جملههایی که به ذهنم میاد رو مینویسم، چون اگه ننویسم یکهو میبینم سرم از شدت کلمات روی تنم سنگینی و میکنه و باید بنویسم چون کمی بیشتر بگذره کلمات منفجر میشن و تبدیل میشن به افکار بلند و طولانی توی سرم.
اسرا.
تاحالا این مسئله که گوشیم آیفون نیست انقدر محکم توی صورتم کوبونده نشده بود.
اگه دوستم میداشت برام آیفونهفدهنرمالسبزماچاییحافظه۲۵۶ میخرید.
اسرا.
بهترین بیبرقی عمرم، شب قدر بود. من بچه بودم و فقط برای قرآن به سر توی مسجد میرفتم و بقیهی مواقع توی حیاط بودم. ساعت ۲ نصفه شب، وسط دعا خوندن، برق کل منطقه رفت. بچهها از تاریکی ترسیده بودن و من به صحنهای که توی آسمون نقش بسته بود نگاه میکردم. برق نبود و حالا تک تک ستارهها پیدا بودن. آسمون رنگ رویایی به خودش گرفته بود. به دوستم گفتم "آسمون رو ببین!" و ما تصور کردیم که روی پرنور ترین ستارهی اون شب، یه قلعهی بزرگ داریم و اونجا زندگی میکنیم.
برق بعد از چند دقیقه اومد، چراغها روشن شد، میکروفونها به پخش کردن صدا ادامه دادن و بقیهی دعا خونده شد و من، اون شب تا صبح به قلعهم فکر کردم.
Mohsen Chavoshi Roode Sookhte - Mohsen Chavoshi.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
میخندی و من نخ به نخ فکرامو دود میکنم...
اسرا.
عکسا روهم نشونتون بدم؟ =)))
فلشم رو زدم به لبتاب که چندتا فایل رو از توش بردارم؛
یهو دیدم نیم ساعته تو پوشهی کشوردوست دارم تک تک فیلما رو از اول میبینم و میفهمم خیلی کم برات گریه کردم.