بعد مثلا وسطاش میتونی به عنوان جایزه یکی دو درجه دما رو بیشتر کنی، که الکی امیدوارش کنی، و بعد هی امیدش رو ازش بگیری که از لحاظ روانی هم نابود شه.✨
هدایت شده از 🕷 Rhamis
او همیشه حس میکرد چیزی درونش ناتمام است. نه از نوع غم یا تنهایی، بلکه چیزی شبیه صدایی که در سکوت زمزمه میکند. در شب هالووین، وقتی شهر در هیاهوی جشن و نقابها غرق شده بود، او تصمیم گرفت به خانهی قدیمی پدربزرگش برود ، جایی که سالها متروکه مانده بود و کسی جرأت ورود نداشت.
در اتاق زیرشیروانی، میان گرد و خاک و خاطرات فراموششده، آیینهای پیدا کرد. آیینهای با قاب چوبی سیاه و طرحهایی شبیه چشم. وقتی در آن نگاه کرد، تصویر خودش را ندید ، بلکه نسخهای دیگر از خودش را دید . با لبخندی سرد، چشمانی بیاحساس، و دستی که به آرامی به سمتش دراز شده بود.
از آن شب به بعد، او شروع به شنیدن صداهایی کرد. صداهایی که راهنماییاش میکردند: «اونا سزاوارش هستن…"
در ابتدا، فقط تماشا میکرد. آدمهایی که دروغ میگفتند، خیانت میکردند، یا بیرحمانه رفتار میکردند. اما کمکم، وسوسهی اصلاح آنها در ذهنش ریشه دواند. اولین قربانی، مردی بود که در محله کودکان را آزار میداد. او فقط کاری کرد که دیگر نتواند کسی را آزار دهد بدون ردپا، همراه با خون
اما آیینه هر شب روشنتر میشد. تصویر آن نسخهی دیگر، حالا با لباس او ، در حال لبخند زدن بود. دیگر نمیدانست کدام نسخه واقعی است. آیا خودش بود که تصمیم میگرفت؟ یا آن تصویر در آیینه؟
در شب هالووین بعدی، دیگر نقاب نمیزد. چون خودش نقاب شده بود. در میان جمعیت، کسی نمیتوانست تشخیص دهد که قاتل کیست چون او حالا درون همهی آیینهها زندگی میکرد.
هدایت شده از 🕷 Rhamis
او یک نابغهی بینام بود. نه در دانشگاه، نه در خیابان بلکه در شبکههای زیرزمینی، جایی که دادهها بیشتر از گلولهها کشنده بودند. در شب هالووین، وقتی همه در حال جشن بودند، او پشت سه مانیتور نشسته بود، با صدای تیکتاک ساعت و نور آبی صفحهها.
او یک پروژه داشت: پاکسازی. نه از نوع اخلاقی، بلکه ریاضی. الگوریتمی نوشته بود که با تحلیل رفتارهای آنلاین، چهرههایی را شناسایی میکرد که «مضر» بودند.برای جامعه، برای آینده، برای خودش. و حالا وقت اجرا بود.
اولین هدف، مردی بود که در ظاهر یک فعال اجتماعی بود، اما پشت پرده، شبکهای از قاچاق انسان را مدیریت میکرد. او با چند خط کد، مسیر رفتوآمدش را تغییر داد، دوربینها را خاموش کرد، و در تاریکی، با ماسک هالووینیاش منتظر ماند. هیچ خشونت بیهدف، هیچ هیجان. فقط یک ضربه، دقیق، بیصدا.
اما چیزی در ذهن او شروع به تغییر کرد. هر قتل، مثل یک خط کد جدید بود که در مغزش نوشته میشد. دیگر فقط پاکسازی نبود بلکه کنترل بود. قدرتی که با هر قربانی بیشتر میشد. او دیگر فقط قاتل نبود، بلکه معمار ترس بود.
در شب هالووین بعدی، شهر پر از شایعه بود. قاتل زنجبره ای کیست ؟ چرا هیچ ردپایی نیست؟ اما او در سایهها میخندید. چون میدانست، وقتی همه نقاب میزنند، تنها کسی که چهرهی واقعی دارد، خودش است.