که انگار سال‌ها زیر پوست مانده و حالا راه نفسش را باز کرده. سارا دست مادرش را گرفت و مریم حس کرد این زن، نه فقط خواهرِ یک رزمنده، که نگهبانِ تمام شب‌هایی بوده که حامد در آن‌ها دور از خانه جنگیده است. زهرادر میان گریه گفت: «او همیشه می‌گفت جنگ...» به قلم کیانا بانو💘