eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
269 دنبال‌کننده
242 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📪 پیام جدید چندساعتی میشود که در سردخانه هستم، ساعتی بیش زنده نمی‌مانم. شاید هم کمتر... آخرین چیزی
فکر نکنم بشه دندون رو با دست خالی کَند* ضبط صوت* خب.. یکم صحنه‌ی وقوع ماجرا برام گنگ بود.. نتونستم خوب تصورش کنم..می‌دونی؟
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📪 پیام جدید نفس‌نفس می‌زنم، در حالی که هنوز درد توی وجودم شعله می‌کشه. سعی می‌کنم سرم رو بالا بگیرم
اینو دوست داشتم واقعا. با وجود کوتاه بودنش خوب بود به نظرم. فقط نمی‌دونم درسته یا نه، ولی تصور من اینه که وقتی طرف داره می‌میره باید به سختی نفس بکشه، نه که نفس نفس بزنه. مطمئن نیستم اینو. شما می‌دونیدش؟
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید دلم میخواد این چالش جدیده رو انجام بدم ولی هیچ روش قتلی به ذهنم نمیاد💔💔💔 _گیج
۲۰۰تا بودن خیلی یه‌جوریه. همه‌ش حس می‌کنم یکی هست که دلش می‌خواد لفت بده ولی هم‌زمان دلش نمیاد آمار اینجا خراب شه. خواستم بهت بگم برو دوست عزیز، البته که جات خالی می‌مونه اینجا، ولی فداسرت.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید خب.. با من شدی ۲۰۱ و دیگه اون یه نفری که (مثلا) میخواست ترک کنه کانالو با خیال راحت این کارو میکنه* ..
وای ممنونم قاتل عزیز. قاتل‌ها همیشه همین‌جوری هوای همو دارن.✨
writing core: part 85867477, because why not*
pov: روی یکی از اون صندلی تاب‌تابیا*ی کنار پنجره نشستم؛ تو نور اون چراغ قرمزه* دارم نامه‌های قبلتون رو دوباره می‌خونم؛ وقتی به پنجره نگاه می‌کنم، به خاطر تاریکی بیرون فقط چهره‌ی خودم که نصفش با نور زرد رنگ چراغ روشن شده رو می‌بینم و حس می‌کنم که شیشه‌های پنجره خیلی کثیف شدن.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/1827 از پشت پنجره به چهره‌اش خیره می‌شوم. هوای بیرون سرد است ، سوز می آید. لباسم را تنگ تر دور خودم میپیچم. تمام جزئیات صورتش را حفظ می‌کنم برای بعد که خواستم نقاشی چهره‌اش را به کلکسیون مافوقم اضافه کنم. فکر می‌کردم تا حالا متوجه حضورم شده باشد ، فکر می‌کردم چون مرا دیده به اینجا خیره شده ولی گویا پنجره ها زیادی کثیف است. دارد کتاب می‌خواند بینش هم هر از گاهی آه می‌کشد. آه کشیدن هایش ، چهره اش ، کتابش هیچ کدام برایم مهم نیست. من فقط می‌خواهم دست و پا زدن یک ارشد به هنگامه‌ی مرگ را نگاه کنم.
اولش فکر کردم داستان یه چیز دیگه‌ست و این‌جوری بودم که ew،😂😭 ولی نههه خوشمان آمد.✨