دو ماهه دارم یه داستان کوتاه مینویسم (از همونا که قبلا تو دو ساعت مینوشتم) و هی تموم نمیشه و هی نمیتونم بذارمش اینجا و هی عذاب وجدان میگیرم که اینجا خالیه.
۲۰۰ صفحهی اولشو تو چهار روز خوندم، و ۵۰ صفحهی آخرش رو دو هفتهست که تموم نمیکنم.
کتابخونهیزیرشیروونی.
شاید باورتون نشه ولی من هنوز htsym رو تموم نکردم.
تمومش کردم.
بالاخره.
کتابخونهیزیرشیروونی.
صفحهی ۱۴۱ htsumام و فکر میکنم که قاتل و انگیزهش رو پیدا کردم. امیدوارم حدسم درست نبوده باشه و مجب
اینو یادتونه؟
اشتباه میکردم. صاااف افتادم تو تله.✨
البته نمیتونم با اطمینان بگم که نویسنده اون سرنخها رو از عمد اونقدر ناشیانه چیده بود تا ما پیداشون کنیم و بیوفتیم تو تله.
احتمالا خودشم نمیدونسته که میخواد ما طعمه رو بگیریم یا نه.
حدودا ۵۰ صفحهای مونده بود که کرکتر اصلی اون چیزایی که من تو صفحهی ۱۴۱ درمورد قاتل فهمیده بودم رو فهمید. ولی خب همونطور که گفتم هنوز ۵۰ صفحه مونده بود، پس برای رو شدن حقیقت یکم زیادی زود بود.
اونجا بود که بالاخره احساس کردم گول خوردم.✨
و بعدش هم هربار کرکتر اصلی روی جزئیات اون فکت تاکید میکرد، بیشتر مطمئن میشدم که اینم یه تلهست.
واقعا خیلی خیلی (خیلی) احمق بودم که نفهمیدم چی به چیه.✨
آخر کار که همهچی معلوم شد تازه فهمیدم چه سرنخهایی رو از دست دادم.