ممنونم از همهتون قواتل عزیز.
خیلی خوشحالم کردید واقعا. (بعد از قتل، این بیشترین چیزی بود که میتونست خوشحالم کنه.)
امیدوارم-
(خب، بدونید که براتون آرزوهای خوبی کردم. متاسفانه توی بیان عواطفم لالم.🦋)
کتابخونهیزیرشیروونی.
امشب یک دقیقه بیشتر سرش رو زیر آب نگه دارید.
میتونید لباس سبز بپوشید که وقتی با خون قربانی ترکیب شد ست یلداییتون تکمیل شه.🎀
تازه کسی هم شک نمیکن-
نهایتا میتونید بگید آب انار ریخته روتون.
هدایت شده از نامهها.
امشب که شب یلداست و ✨.
به نظرم میتونید مجبورشون کنید انقدر هندونه بخورن که رسما بترکن.
یا یه ایدهی بهتر.
ازشون بخواید یه فال حافظ براتون بگیرن و بهشون بگید اگه اون فاله پسندتون نباشه میکشیدشون.
یا با توجه به مفهوم شعر شکنجهشونو انتخاب میکنید.🦋
کتابخونهیزیرشیروونی.
یا یه ایدهی بهتر. ازشون بخواید یه فال حافظ براتون بگیرن و بهشون بگید اگه اون فاله پسندتون نباشه می
میتونید خودتون همین الان امتحانش کنی-
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
ایوایییی قاتل ارشد دیر دیدمممم
تولد مبارک بزرگترین و خونریز ترین قاتل
یه سال دیگه به همراه بیشمار قتل ها و شکنجه های متفاوت رو پشت سر گذاشتی و اینو بهت تبریک میگمم
امیدوارم این سال از زندگیت هم پر از شادی و سرگرمی های عجیبت باشه
اشاره نمیکنم که چیه..اونش با خودت دیگه😅*
و امیدوارم هیچوقت ناراحت و ناامید نباشی
هرموقع هم که به بنبست خوردی اینو یادت باشه که تو تا اینجاش بهترین بودی و شدی ارشد بسیاری ادم و بقیهاش هم میتونی قطعاااا
مبارکککک و رنگی رنگی باشه سال جدیدت.هر رنگی که خودت دوست داری باز😅*
شرمنده بابت تاخیر ارشد جان
از طرف قاتلی از جمع قاتلان -lilac
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
آرام قدم برداشتم. در این مدت، تعقیب کردن را خوب یاد گرفته بودم. بارها او را تعقیب کرده بودم. نصف شب، وقتی همه خواب بودند، خیلی آرام به دل جنگل میزد. از میان درختهای کاج سر به فلک کشیده رد میشد و دریچهای پنهانشده در میان برگهای زرد را باز میکرد. بدنش را پایین میکشید و زیر سایهی هلال ماه گم میشد.
متوقف شدم. نگاهی به درخت کنارم انداختم. علامت فلشی رو به پایین روی تنهی درخت خودنمایی میکرد. پیش از آنکه انگشتانش روی فلز یخزده قرار بگیرد، نزدیک شدم. دستمال آغشته به مادهی بیهوشی را روی بینیاش گذاشتم. تقلا کرد و با ناخنهایش چنگی به دستهایم زد. نفسم بند آمد. ناگهان؛ دستهایش بیحرکت شدند و سرش روی شانهام آرام گرفت. نگاهی به چشمهای درشت بستهاش کردم و سوت زدم. دخترها آمدند.
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
جسد را بلند کردیم و به کتابخانهی زیر شیروانی بردیم.
شماردم: «یک، دو، سه... پانصد و پنجاه و یک.»
گوشهی پلکهایش بالا آمدند. خندیدم و کیک را مقابل چشمهایش گرفتم.
-«تولدت مبارک! 🥳☠️🗡️»
تقدیم به قاتل ارشد
از طرف: پروانهی مرداب
#دایگو
یهجوری گفتی جسد فکر کردم رسما تو شب تولدم کشتیدم.✨
ممنونم ربع ارشددد.