eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
310 دنبال‌کننده
260 عکس
10 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب یک دقیقه بیشتر سرش رو زیر آب نگه دارید.
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
امشب یک دقیقه بیشتر سرش رو زیر آب نگه دارید.
می‌تونید لباس سبز بپوشید که وقتی با خون قربانی ترکیب شد ست یلدایی‌تون تکمیل شه.🎀 تازه کسی هم شک نمی‌کن- نهایتا می‌تونید بگید آب انار ریخته روتون.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید آه، میشه بگین چجوری از قربانی هامون پذیرایی کنیم؟
امشب که شب یلداست و ✨. به نظرم می‌تونید مجبورشون کنید انقدر هندونه بخورن که رسما بترکن.
یا یه ایده‌ی بهتر. ازشون بخواید یه فال حافظ براتون بگیرن و بهشون بگید اگه اون فاله پسندتون نباشه می‌کشیدشون. یا با توجه به مفهوم شعر شکنجه‌شونو انتخاب می‌کنید.🦋
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید ایوایییی قاتل ارشد دیر دیدمممم تولد مبارک بزرگترین و خونریز ترین قاتل یه سال دیگه به همراه بیشمار قتل ها و شکنجه های متفاوت رو پشت سر گذاشتی و اینو بهت تبریک میگمم امیدوارم این سال از زندگیت هم پر از شادی و سرگرمی های عجیبت باشه اشاره نمیکنم که چیه..اونش با خودت دیگه😅* و امیدوارم هیچوقت ناراحت و ناامید نباشی هرموقع هم که به بنبست خوردی اینو یادت باشه که تو تا اینجاش بهترین بودی و شدی ارشد بسیاری ادم و بقیه‌اش هم میتونی قطعاااا مبارکککک و رنگی رنگی باشه سال جدیدت.هر رنگی که خودت دوست داری باز😅* شرمنده بابت تاخیر ارشد جان از طرف قاتلی از جمع قاتلان -lilac
خیلی ممنونممم.😃🔪
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید آرام قدم برداشتم. در این مدت، تعقیب کردن را خوب یاد گرفته بودم. بار‌ها او را تعقیب کرده بودم. نصف شب، وقتی همه خواب بودند، خیلی آرام به دل جنگل می‌زد. از میان درخت‌های کاج سر به فلک کشیده رد می‌شد و دریچه‌ای پنهان‌شده در میان برگ‌های زرد را باز می‌کرد. بدنش را پایین می‌کشید و زیر سایه‌ی هلال ماه گم می‌شد. متوقف شدم. نگاهی به درخت کنارم انداختم. علامت فلشی رو به پایین روی تنه‌ی درخت خودنمایی می‌کرد. پیش از آنکه انگشتانش روی فلز یخ‌زده قرار بگیرد، نزدیک شدم. دستمال آغشته به ماده‌ی بیهوشی را روی بینی‌اش گذاشتم. تقلا کرد و با ناخن‌هایش چنگی به دست‌هایم زد. نفسم بند آمد. ناگهان؛ دست‌هایش بی‌حرکت شدند و سرش روی شانه‌ام آرام گرفت. نگاهی به چشم‌های درشت بسته‌اش کردم و سوت زدم. دخترها آمدند.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید جسد را بلند کردیم و به کتابخانه‌ی زیر شیروانی بردیم. شماردم: «یک، دو، سه... پانصد و پنجاه و یک.» گوشه‌ی پلک‌هایش بالا آمدند. خندیدم و کیک را مقابل چشم‌هایش گرفتم. -«تولدت مبارک! 🥳☠️🗡️» تقدیم به قاتل ارشد از طرف: پروانه‌ی مرداب
یه‌جوری گفتی جسد فکر کردم رسما تو شب تولدم کشتیدم.✨ ممنونم ربع ارشددد.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید خون تازه هنوز گرم بود. روی کف چوبی زیرشیروانی مثل امضا پخش شده بود. ساعت، ۲:۳۱ بامداد. تق‌تق قطرات از سقف، آهنگی ساختند که خودش را تبریک نامید. شمع روی میز دود کرد، و در دودش، چهره‌ی تو پیدا شد کسی که با لبخندِ نصفه، جهان را تکه‌تکه می‌نویسد. در اطراف، جسدِ واژه‌هایی افتاده که نتوانستند به جمله تبدیل شوند. بعضی هنوز تکان می‌خوردند... مثل ایده‌هایی که نمی‌می‌رند. تو با تیغِ جوهر در دست، آخرین برگ دفتر را بریدی. خون از لبه‌ی انگشتت پایین چکید و روی شعر افتاد: «به افتخار کسی که با مرگ، تولد را معنی می‌کند.» سایه‌ها دست زدند. یکی از آن‌ها نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: «امشب، تولد نویسنده‌ای است که اگر قلمش را در قلب دنیا فرو کند، باز هم زیبا می‌نویسد.» پنجره باز شد. باد بوی فلز آورد. ۱